1 1 1 1 1 1 1 1 1 1

زندگی امیلیا گرین لیف(Natalie Portman)، بعد از اینکه از همکار متاهلش جک وولف( Scott Cohen) حامله می شود، دچار تغییرات شگرفی می گردد.

بعد از یک طلاق سریع و ازدواجی سریع تر، اتفاقاتی در زندگی این زوج رخ می دهد که شرایط شان را برای همیشه عوض می کند. " ایزابل"، دختر نوزاد امیلیا و جک در اولین روزهای پس از تولدش بر اثر یک سندرم از دنیا می رود و دکتر کارولین وولف(Lisa Kudrow)، همسر سابق جک با تصمیم به حاملگی که با الهام از فوت ایزابل گرفته، بیش از پیش به آشفتگی زندگی آنها دامن می زند.

همزمان روبط امیلیا و ویلیام(Charlie Tahan) پسر 8 ساله جک نیز دچار تنش هایی می شود و در آخر امیلی بخاطر احساسی که بدلیل مرگ دخترش بهمراه دارد ادامه زندگی مشترک را ناممکن می بیند و جک را ترک می کند.

بعد از دیداری که به اصرار ویلیام بین امیلیا و کارولین صورت می گیرد، امیلیا در می یابد که در مرگ دخترش مقصر نبوده و باین ترتیب شروع به ساختن مجدد زندگی ش می کند.

آخرین جمله فیلم که به نوعی موثرترین جمله نیز هست را امیلیا خطاب به ویلیام بیان می کند. در روزی که فرزند کارولین متولد می شود، امیلیا ویلیام را به کنار دریاچه ای می برد و قایق بادبانی کوچک ایزابل را به وی هدیه می دهد. در همین حین امیلیا به ویلیام می گوید:" دوستت دارم، ویلیام." ویلیام نیز در جواب می گوید:" می دانم." و بعد از آنکه نگاهی به امیلیا می اندازد ادامه می دهد:" من هم همینطور."

فیلم محصول سال 2009 امریکا است و بر اساس داستانی از آیلیت والدمن (Ayelet Waldman)،با عنوان (Love and the other impossible persuites) توسط دان روس( Don Roos) نویسندگی و کارگردانی شده است.

دیدن این فیلم لطیف و کمابیش خانوادگی را در یک روز تعطیل پاییزی به شما پیشنهاد می کنیم.

دیدگاه‌ها  

0 # titi 1390-07-16 13:39
mer30 be khatere filmaye ghashangi ke moarefi mionid
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی جدید تصویر امنیتی

  • نسوز و بساز، عکس بذار و ببر!
    نسوز و بساز، عکس بذار و ببر! اتو یکی از آن دست وسایلی است که تقریبا همه ما با آن همیشه سر و کار داشته‌ایم. ممکن است در این میان خاطرات تلخی را هم با سوزاندن لباس محبوب‌مان در زیر این دستگاه‌های داغ تجربه کرده باشیم، تجربه‌ای که این روزها و به واسطه فناوری‌هایی چون OptimalTemp کمپانی فیلیپس، به دست فراموشی سپرده شده است. حال به همین خاطر قصد داریم تا یک مسابقه جذاب که با همکاری فیلیپس و شکوفا الکتریک، نماینده رسمی این شرکت در ایران برگزار می‌شود را در اینجا برای شما شرح دهیم تا شاید یکی از برندگان خوش شانس این رقابت جالب شوید.
    ادامه مطلب...

