زمان برمي گردد به يكي از روزهاي زمستان 1360 و مكان پشت يكي از چراغ  هاي قرمز شهر تهران. ماشين ما شده بود ماشين عروس. عروس از دوستان مادر و داماد دوست صميمي پدرم بود،مصطفي وفامهر. من با اينكه كودكي بيش نبودم اما هيچ گاه به او نه عمو گفتم و نه نامش را با پيشوند آقا صدا زدم. من او را مصطفي صدا مي زدم مثل پدرم. در آن زمستان 1360 راه براي ما بسته بود ،همينطور براي كاروان عزايي كه كنار ما ايستاده بودند.ماشين آنان سياه پوش بود و مسافران اش گريان.اما ماشين ما ماشين عروس بود. عروس و داماد مسافر ما ساكت بودند و خجول. ما مسافران مرگ را نگاه كرديم و آنان ما را. چراغ سبز شد و هر دو حركت كرديم.آنان به سوي بهشت زهرا و ما سوي مجلس عروسي.

چهار ماه بعد در يكي از روزهاي ميانه خرداد .ما باز هم پشت يك چراغ قرمز ايستاده بوديم .در ماشين ما همه آرام گريه مي كردند.صاحب عزا شده بوديم و عجيب اينكه در ضلع ديگر اين چهارراه ماشين عروسي ايستاده بود و مسافرانش اصلا توجهي به ما نداشتند اما ما آنان را نگاه مي كرديم .زمان بازي عجيبي دارد با ما.چراغ سبز شد و هر دو حركت كرديم.آنان به سوي مجلس عروسي و ما به سوي بهشت زهرا براي آنكه مصطفي را به خاك بسپاريم.خبر را پنجم يا ششم خرداد داده بودند.فقط چند روز پس از آزادي خرمشهر. شادي خبرآزادسازي  فقط چند روز دوام داشت.مصطفي جزو نيروهاي پيشرو عمليات بود و در همان درگيري هاي اوليه به شهادت رسيد. من تمام سالهاي بعد از آن هر وقت ياد مصطفي مي افتم  يا زماني كه باز سوم خردادي از راه مي رسد به اين فكر مي كنم  آيا مصطفي هيچ وقت فهميد كه شهر آزاد شده است يا نه.

سالها طول كشيد كه دوباره پايم را روي خاك خرمشهر بگذارم.يكي دو سال قبل از جنگ خرمشهر و آبادان را ديده بودم .آن بندر زيبا با آن چراغ هاي خاطره انگيز. اولين بار بعد از جنگ كه شهر را ديدم سالها از پايان جنگ گذشته بود.سال 73 يا 74 بود.ديگر آن دختر بچه سوار بر ماشين عروس نبودم.دانشجويي بودم كه ديگر رنگ زندگي برايش تغيير كرده بود.همه چيزپررنگ مي شد،خود نشان مي داد. هر چه به خرمشهر نزديك مي شديم همراهانم ساكت تر مي شدند.فرق بين بيابان هاي بيرون شهر با شهر فقط در اين بود كه تابلويي آنها از هم جدا مي شدند كه رويش نوشته شده بود به خرمشهر خوش آمديد.

قلبم هري ريخت پايين.اينجا خرمشهر بود اما تو فقط بياباني مي ديدي كه خانه هاي نيمه ويراني آن ميانه خودنمايي مي كردند. اشك امان نمي داد.مصطفي با من بود از همان زماني كه عزم جنوب كرده بودم.حالا كنارم پا به پاي من قدم برمي داشت.12 يا 13 سال پس از شهادتش.چهار ماهه دامادي كه شايد سر جمع 40 روز با نو عروسش نبود.شهر ويران بود اما جنگي نبود.شهر رها شده بود به امان خدا.شايد همه منتظر بودند حالا كه خدا خرمشهر را آزاد كرده است آباد هم كند.مسجد خرمشهر.جاي گلوله روي ديوار به يادگار مانده بود.راه. غروب بي پايان خوزستان.اشك.حيرت.افسوس.همه سوغات آن سفر بود از خرمشهر.سالها بود كه از جنگ مي گذشت.شهر ها ديگر آزاد بودند.عده اي همچنان از جنگ مي گفتند.صاحبان جنگ و آن دفاع بزرگ اما سكوت بودند.

عيد 1380 باز عزم جنوب كرديم و ديدار اروند و بهمنشير.من ديگر آن دختر دانشجوي پر شر و شور نبودم.حالا نگاهم دقيق تر بود.احساس و عقل به هم تنه مي زدند.اما ديدن خرمشهر 19 سال بعد از آزادي اش همچنان همان حال اول را بهم دست داد.شهر آباد نشده بود.ويرانه نبود.بيابان نبود.اما شهر هم نبود.شهر مردمي نداشت.زندگي درميانه جنگ متوقف شده بود.همان جايي كه همه تركش كرده بودند.كشتي هاي شكسته ميان بهمنشير مرده بودند براي ابد.مصطفي باز هم كنارم بود.هنوز هم نمي دانستم مصطفي هيچوقت فهميد شهر آزاد شده است يا نه.اما چه خوب كه پري زن مصطفي نبود تا شهر را ببيند كه 19 سال بعد از شهادت تازه دامادش هنوز شهر خرمشهر نيست.زمان مي گذشت و جنگ حالا تبديل به كالاي لوكسي شده بود كه روي ويترين برخي مي نشست.

صاحبان اصلي جنگ اما باز در سكوت بودند.باز هم زمان گذشت.رقم سالهاي پس از جنگ دو رقمي شد و نزديك دهه سوم رسيد.دلم نمي خواست خرمشهر را ببينم اما در بهمن 89 يك بار ديگر خوزستان ما را طلبيد.ديدن شهر دل را لرزاند.تغيير كرده بود.زندگي به شهر برگشته بود.ساختمان ها نو شده بودند.خيابان ها ديگراندك ترافيكي داشت.بوي خوزستان مي داد دوباره شهر.شمردم 28 سال از آزاد ي اش مي گذشت. در بازار ميوه خرمشهر به ميوه فروش گفتم خوب شهر آباد شده نه؟ خنديد و گفت از وقتي كاروان راهيان نور به شهر رفت و آمد دارند به شهر رسيده اند.اگر مي خواهي شهر واقعي را ببيني برو تو كوچه پس كوچه.برو ببين هنوز اين شهر آب سالم و آشاميدني ندارد.هنوز كوچه ها از جنگ پر است و راست مي گفت .جنگ در كوچه ها و خيابان هاي فرعي رسوب كرده بود.باز مصطفي كنارم ظاهر شد.ديگر مهم نيست بداند شهر آزاد شده است يا نه.جنگ براي خرمشهر هيچوقت تمام نمي شود.

اين مطلب سوم خرداد 90  به مناسبت سالگرد آزادي خرمشهر در روزنامه روزگار چاپ شده است.