هی یه عالمه عروس داماد دارن حلقه انتخاب می کنن. می بینمشون... ذوق می کنم به حسشون و من اما هیچ تصوری از هیچ حلقه ای و هیچ دامادی واسه خودم ندارم.

هی به این فکر می کنم که داماد یعنی چه شکلیه.... بعد به این فک میکنم که باید بابای بچه هام باشه.... بعد به این فک می کنم که می خوام شبیه بچه هام باشه

و دست آخر به این فک می کنم که یکی رو به عنوان داماد انتخاب کنم که شکل بچه هام باشه..... پس اول بچه هامو باید انتخاب کنم

دوباره به این موضوع بر می گردم که حالا بچه هامو چه جوری انتخاب کنم... که بعدش باباشون شکلشون باشه

آخرش این نکته راهمو می بنده..... اگه بچه هام شکل من باشن چی می شه؟ اون موقع یه بابا باید پیدا کنم که شکل من و بچه هام باشه

هست؟ یه بابا که شکل من و توله هام باشه؟

آخرش به این فک می کنم که تو می خندی به آدمایی که عکس جد و آبادشونو تو کیف پولشون می ذارن

من به کیف پولم فک می کنم می بینم توش مشخصات مرد آیندمو تو یه کاغذ نوشتم و گذاشتم تو جیبش

هه می دونم که به یکی یه روز نشونش می دم.... اون خصوصیاتی رو که تصور میکنم داره رو کنارش تیک زدم.... می خونتشون.... اونایی که من به خیال خودم داره رو می خونه می گه خوب اینو که ندارم... اینم که ندارم.... بعد اون خصوصیاتی که تصور می کنم نداره رو عین آمار می خونتشون و می گه خوب اینو که من هستم ... اینم که من هستم

خندم می گیره.... به این فکر می کنم که تصوری که من از تو خواهم داشت کاملا متفاوته از تصوری که تو از خودت داری

تصور من از تو اون چیزیه که دوس دارم باشی و تصور تو اون چیزیه که دوس داری باشی

بعدش به این فکر میکنم که تو حال کن با تصوری که از خودت داری و منم حال می کنم با تصور خودم درآوردی از تو.

شاید یه توله سگ دوست داشتنی

بعد به تصورم از خودم فک می کنم.

بعد به تصور تو؟؟؟؟ یعنی چی می تونه باشه؟