سینما

گلشیفته فراهانی: برای سینما دار و ندارم را از دست داده‌ام

آی ‌سینما: گلشیفته فراهانی بازیگر نقش اول زن «آواز عقرب‌ها» سومین ساخته بلند انوپ سینگ فیلمساز هندی است. این فیلم 119 دقیقه‌ای به تازگی در هفتادمین جشنواره فیلم لوکارنو اکران جهانی شد. در این فیلم، فراهانی نقش شخصیتی به نام «نوران» را بازی می‌کند که ساکن صحرای راجستان است. او با آوازهایش شفای نیش عقرب‌ها را آموزش می‌دهد تا این‌که فاجعه‌ای زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بازیگر ایرانی مقیم فرانسه در گفت‌وگوی اخیر خود با «ورایتی» از چگونگی کنار آمدنش با زبان و فرهنگی جدید، شیوه برخوردش با نقش‌هایش و ابعاد مهاجرتش حرف زده است. - چه چیزی شما را جذب این نقش یا کارگردانش کرد؟ من انوپ را بعد از تماشای «قصه» - دومین فیلم بلند کارگردان هندی - ملاقات کردم. به نظرم یکی از شگفت‌انگیزترین انسان‌هایی است که تا امروز ملاقات کرده‌ام. او شاعر است، هنرمندی فوق‌العاده حساس و حیرت‌آور است و چیزی سحرانگیز در مورد او وجود دارد. توجه و دانش او درباره زنان کاملا باورنکردنی است. به نظرم، پیدا کردن کارگردانان مردی که زوایای عمیق ساختار ذهن زنان را درک کنند، امری نادر است. وقتی او درباره این پروژه با من صحبت کرد؛ این‌که چطور رویایی می‌بیند و بعد یک‌شبه فیلمنامه‌اش را می‌نویسد. آن‌جا بود که فهمیدم باید در این فیلم بازی کنم. - با توجه به این که قرار بود با زبان، فرهنگ و کشوری جدید مواجه شوید، آماده‌سازی برای اجرای این نقش چه‌جور تجربه‌ای برای‌تان به همراه داشت؟ من تا به حال، به هفت زبان مختلف نقش اجرا کرده‌ام. به همین خاطر، الان دیگر آشنایی با اجرای نقش به زبانی غیر از زبان مادری‌ام تجربه‌ای سرگرم‌کننده و بامزه است. ابتدا، شش ماه روی یادگیری زبان کار کردم تا بتوانم دیالوگ‌هایم را ادا کنم. یادگیری زبان چالش بسیار دشواری است، خصوصا وقتی کمال‌گرا باشید. و خودم به عنوان یک موسیقیدان، دلم می‌خواست این وجه از اجرایم بی‌نقص به نظر برسد. بعد از آن، عازم هند شدیم و من به صحرا رفتم تا مدتی را در محیط بگذارنم و با زنان آن‌جا و نحوه راه رفتن و حرف زدن‌شان آشنا شوم. تجربه‌ای خشن و سخت و در عین حال، لطیف بود. - این فیلم درباره یک آوازخوان است: می‌توانید رابطه‌تان را با موسیقی توضیح بدهید؟ به طرز خنده‌داری، موسیقی همیشه مثل سایه در تعقیب من بوده، حتی در سینما و در تمام جنبه‌های زندگی‌ام بسیار به کمکم آمده است. موسیقی به پروانه‌ای کوچک می‌ماند که از گلی به گل دیگر می‌پرد و من به دنبال کردنش ادامه می‌دهم. اگر بهشتی وجود داشته باشد، چیزی جز گل و موسیقی نخواهد بود. - وقتی بازی در نقش شخصیتی را می‌پذیرید که قرار است درد و غم و اندوه فراوانی را از سر بگذارند، چطور خودتان را از نقش جدا می‌کنید؟ گاهی اوقات می‌توانید خودتان را از شخصیت جدا کنید اما گاهی اوقات هم نمی‌توانید. ممکن است طلسم شخصیت گریبان‌گیرتان شود و شما اسیر دردی می‌شوید که متعلق به نقش است. شیوه من متد اکتینگ نیست. من شخصیت‌هایم را با خودم به خانه نمي‌برم اما احساسات و تاثرات شخصیت به درون آدم رخنه می‌کند یا گاهی به شکل بیماری خودش را در بدن آدم بروز می‌دهد. در این پروژه، فشار و آسیبی که شخصیت من از سر می‌گذراند، از درون خودم نشات می‌گرفت. آدم به عنوان یک بازیگر نیاز دارد از جهان هستی کمک بگیرد تا به دام اعتیاد و خودکشی نیافتد. بازیگر به مراقبت نیاز دارد. - فیلم‌هایی که تا امروز بازی کرده‌اید در لوکیشن‌ها و فرهنگ‌ها و به زبان‌های مختلف بوده‌اند. دلیل این انتخاب‌ها چیست؟ انگیزه من از کار کردن در سینما، انتقال این پیام است که سینما حمایت‌گر است. این‌جور فیلمنامه‌ها به دستم می‌رسد و همگی قصه‌هایی برای گفتن دارند. البته که خودم هم مشتاقم. عاشق این هستم که خودم را تا مرز محدودیت‌هایم به چالش بکشم و ببینم آیا می‌توانم از پس ناممکن‌ها بربیایم. هر چه ناممکن به نظر برسد، من باید آن را ممکن سازم. مهم‌ترین نکته این است که کاملا خودت را بسپاری و آماده باشی برای هر نقشی که بازی می‌کنی، جانت را هم فدا کنی. - چطور بین پروژه‌هایی که در سینما می‌پذیری و سایر مشغولیت‌هایت توازن ایجاد می‌کنی؟ از میانه آشوب. من در کار تعادل پیدا می‌کنم. در سختی‌های کار کردن آرامش می‌یابم. اما کعبه آمالم کاری است که انجام می‌دهم و خودم را به تمامی وقف آن کرده‌ام. من پای این کار، کشورم را از دست داده‌ام، آرامش را از دست داده‌ام، خانواده‌ام و تقریبا دار و ندارم را از دست داده‌ام.  

لیلا حاتمی عضو هیئت داوران جشنواره فیلم کن شد

لیلا حاتمی در کنار سوفیا کاپولا، ویلیام دافو و گائل گارسیا برنال، در فهرست هیئت داوران ۶۷مین جشنواره فیلم کن قرار گرفت. به گزارش وب‌سایت نشریه «ورایتی»، جین کمپیون، فیلمساز نیوزلندی که ریاست هیئت داوران جشنواره امسال را برعهده دارد، همراه با هشت نام دیگر از کشورهای مکزیک، چین، کره جنوبی، دانمارک، ایران، آمریکا و فرانسه کار قضاوت بر فیلم‌های بخش اصلی مسابقه را برعهده خواهد داشت. کارول بوکه (از فرانسه)، جیا ژانگ‌که (از چین)، جئون د ییون (از کره جنوبی) و نیکولاس ویندینگ رفن (از دانمارک)، گائل گارسیا برنال (از مکزیک)، سوفیا کاپولا (از آمریکا) و ویلیام دافو (از آمریکا) از دیگر  اعضای هیئت داوران جشنواره امسال هستند که در کنار خانم حاتمی داوری فیلم‌های بخش مسابقه را برعهده خواهند داشت. در بیانیه جشنواره کن که در وبسایت رسمی این جشنواره منتشر شده آمده «کن همواره سعی داشته است که یک جهت‌گیری بین‌المللی و جهانی داشته باشد و بر اساس همین سنت، خانم کمیپیون در کنار هشت ستاره جهان سینما از کشورهای چین، کره جنوبی، دانمارک، ایران، آمریکا، فرانسه و مکزیک قرار گرفته است.» خانم حاتمی، با بازی در فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی توانست به شهرتی جهانی دست یابد. این فیلم در سال هشتادونه جایزه خرس ظلائی جشنواره فیلم برلین شد و در سال ۹۰ توانست جایزه اسکار و گلدن گلوب بهترین فیلم خارجی سال را نیز از آن خود کند.   شصت و هفتمین جشنواره فیلم کن از ۱۴ تا ۲۵ ماه مه در شهر کن در جنوب فرانسه برگزار خواهد شد و برندگان روز ۲۴ ماه مه مشخص خواهند شد.
کتایون ریاحی، در سفر به سومالی آلن دلون، آدرین برودی و داستین هافمن در فیلمی جدید درباره قتل عام ارامنه خواهند درخشید معرفی فیلم: باهاش کنار بیا مروری بر هنر در هفته اول بهمن ماه هنر در هفته پایانی آبان ماه

