یکدفعه پرسید: تو که منو دوست نداری؟ داری؟
گفتم: ببخشید. الان دارم اسپاگتی می پزم

چی؟

به دورغ گفتم: دارم الان اسپاگتی می پزم.
نمی دانم چطور شد این حرف را زدم، اما دروغ گفتن دیگر بخشی از وجودم شده بود، دست کم در آن لحظه اصلا دروغ به نظر نمی آمد. ادامه دادم و قابلمه خیالی را با آب خیالی پر کردم و اجاق خیالی را با کبریتی خیالی روشن کردم.

پرسید: خوب؟

نمک خیالی را توی آب جوش خیالی ریختم و مشتی اسپاگتی خیالی را به آرامی به آن افزودم و تایمر خیالی آشپزخانه را روی هشت دقیقه تنظیم کردم

گفتم: خب. نمی تونم صحبت کنم. اسپاگتی ام خراب می شه
چیز دیگری نگفت.

گفتم: واقعا متاسفم ولی اسپاگتی پختن کار خیلی حساسیه
ساکت بود. گوشی تلفن دوباره توی دستم منجمد شد.

با عجله گفتم: ببینم، می تونی بعدا زنگ بزنی؟
پرسید: چون الان داری اسپاگتی می پزی بعدا زنگ بزنم؟

آره
برای کسی می پزی، یا می خوای تنهایی بخوری؟
گفتم: تنهایی می خورم...

... خنده ای زورکی کرد و گفت: سلام منو به اسپاگتی ات برسون. امیدورام که خوب از آب دربیاد
خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم ...

فکر کردن به اسپاگتی که تا ابد در حال جوشیدن است، اما هرگز آماده نمی شود، واقعا غم انگیز است.