افسانه نوروزی، هشت سال معلق میان آزادی و اعدام

 

قتل، عصر روز یك شنبه 15 تیر ماه 1376 در ویلای شماره 14 ارم جزیره كیش اتفاق افتاد. قاتل زنی بود به نام افسانه نوروزی و مقتول بهزاد مظفر مقدم سروان حفاظت اطلاعات .

داستان از زمانی آغاز می شود كه مصطفی شوهر افسانه كار و شغل خود را از دست می دهد و دست به هر كاری می زند تا خانواده اش را از فقر نجات دهد اما راهها همه برایش بسته می شود و ناچار یكی از كلیه هایش را می فروشد تا كمی برای خود و خانواده اش زمان بخرد، اما ناتوانی بعد از عمل وضع را دشوار تر می كند. مصطفی بعد از چند سال دوست قدیمی و خانوادگی خود یعنی بهزاد مظفر مقدم را پیدا می كند و بهزاد كه اكنون به پست و مقامی رسیده است از او و خانواده اش دعوت می كند كه به جزیره كیش بروند تا شاید آنجا مصطفی بتواند كاری پیدا كند.

تیر ماه سال 1376 مصطفی همراه خانواده اش وارد جزیره می شود. مهدیه و محمد دو فرزند خانواده خوشحالند از این تغییر، اما نمی دانند فقط چند روز مادر را كنار خود دارند. بهزاد مظفر مقدم در كیش صاحب نفوذ است این را خانواده مصطفی در همان ساعات اولیه می فهمند و بهزاد هم خودش را فرمانده كیش معرفی می كند.

دو روز بعد از رسیدن خانواده، بهزاد اجناسی را جور می كند تا مصطفی به تهران بیاورد و به كسی تحویل دهد. پدر، خانواده را در كیش به دست رفیق صمیمی اش می سپارد و راهی تهران می شود و فردای همان روز دوباره به كیش بازمی گردد. اما بهزاد كه فكرهایی در سر دارد مصطفی را خیلی زود دوباره به تهران می فرستد و زمانی كه مصطفی می خواهد به همسرش پولی بدهد می گوید من خانواده ات را اینجا تامین می كنم.

بعد از ظهر كه افسانه با بچه ها در خانه است بهزاد افسانه را به طبقه دوم فرامی خواند. زن كه به اتاق وارد می شود بهزاد را می بیند كه بدون لباس ایستاده و به محض ورود افسانه به او حمله ور می شود. آنان با هم درگیر می شوند. بچه ها كه صدای فریاد مادرشان را می شنوند وحشت می كنند اما افسانه در همان حین از بچه ها می خواهد كه آرام باشند. بهزاد بعد از زد و خورد افسانه را رها می كند و زن فرار می كند. بچه ها را برمی دارد و از خانه خارج می شود. تا شب در خیابان ها می چرخند. افسانه حتی نمی تواند به جایی پناه ببرد زیرا دیگر بعد از چند روز می داند كه بهزاد در كیش دارای قدرت و نفوذ است. تنها كاری كه می كند به شوهرش زنگ می زند و بدون این كه ماجرا را توضیح دهد از او می خواهد به جزیره برگردد. آخر شب در حالی كه خسته و گرسنه هستند به خانه برمی گردند. بهزاد دیگر روی خوش نشان نمی دهد و نه پولی به آنها می دهد و نه غذایی مهیا می كند تا آنجا كه افسانه فقط به بچه ها چای شیرین می دهد. كار مصطفی گیر می كند و نمی تواند تا دو روز دیگر به كیش برگردد.

فردای آن روز بهزاد همراه زن شیك پوشی كه او را خانم دكتر معرفی می كند به خانه می آید. در فرصتی به افسانه می گوید: "دیدی چقدر این خانم زیبا و خوش اندام و پول دار است. با داشتن ثروت زیاد و شوهر... زیر دست من هست، تو به چی خود می نازی، فكر می كنی چی داری..."