انتخاب سردبیر

تئاتر

" بادها به نفع کودکان می وزند "

تئاتر " بادها برای که می وزند " به کارگردانی چیستا یثربی ، به نفع انجمن حمایت از حقوق کودکان روی صحنه می رود.

برای نخستین بار یک زن رئيس تئاتر شهر تهران شد

پریسا مقتدی، بازیگر و کارگردان با حکم مدیر کل هنرهای نمایشی به ریاست مجموعه تئاتر شهر تهران رسید. این نخستین بار است که ریاست مجموعه تئاتر شهر به یک زن واگذار می‌شود. پریسا مقتدی، متولد ۱۳۴۹ شیراز و بازیگر و کارگردان تئاتر روز یکشنبه (۱۴ اردیبهشت/ ۵ مه) با حکم حسین طاهری، مدیر کل هنرهای نمایشی به ریاست مجموعه تئاتر شهر منصوب شد. وی دارای مدرک فوق ‌لیسانس کارگردانی تئاتر از دانشکده هنر و معماری است. مقتدی پیش از این ۴ سال مدیر برنامه‌ریزی و هماهنگی و معاون اجرایی تئاتر شهر بود و یک سال مدیریت تالار سنگلج را نیز برعهده داشت. به نوشته خبرگزاری ایسنا، مقتدی تابحال ریاست فرهنگسرای سرو و مسئولیت انجمن نمایش فرهنگسرا، مدیریت هنری تالارهنر، عضویت هیئت مؤسس انجمن تئاتر کودک و نوجوان خانه تئاتر و سرپرستی مجموعه تئاتر شهر (از ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۰) را نیز بوده بر عهده داشته است. فعالیت‌های مقتدی در عرصه تئاتر در حکم مدیرکل هنرهای نمایشی خطاب به پریسا مقتدی آمده است: «با عنایت به تخصص، تجربه، شایستگی‌ها و سوابق ارزشمندتان در حوزه نمایش و مجموعه تئاتر شهر، تالار سنگلج و تالار هنر، شما را به عنوان رئیس مجموعه تئاتر شهر منصوب می‌نمایم.» خبرگزاری ایسنا درباره فعالیت‌های کنونی مقتدی می‌نویسد نمایش "انتراکت بی‌آنتراکت" به کارگردانی مقتدی در تالار سایه و نمایش"تانگوی تخم مرغ داغ" به کارگردانی هادی مرزبان با بازی مقتدی درتالار وحدت روی صحنه است. منتقدین می‌گویند، به دلیل بر عهده داشتن معاونت اجرایی تئاتر شهر فعالیت مقتدی در عرصه تئاتر محدود بوده است. از سوی دیگر "عدم استقلال مالی و عدم وجود بدنه فنی مجرب" در تئاتر شهر از جمله مشکلاتی است که مجموعه تئاتر شهر با آن مواجه شده است. دوری از فضای کارهای هنری "جام جم" در مصاحبه مفصلی که پیش از این انتصاب با خانم مقتدی انجام داده می‌نویسد: «پریسا مقتدی سال‌های طولانی است که به‌عنوان بازیگر و کارگردان عرصه تئاتر فعالیت دارد، اما طی چند سال گذشته به دلیل حضور در پست معاونت مجموعه تئاتر شهر، اندکی از فضای کارهای هنری دور شده یا با فواصل طولانی به صحنه می‌آید.» پریسا مقتدی اما می‌گوید اولویت فعالیت‌هایش تئاتر است. وی تاکید می‌کند: «همه جای دنیا در بهترین شکل، فعالیت‌های فرهنگی از دل کسانی برمی‌آید که در این حوزه فعال هستند. به این دلیل که مسائل و مشکلات آن حوزه را نسبت به کسانی که تجربه‌ای در این حوزه ندارند بهتر درک می‌کنند.» انتصاب مقتدی به ریاست مجموعه تئاتر شهر بویژه در شرایط فعلی در رسانه‌های داخل کشور از این جنبه اهمیت پیدا کرده است که برای نخستین بار در جمهوری اسلامی ایران یک زن به ریاست مجموعه تئاتر شهر منصوب می‌شود. خبرگزاری مهر خبر انتصاب او را با عنوان "اولین مدیر زن در قلب تئاتر ایران" منتشر کرد. ناگفته نماند که پیش از این نیز در برخی از شهرهای ایران زنان به عنوان فرماندار انتصاب شدند.    
تانگوی تخم مرغ داغ رفع توقیف شد تماشای تئاتر در خانه در تالار قشقایی ببینیم نگاهی به نمایش خانمچه و مهتابی اثر اکبر رادی "پایکوبی اسب ها پشت پنجره 2 " در برج آزادی

