هيچ چيز عجيب و غير طبيعي به نظر نمي​رسد. گاهي با نامزدت دعوا مي کني، گاهي يا مادرت و گاهي با خواهر و برادرت مثل همه آدم​ها.  بعضي روزها  دلت مي خواهد تا شب در رختخواب بماني و با هيچ کس حرف نزني حتي حوصله خودت را هم نداري مثل همه آدم​ها.
در خيلي مهماني​ها از اول تا آخر روي مبل مي​​نشيني و لبخند زورکي به آدم​ها تحويل مي دهي و هم سن و سالاني که با انرژي اين ور و آن ور مي​روند را با تعجب نگاه مي​کني و در نهايت مي​​پذيري که در مقايسه با آن​ها تنبل هستي. به مراسم عروسي که نزديک مي​شوي، همه اين حس و حال​هاي طبيعي مثل پرخاشگري، بي حوصلگي و اضطراب​هاي بي​دليل بيشتر مي شود، مي​اندازي تقصير مراسم پردردسري به اسم عروسي. وارد خانه جديدي مي​شوي که براي خريد تمام وسايل کوچک و بزرگش وقت گذاشتي اما باز هم بهانه ساده تنبلي به همه شور و اشتياق براي شروع يک زندگي جديد غالب است. حالا ديگر دوستانت بي حوصلگي​هاي تورا طبيعي نمي​بينند، مادري که صبورانه بد خلقي​هاي تورا تحمل مي​کرد حالا با نگراني نگاهت مي کند و گاهي که زير لب مي​گويد:«ديگه چي مي خواي» و کم کم قانع مي شوي که يک جاي کار مي​لنگد. روي صندلي دکتر روانپزشک وا مي​روي، وقتي  مي​گويد:« تو حداقل 10-15 سال است که افسردگي داري و حتي مي تواند موروثي باشد».

***

قصه مريم، قصه 26 درصد از زنان ايراني است که از اختلالات رواني رنج مي برند و افسردگي در صدر اين اختلالات قرار دارد. اين آمار در مردان ايراني حدود 15 درصد است يعني مردان 11 درصد  کمتر از زنان دچار بيماري​هاي رواني مي​شوند. به گزارش دفتر سلامت رواني، اجتماعي و اعتياد وزارت بهداشت، آمار افسردگي نه تنها در زنان بيشتر از مردان است بلکه شيوع نگران کننده و رو به رشدي دارد. دلايل شيوع اين بيماري رواني در زنان به مسائل مختلفي از درون خانواده​ها تا شرايط جامعه برمي​گردد.

بخشي از اين بحران ناشي از شرايط کلي جامعه ماست؛ در واقع بالابودن نرخ افسردگي در زنان نسبت به مردان از سندرم​هاي کشورهاي درحال توسعه است. به اين دليل واضح  که زنان کشورهاي در حال توسعه با پررنگ شدن حضورشان در جامعه و پذيرفتن مسئوليت​هاي اجتماعي دچار تعارض ميان خانه و جامعه شده​اند. اين زنان اغلب تمايل به پيشرفت اجتماعي دارند و تلاش مي کنند به رده​هاي بالاتر و موفقيت​هاي بيشتر دست پيدا کنند اما در کنار اين تمايل درگير نقش​هاي سنتي هستند و ايفاي آن نقش ها برايشان مهم است. دوگانگي ميان اين مسئوليت​ها، زنان ايراني و ساير کشورهاي در حال توسعه را دچار چالش رواني مي کند که در متداولترين حالت به افسردگي منتهي مي شود.مشاهدات روانشناسي و تحقيقات اين حوزه نشان داده، زناني که تحصيلات بالاتري دارند ، قدرت تطابق و سازگاري بيشتري نشان مي​دهند و دوگانگي ميان مسئوليت هاي خانه و جامعه خود را با قدرت بيشتري مديريت مي​کنند.

قصه مريم، قصه نهچندان تلخي ميان قصه زنان ايراني است که از بيماري افسردگي رنج مي​برند. عامل اين بيماري در بسياري از زنان ايراني، فقر است که اين مشکل اغلب در زنان سرپرست خانوار ديده مي​شود. زناني که به دليل طلاق يا فوت همسر مسئوليت اداره خانواده را بر عهده دارند و بايد بار اين مسئوليت رابه تنهايي و بدون هيچ حمايت دولتي بکشند. وضعيت اين زنان به مراتب دلخراش تر و تلخ تر از ديگر گروه​هاي زنان جامعه است چون تحت فشارهاي مختلف شايد هيچ وقت ياد خودشان و حال بد روحي خودشان نيفتند.

افسردگي و ساير اختلالات رواني در زنان ايراني نفوذ کرده، تا امروز نه تنها مسدود نشده بلکه همچنان ادامه دارد چون جامعه ما چه زن و چه مرد، مراجعان مطب​هاي روانپزشکي را با نگاه تحقير آميز مي بيند وهر زن  ايراني حتي اگر اختلال و پريشاني در خودش احساس کند، تحت فشارهاي اجتماعي و براي اين که انگي نخورند از مراجعه به اين پزشکان خودداري مي کرده و مي​کند. آن وقت مي​شود يک بيماري ديرينه حتي موروثي که به نسل​هاي بعد هم منتقل مي​شود.