فردای آن روز، روز حادثه است. افسانه از فرصت خواب بودن بهزاد استفاده می كند تا در طبقه بالا بعد از چند روز به حمام برود. لباس هایش را با خود به داخل می برد و قبل از رفتن از ترس چاقویی راهم با خود به حمام می آورد تا در صورت تكرار اتفاق قبلی مرد را تهدید كند و بترساند.

استحمامش كه تمام می شود بهزاد را بدون لباس در میانه اتاق می بیند. باز با هم درگیر می شوند . زن خود را به چاقو می رساند . مرد رویش نشسته است، دست افسانه بالا می رود و چاقو را به پهلوی بهزاد وارد می كند. مرد نعره می زند و زن را به مشت و لگد می گیرد. در همان حال هم دست از تصمیم شیطانی خود برنمی دارد و می خواهد به افسانه تعرض كند. افسانه ضربه دوم را هم وارد می كند و دست بالا می رود و پایین می آید بلند كه می شود می بیند مرد موهایش را از پشت مشت می كند. و دیگر جنون است و خون و...

آخر این كه مرد كه از پا می افتد زن آلت مرد را نیز می برد. دیگر حال خود را نمی داند.ساعتی بعد كه مصطفی وارد می شود افسانه را میان خون و خشم می بیند. مرد خانواده اش را برمی دارد به تهران فرار می كنند اما یك روز بعد افسانه در تهران دستگیر می شود و چون قتل در كیش اتفاق افتاده به جزیره برگردانده می شود و بعد از آن به زندان بندر عباس منتقل می شود.

در مسیر دادرسی با اینكه همه شواهد مبنی بر دفاع از ناموس به نفع افسانه بود، اما به دلیل آن كه بهزاد فردی از نهادهای امنیتی بود پرونده پیچ خورد و در نهایت افسانه به اعدام محكوم شد.

بعد از آن، مطبوعات وارد عمل شدند و با اخبار و گزارش هایی كه منتشر كردند توانستند حكم را متوقف كنند. اما تا آزادی كامل افسانه هشت سال زمان صرف شد. همه می دانستند كه افسانه دفاع از ناموس كرده است حتی همسر مقتول در این رابطه از حق خود گذشت اما مادر بهزاد بر قصاص اصرار داشت. در هر حال هشت سال بعد از تیر 1376 افسانه نوروزی با پرداخت دیه توانست ازاعدام نجات پیدا كند.

افسانه بعد از آزادی اش می گوید: "وقتی قاضی دستور داد تا برای همیشه دستبند از دستانم باز شود، فکر می‎کردم هنوز خواب می‎بینم، نامه آزادی‎ام را نوشتند و به دستم دادند، چند بار آن را خواندم، باورم نمی‎شد، که چه اتفاقی افتاده است. بعد نامه را به مامورم دادم و از او خواستم تا برایم بخواند، مثل آدم‎های بیسواد شده بودم. فکر می‎کردم کلمات را اشتباه می‎خوانم، بعد برگه را به شوهرم دادم و از او خواستم نامه آزادی‎ام را بخواند، وقتی وکیلم گفت: از این به بعد می‎توانی هرجا که خواستی بروی، باور نمی‎کردم به طرف در خروجی دادگاه رفتم، واقعا باورم نمی‎شد که آزاد هستم، دوباره از قاضی سوال کردم و او گفت: برای همیشه می‎توانی آزاد باشی. وقتی از دادگاه خارج شدم با شوهرم مصطفی به خرید رفتیم، در خیابان‎ها می‎گشتم، دلم می‎خواست همه زیبایی‎ها را برای فرزندانم بخرم، با دخترم تماس گرفتم و گفتم برای همیشه آزاد شدم و به خانه بر می‎گردم. مهدیه هم مثل من باور نمی‎کرد، به هتل رفتیم، به مصطفی می‎گفتم، مطمئن هستی که فردا صبح نباید به زندان برگردم. مصطفی سعی می‎کرد از هیجان من کم کند، اما واقعا برایم غیر قابل باور بود."

افسانه وقتی از بچه هایش جدا شد آنان كودكانی بیش نبودند اما وقتی به خانه برگشت آنان دیگر نوجوان شده بودند.