مطالب تصادفی

موسیقی

مادونا و کمک به زنان افغان و پاکستانی

مادونا، ستاره سرشناس موسیقی پاپ جهان یک تابلو از مجموعه قیمتی خود را به حراج می‌گذارد تا از طریق فروش آن‌ به آموزش دختران در افغانستان و پاکستان یاری رساند. بسیاری از ستاره‌های سینما و دنیای موسیقی در کنار فعالیت‌های هنری‌شان، دست به کارهای خیریه هم می‌زنند. مادونا، ستاره ۵۴ ساله موسیقی پاپ از آمریکا هم از شمار این هنرمندان است. حراج "ساتبی" روز چهارشنبه (۳ مارس) در نیویورک خبر داد که نقاشی "زنان دور میز قرمز" اثر نقاش فرانسوی فرناند لژه (۱۸۸۱­ تا ۱۹۵۵) را به حراج می‌گذارد. ارزش این تابلو که در تاریخ هفتم ماه مه حراج می‌شود، نزدیک به ۵،۵ میلیون یورو تخمین زده می‌شود. مادونا، صاحب این تابلودر این رابطه گفت که دنیایی که در آن دختران و زنان را به خاطر رفتن به مدرسه یا تدریس در مدارس به گلوله می‌بندند قابل تحمل نیست به گفته مادونا پولی که از فروش این تابلو به دست خواهد آمد، به یک انجمن خیریه اختصاص خواهد یافت تا در راه آموزش دختران افغان و پاکستانی هزینه شود. مادونا خود را شیفته هنرو آموزش می‌داند و خواهان پیوند این دو است. مادونا در این‌باره گفت: «من این نقاشی با ارزش را با چیزی معامله می‌کنم که بهایی برایش نمی‌‌توان تعیین کرد. این امر با ارزش آموزش دختران است.» یکی از دخترانی که در راه مدرسه به گلوله بسته شد، ملاله یوسف‌زی، دختر ۱۵ ساله پاکستانی است که سال گذشته در اتوبوس مدرسه‌اش هدف حمله چند تروریست طالبان در دره سوات قرار گرفت. او به طرز معجزه‌آسایی نجات یافت و حالا کمپینی برای آموزش برای دختران و کودکان براه انداخته است.

بیست سال بدون معروفی

جواد معروفی، پیانیست و آهنگساز برجسته‌ی ایرانی را از نوآوران موسیقی سنتی می‌دانند. او پلی بود میان ملودی‌های موسیقی سنتی ایرانی و هارمونی غربی. شانزدهم آذرماه مصادف بود با بیستمین سالگرد درگذشت او. پیانو با نوایی پر طنین، نه تنها سنگین‌وزن و پر حجم است، که بهایش نیز گران. پیانو و ویولن از معدود سازهای غربی هستند که با وجود موسیقیدانان سنت‌گرای متعصب، توانستند ده‌ها سال پیش به موسیقی ایرانی راه یابند. ویولن را کمانچه‌نوازان تا مدت‌ها کمانچه فرنگی می‌نامیدند و به همان سبک و شیوه می‌نواختند. پیانو اما سال‌های دراز مهجور ماند و کسی را پروای نزدیکی به آن نبود. اما این وضع با گذشت زمان تغییر یافت و گوش مردم آرام آرام با نوای پیانو آشنا شد. کلنل علینقی وزیری و مدرسه موسیقی در آغاز این راه را گشودند. جواد معروفی، پسر موسی خان معروفی، که خود موسیقیدان و ردیف‌شناس برجسته‌ی آن زمان بود در سن یازده سالگی به مدرسه موسیقی وزیری راه یافت و در آن جا به تحصیل و یادگیری نواختن پیانو پرداخت. پیش از معروفی اما چند پیانو‌نواز مشهور دیگر چون مشیر همایون شهردار و مرتضی محجوبی بودند که شهرت‌شان در گروی همین نواختن پیانو به سبک ایرانی بود. معروفی در باره‌ی مشیر همایون شهردار گفته بود که او پیانو را ذوقی یاد گرفت و به مهارت‌هایی هم دست یافت. در همان زمانی که مشیر همایون شهردار شهرتی هم به دست آورده بود، هنوز بسیاری از مردم نه این ساز را دیده بودند و نه با صدای آن آشنایی داشتند. یکی از منتقدان موسیقی می‌گوید که سازمان امنیت آن زمان او را به خاطر نقدی که بر روی کارهای مشیر همایون شهردار نوشته بود به ساواک احضار کرد. مامور امنیتی که گویا به خاطر حفظ نسبت فامیلی از "شهردار" دفاع می‌کرده، به منتقد جوان می‌گوید: «خجالت نمی‌کشی! آن موقعی که تو دهانت هنوز بوی شیر می‌داد، این آقا سازش را روی کولش می‌گذاشت و این و جا و آن جا می‌زد!» معروفی از نگاه شاگردش درباره ی معروفی اما بهتر است سخنان پویان آزاده، یکی از شاگردانش را نقل کنیم که همچنان به شیوه‌ی او می‌نوازد و تحصیل‌کرده‌ی رشته آموزش موسیقی در آلمان است. او علت پرداختن بیشتر به شیوه معروفی را آشنایی‌اش با موسیقی کلاسیک غربی می‌داند و می‌گوید: «ورود من به نوازندگی پیانو با موسیقی کلاسیک بود و یکسری قطعات با بافت ساده‌تر کارهای آقای معروفی. دلیل‌ا‌ش بیشتر این بود که در کار آقای جواد معروفی عناصر موسیقی کلاسیک بیشتر بود و شیوه نواختن آن به نوازندگی و آهنگسازی موسیقی کلاسیک نزدیک‌تر. این شیوه می‌توانست در هنرجو کششی ایجاد کند و او را به سمت خود بکشاند. چون شباهتش بیشتر بود به موسیقی کلاسیک تا نوازندگی مرتضی محجوبی که خیلی اصیل‌تر است و ویژگی‌های موسیقی ایران در آن بیشتر.» معروفی و شوپن سال‌ها پیش یکی از صفحات هفتاد و هشت دور معروفی را که "خواب‌های طلایی" نام داشت، برای دو میهمان انگلیسی پخش کردم. آن دو بلافاصله گفتند که این از نواخته‌های شوپن است! و من اصرار ورزیدم که این کار ساخته‌ی اصیل آهنگساز ایرانی ما جواد معروفی است. درباره شباهت‌های کار معروفی با شوپن پویان آزاده توضیح می‌دهد: « جواد معروفی بیشتر از آهنگ‌سازهای دوران رمانتیک تأثیر گرفته، مثل شوپن. خودش هم خیلی دوست داشت و حتی قطعات کلاسیک را هم می‌زد. او به شاگردانش هم که می خواستند نواختن پیانو را شروع کنند، برای این که اول دستشان روان شود و بتوانند تکنیک‌های خوب نواختن پیانو را یاد بگیرند، توصیه می کرد، ابتدا بیایند با موسیقی کلاسیک کارشان را شروع کنند و بعد وارد جزییات و ظرایف موسیقی ایران شوند.» معروفی و شاگردانی که تربیت کرد بعضی از اساتید موسیقی ایرانی، سبک و شیوه‌شان با خودشان می‌آید و با از دست رفتنشان هم آن شیوه به فراموشی سپرده می‌شود. بعضی اما راهشان ادامه می‌یابد. علت را باید در پرورش شاگردان دانست. معروفی به آن دسته‌ای تعلق دارد که بیشترین شاگردان را با شیوه پیانونوازی خود آشنا کرد و پرورش داد. او خودش به نوآوران سنتی تعلق دارد، اما آیا شاگردانش نیز به نوآوری‌هایی دست یافته‌اند؟ پویان قضاوت را به گذشت زمان می‌سپارد: «زمانی باید بگذرد و بعداً می‌شود از آن جواب گرفت. البته بعضی از شاگردهاشان کارهایی کرده‌اند، ملودی‌هایی ساخته‌اند که توانسته در میان مردم هم جا بیافتد، مثل آقای روحانی که طبیعتاً توانسته خلاقیتی را جهت آهنگ‌سازی داشته باشد. ولی این که بشود این را الان قضاوت کرد که نوآوری ‌یا یک شیوه نو نوازندگی است، باید به نظر من موکول شود به گذشت زمان.»
باهوش‌تر شدن مغز با آموزش موسیقی «روی دیگر» بهرام رادان تا چند روز دیگر در بازار رامین جوادی، آهنگساز سریالهای بازی تاج وتخت و وست ورلد پشت ستاره ها/ لاله پورکریم بیانسه رکورد نامزدی در گرمی را شکست

پر بازدیدترین ها

هنرهای تجسمی

نمایشگاه نقاشی پونه جعفری نژاد

این نمایشگاه از جمعه 4 آذر ماه لغایت 16 آذر ماه همه روزه از 10 صبح تا 6 شب پذیرای شما هنرمندان عزیز خواهد بود.

هنر در عصر دیجیتال را کجا بیابیم؟

در طول تاریخ، شاید تا همین صد سال قبل، هنر همیشه متعلق به طبقه مرفه جامعه بود.تنها ثروتمندان -که دغدغه اصلی‌شان نان شب نبود- می‌توانستند بهای لذت‌بردن از هنر را بپردازند. در اواسط قرن بیستم، هنر مدرن به شورش علیه این خاص بودن هنر برخاست و ادعا کرد که باید فاصله بین هنر، هنرمند و جامعه باید از میان برداشته شود. اما حالا تکنولوژی و اینترنت برای نخستین  بار ابزار این طغیان را در اختیار عام، هنرمند و مردم عادی، قرار داده است. سایت آرتسی (Artsy) مجموعه کم‌نظیری از عالم هنر در اینترنت است. چه شما هنرمند باشید، چه صاحب گالری، چه معلم هنر و چه دانشجوی آن، و حتی اگر به سادگی بخواهید برای دیوار خانه‌تان یک اثر هنری بخرید، سایت آرتسی، منبع خوبی برای همه اینهاست. این شرکت نوپا که در سال ۲۰۰۹ و در شهر نیویورک آغاز به کار کرده و حالا سرمایه‌اش از پنجاه میلیون دلار هم بیشتر است، شعارش «در دسترس قرار دادن هنر برای هر کسی که به اینترنت دسترستی داشته باشد» است. این سایت بیش از ۲۵۰ هزار اثر هنری متعلق به بیش از ۴۰ هزار هنرمند قدیمی و معاصر را در خود ذخیره دارد. شما هم می‌توانید از حراج‌های هنری، آثار آماده فروش آشنا شوید هم زندگینامه هنرمندان قدیمی و معاصر را مطالعه کنید و هم در خصوص تاریخ هنر در این سایت بیاموزید. اتفاقی که در بسیاری از کلان‌شهرهای جهان در حال افتادن است،‌ ایجاد طبقه جدیدی از مصرف‌کنندگان هنر است که لزوما همه تاریخ‌هنردان نیستند، جامعه هنری منطقه خود را نمی‌شناسند و با گالری‌داران هم سر و سری ندارند، اما به فرهنگ علاقه‌مندند و از نظر مالی هم توانایی گردآوری آثار هنری را دارند. دو شرکت نوپا- که باز هم هر دو در نیویورک پا گرفته‌اند- به کمک این قشر خاص- و اغلب جوان- آمده‌اند. در ازای پرداخت مبلغی ماهانه، شما می‌توانید آثار هنری را کرایه و یا خریداری کنید. یکی از این دو شرکت، آپرایز آرت (Uprise Art) است که در آن پولی که شما به عنوان مبلغ ماهانه می‌پردازید، از مبلغ نهایی خرید شما کم می‌شود (یعنی شما در نهایت باید آن اثر هنری را ابتیاع کنید)‌و دیگری آرتسیکل(Artcicle) است که در آن شما می‌توانید چند اثر هنری را اجاره کنید و ببینید آیا آنها به دیوار خانه‌تان می‌آیند یا نه! اگر تصمیم به خرید گرفتید، پول آن را باید جدا از مبلغ عضویت ماهانه‌تان بپردازید! هر دو شرکت با استقبال خوبی از طرف قشر جوان و علاقه‌مند به فرهنگ نیویورک رو به رو شده‌اند. ونگو (Vango Art) سایت دیگری است که در آن شما می‌توانید آثار هنری را بدون دخالت واسطه از خود هنرمند خریداری کنید. قیمت‌های سایت ونگو -به نسبت آثار هنری که در گالری‌ها می‌بینید- بسیار ارزان است. موسسان این شرکت می‌گویند که آنها از یک طرف می‌دیدند که دلشان می‌خواهد برای خودشان آثار هنری اصیل بخرند، اما قیمت‌ها بسیار گران و سرسام آور بودند و از طرفی در دور و بر خودشان هنرمندانی را می‌دیدند که چون گالری‌دارها به سراغشان نمی‌رفتند همیشه فقیر و بی‌مشتری بودند. این طور شد که چند جوان اهل کامپیوتر این شرکت را در سال ۲۰۱۴ راه‌اندازی کردند. شرکتی که در کمتر از یک سال، مشتریان زیادی را در اقصی نقاط جهان به هنرمندان گمنام متصل کرده است. یک بازار مجازی برای هنر واقعی! و در نهایت، سایت آرت کورگی (Art Corgi)، به شما این امکان را می‌دهد که یک هنرمند را استخدام کنید تا پروژه‌ای را برای شما انجام دهد! فرض کنید تولد دوستتان است و شما می‌خواهید هدیه ویژه‌ای به او بدهید! مثلا عکسش را نقاشی کنید یا از تصاویری که از او و خودتان دارید یک کلاژ هنری درست کنید یا یکی از تصاویری خیالی که او همیشه از آن تعریف می‌کند را به روی بوم نقاشی بیاورید! اما متاسفانه همه ما این قدر هنرمند نیستیم یا وقتش را نداریم که این کارها را انجام دهیم!‌ آرت کورگی به ما این امکان را می‌دهد که بین هنرمندان مختلف و استایل‌های متفاوت یکی را انتخاب کنیم و طرح مورد نظر را سفارش دهیم!  دنا میری
نمایشگاه نقاشی سهیلا حقیقت در گالری سیحون نمایشگاه مجسمه ها اولین موزه زیر آب جهان فروش بیش از 12 میلیارد اثر هنری در حراج تهران دختران روی پل رکورد شکست

ادبیات

راوی زندگی مادران جنگ و چرنوبیل برنده جایزه نوبل ادبیات سال شد

سوتلانا الکسیویچ برنده نوبل ادبیات سال 2015 زاده بلاروس است و به خاطر داستان‌های عاطفی و پر احساسش در مورد فاجعه چرنوبیل و جنگ جهانی دوم، که از زبان شاهدان این حوادث حکایت می‌شوند، شهرت جهانی پیدا کرده است. او در آثارش در عین حال تأثیر سیستم سیاسی اتحاد شوروی بر روح انسان‌ها و زندگی فردی شهروندان را موشکافی کرده و پس از چند دهه که از سقوط اتحاد شوروی می‌گذرد، هنوز هم نحوه زدودن این تأثیرات از زندگی مردم منطقه را بررسی می‌کند. خانم الکسیویچ ۶۷ ساله است و آثار او به زبان‌های مختلف ترجمه شده و قبل از جایزه نوبل جوایز بین‌المللی دیگری دریافت کرده است. اما آثار او که به زبان روسی نوشته شده‌اند، در کشور زادگاهش یعنی بلاروس، که مدت‌هاست الکساندر لوکاشنکو رئیس‌جمهور مستبد بر آن حکومت می‌کند، تاکنون چاپ نشده‌اند. خانم الکسیویچ شرایط حاکم بر کشورش را «سانسوری عمیق و خزنده» توصیف کرده است. سوتلانا الکسیویچ در سال‌های دهه هفتاد میلادی زمانی که خبرنگار يک روزنامه محلی بود، خاطرات زنان سرباز جنگ جهانی دوم را از زبان خود آنها ضبط کرد. نتیجه گفتگو با این شاهدان عینی کتابی است با عنوان «چهره غیرزنانه جنگ» که به خاطر تمرکزش روی تراژدی‌های شخصی و نه حزب کمونیست مدت‌ها چاپ آن ممنوع بود. این کتاب بالاخره در سال ۱۹۸۵ و در چهارچوب اصلاحات پروسترویکا اجازه انتشار یافت. خانم الکسیویچ بعدها همان روش را، یعنی شهادت‌های شخص اول برای مستند کردن مصائب مادرانی که فرزندان خود را در جنگ افغانستان از دست دادند، در کتاب بعدی خود با عنوان «پسران زنیکی» به کار گرفت. او در سال ۱۹۹۸ کتاب بعدی خود با عنوان «صداهای چرنوبیل» را منتشر کرد که مجموعه‌ای است از شهادت افرادی که برای پاکسازی این تأسیسات هسته‌ای پس از فاجعه سال ۱۹۸۶ کار می‌کردند. تازه‌ترین کتاب او با عنوان «زمان دست دوم» یک اثر غیرداستانی است که میراث ذهنیت دوران شوروی را بیست سال پس از سقوط آن سیستم بررسی می‌کند. از زمان روی کار آمدن الکساندر لوکاشنکو در سال ۱۹۹۴ آثار سوتلانا الکسیویچ در بلاروس اجازه انتشار پیدا نکرده‌اند و او بخش اعظم این سال‌ها را در ایتالیا، آلمان، فرانسه و سوئد زندگی کرده است. او به زبان صریحی از اداره امور اقتصادی بلاروس به شیوه دوران شوروی و اجرای مجازات مرگ در بلاروس انتقاد کرده است. او در مورد اوکراین از تظاهرکنندگان مخالف حکومت یانوکوویچ در سال ۲۰۱۴ دفاع کرد که خواستار قطع پیوندهای اوکراین با گذشته شوروی این کشور هستند. در مورد روسیه او پرزیدنت پوتین را شدیداً مورد انتقاد قرار داده و می‌گوید حکومت او این کشور را به عقب رانده است. او در عین حال با نوشتن آثار خود به زبان روسی، روشنفکران و نخبگان فرهنگی بلاروس را که برای احیای فرهنگ و زبان اصیل این کشور تلاش می‌کنند، آزرده است. او در یکی از مصاحبه‌هایش گفته که خود را بخشی از فرهنگ بزرگ روس می‌داند، زبان بلاروسی روستایی و برای ادبیات بسیار نابالغ است. سوتلانا الکسیویچ از قدرت‌گیری محافظه‌کاری اجتماعی و فرهنگی و به خصوص احاطه کلیسای ارتدکس بر جامعه روسیه نیز انتقاد کرده است. او در یکی از مصاحبه‌های خود گفته است: «حجابی که در مورد "هویت ملی" درست کرده‌اند و به زبانی دیگر تلاش برای تبدیل کردن روسیه به یک ایران ارتدکس حرکتی واپس‌گراست». خانم الکسیویچ در سال ۲۰۱۳ جایزه صلح نمایشگاه کتاب فرانکفورت را دريافت کرد.

خسته از زنان پخمه و مردان رذل

گذشته از احساسهای متفاوتی که یک داستان یا کتاب در ما برمیانگیزد، آن را به آخر که میرسانیم، میبینیم یک احساس کلی هم در ما ایجاد کرده است. آن احساس کلی که پس از خواندن کتاب “زنی با زنبیل” برای من برجا ماند، احساس خستگی بود و احساس دلسوزی برای نویسندهی آن که شب و روزهای زندگی ادبیاش را در میان زنان پخمهی عقبمانده و خاکبرسر گذرانده است؛ و دیدم جای تعجب دارد اگر او به بیماری افسردگی دچار نباشد. آدم حکایتهایش را که میخواند از ایرانِ او با همهی زنانش که پخمهاند و همهی مردانش که ازخودراضی و رذل و زنستیزند سرشار از نفرت میشود آخر جای تعجب است که ما در این کتابِ او حتا به یک زنِ باشخصیت و قوی که بتواند سُکّان زندگیاش را در دستان خودش بگیرد برنمیخوریم. بسیاری از نویسندگان غربی و حتا مردم کشورهای دیگر فهمیدهاند که زنان ایران چه پیش از انقلاب، چه در زمان انقلاب و چه پس از آن و نیز در آن خرداد خونین در بسیاری از جهات حتا بیشتر از مردان خطر کردهاند، آنهم با تکیه بر شخصیّت خویش و با احترام برای جنسیّت خویش. پس بیخود نیست اگر بپرسیم چرا او به سراغ چنین زنانی نمیرود؟ خانم آقایی، این پدیده را که در ایران تعداد زنان دانشجو و نویسنده از تعداد مردان بیشتر است، چگونه تفسیر میکند؟ چرا هیچکدام از آنها توجه او را برنینگیختهاند؟ در کتاب «زنی با زنبیل» که وزارت ارشاد اسلامی پس از دو ماه یک داستانش را حذف و آنگاه مجوزش را صادر کرده است، فرخنده آقایی پس از ده سال که این وزارتخانه نگذاشته کتابی از او چاپ شود، پنجاه و سه روایت از زندگی زنان عقبمانده، سنتی، مذهبی و فقیر جامعه را طرح زده است. زنانی که بیشترشان نامی هم ندارند و به همین خاطر نمیتوانیم فردیّتی برای آنان قائل شویم، و میدانیم که “نام” در داستان و رمان مقولهی مهمی است که در اینجا ما را وامیدارد تا بپرسیم که چرا بیشتر زنان روایتهای فرخنده آقایی بینام و بیهویتِ مشخص هستند، و بی‌مقدمه شروع به حرف زدن میکنند. خانم فرخنده آقایی گوید: “این آدم‌ها را من خلق نکرده‌ام، فقط نورافکن روی آن‌ها انداختم و لحظه‌ای از زندگی‌شان را ثبت کردم. بیشتر آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم. اصولاً نوع داستان‌نویسی من تخیلی نیست. شخصیت‌ها را پیدا می‌کنم، به آ‌ن‌ها نزدیک می‌شوم و از زندگی آن‌ها داستان می‌سازم.” اگر بر تارک کتاب حک شده بود که روایتهای این کتاب گزارشی است حاصل گفتوگو با زنان فقیر و از نظر فرهنگی عقبماندهی ایران، میشد آنرا به عنوان گزارشی با ارزش از وضعیّت و واقعیّتِ زندگی قشر خاصّی از جامعه در زمانی معلوم پذیرفت؛ چون “گزارش وضعیّت و واقعیّتها” مادههای اولیهی بسیار پر ارزشی هستند که جامعهشناسان، روانکاوان، سیاستمداران، هنرمندان و نویسندگانِ داستان و رمان از آن استفاده میکنند. در آنصورت این گروه از زنان موضوع شناخت قرار میگرفتند. اما وقتی اثری زیر نام هنر یا ادبیّات داستانی جای میگیرد، بدان معناست که هنرمند یا نویسنده توانسته است با استفاده از مادّههای اولیّهای که در دسترش بوده واقعیّت دیگری بیافریند و امکانهای تازهای را به خواننده نشان بدهد. “داستان‌ها کوتاه و از هم مجزا هستند ولی یک نخ تسبیح تمام آنها را به هم وصل کرده است. اگرچه این روایت‌های متعدد، در سطح هستند اما از یک بدنه مشترک می‌آیند. در واقع یک صداست که در چهره‌های مختلف خود را نشان می‌دهد. می‌توان گفت یک شخصیت است که زندگی‌های متفاوتی را تجربه می‌کند. در تدوین داستان‌ها به ویژه برایم مهم بود که هر خواننده و مخاطب نسبت به پس زمینه‌ زندگی شخصی و اجتماعی خود، تفسیر و تأویل خود را از هر داستان داشته باشد و آن پیچیدگی که از داستان توقع داریم، در ذهن خواننده رخ دهد.” در مصاحبهی دیگری یوسف علیخانی از خانم آقایی میپرسد: “ولی این [دغدغۀ تکنیک نداشتن] باعث شده، تمام داستانهای مجموعه یک زن، یک عشق یک فرم داشته باشند؛ فرم سنتی و ساده و خطی و هیچگونه پیچیدگی در آنها به چشم نیاید و حتی نگاهتان کهنه بهنظر برسد؟” او در پاسخ میگوید: “… حالا ذهنم آنقدر ساده است که در داستانهای اخیرم به سادهترین شکل ممکن رسیدهاند، امیدوارم این روند بعدها در خودش به تکامل برسد. حالا سعی میکنم به جای پرداختن به فرم داستان، بیایم و به محتوای داستان بپردازم و آن پیچیدگی را در ذهن خواننده ایجاد کنم.” (علیخانی، یوسف: نسل سوم -داستاننویسی امروز- تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۰. ص: ۱۵) این را بارها شنیده و خواندهایم که یکی از مهمترین کارها یا خاصیتهای ادبیات و هنر این است که برای مخاطب پرسش ایجاد میکند. اما اینکه ادبیات بخواهد برای خواننده “پیچیدگی” ایجاد کند، موضوع دیگری است، مگر آنکه “پیچیدگی” را با “ایجاد پرسش” یکی بگیریم که آنهم غیرمعقول است. تا جایی که من خواندهام، بهترین آثار ادبی جهان آنهایی هستند که پدیدآورندگانشان انگشت بر آن پیچیدگیهای هستی که بار ذهنشان بوده گذاشته و آنها را در چنان “فرم”های ساده و زیبایی عرضه کردهاند که به آسانی و سرعت با دیگران ارتباط برقرار کردهاند. ما هنگامی که هکلبری فین، خشم و هیاهو، و یا دُن کیشوت را میخوانیم به دنیاهای بسیار سادهای وارد میشویم و برای فهم پیامهای نهفته در آنها “پیچیدگی” در ذهنمان ایجاد نمیشود، بلکه پیچیدگی را در جهان هستی، شرایط اجتماعی و رابطهی انسانها میبینیم. مردم جهان از ملت و فرهنگهای گوناگون، سالهاست که این آثار را میخوانند، میفهمند و از آنها لذت میبرند، نه برای آنکه در ذهنشان ایجاد پیچیدگی میکنند، بلکه برای اینکه میبینند مسائل پیچیدهای که ذهنشان را به خود مشغول داشته، مشکلهایی عام و انسانی هستند و از خود میپرسند برای از پیش پا برداشتن این مشکلات چه باید کرد؟ پس نویسنده و هنرمند پیچیدگیهای هستی را در فرمی که در مخاطب رغبت ایجاد کند و برایش قابل فهم باشد ارائه میکند و مخاطب اگر نگوییم همه، بخشی از خودش و زندگیاش را در آن اثر میبیند و پرسشهایی برایش ایجاد میشود. خانم آقایی میگوید او “به فرم نمیپردازد”. به گمانم منظورش این است که فرم چندان مهم نیست. اما مگر غیر از این است که هنر و ادبیات هنگامی نام یک “اثر” به خود میگیرد که چه شفاهی و چه کتبی از ذهن بیرون آمده و نماد بیرونی یافته باشد؟ و مگر نه این است هر چیزی که خارج از ذهن ما با حواس پنجگانه قابل درک باشد، به ناچار دارای فرمی است؟ پس بیتوجهی یا حتا کمتوجهی به فرم از سوی یک نویسنده میتواند پرسشبرانگیز باشد. آیا چنین نیست که ما با خواندن یک حادثه در روزنامه، یا شنیدن آن از رادیو خودمان به تفسیر و تآویل آن میپردازیم؟ پس فرق بازگویی یک حادثه، یا شرح یک زندگی با یک داستان در چیست؟ به گمان من فرق اساسی در بیان امکانهای تازهای است که نویسندهی داستان در آن حادثه یا زندگی میبیند و به ما نشان میدهد. گذشته از این، کار داستان این است که یک حادثه، واقعه، یا زندگی خاص را به شکلی ارائه میدهد که عامهی خوانندگانش- حتا در زمان و مکانهای مختلف و با فرهنگهای متفاوت- میتوانند خود را در آن بازیابند. و دیگر اینکه داستانی شدن یک واقعه موجب میشود که آنرا بهخاطر بسپاریم و همچون گزارشی روزانه، به راحتی آنرا فراموش نکنیم. در اینجا به این نکته پی بردم که چرا پس از پایان بردن کتاب، بهجای آنکه به مطالبش فکر کنم، به حال نویسندهاش فکر میکردم. برای اینکه این قطعهها هنوز “داستان” نشده بودند.   .
بامزه در فارسی کتابهای خود را چگونه انتخاب نماییم دست ها عذاب وجدان احتمالا دو نفر بودیم