چشم هایت را ببند. اینجا آخر دنیاست. آنجایی كه تمام راه ها به بن بست ختم می شود. پایان دنیا جای دوری نیست. چشم هایت را ببند، می تواند همین جا باشد. همین جایی كه در زندگی ایستاده ای. می تواند همین لحظه باشد.هیچ راهی نیست. انگار تمام دردهای عالم هوار شده اند روی سرت. دلت، قلبت، روحت دیگر توان فشار اضافی را ندارد. فكر می كنی دیگر نمی توانی ادامه دهی. پس چشمهایت را ببند. اینجا همان جایی است كه فكرش را می كردی. آخر دنیا...

حالا چشمهایت را باز كن. تو هنوز زنده ای.هنوز زمان به آخر نرسیده است. در آخرین آخرین نقطه پایان باز هم اندكی جا هست. چشم هایت را باز كن. نفس بكش.

همه همین لحظه ها را تجربه كرده اند. لحظاتی فكر می كنی به آخر رسیده ای. ته كشیده ای و دیگر تمام است، ناگهان دری باز می شود. روزنه نوری خودنمایی می كند و تو جان می گیری و دوباره شروع می كنی.

اما در واقع روزنه ای باز نشده، چون چشمانت به تاریكی عادت كرده است كور سویی را دیده ای و فكر كرده ای دری باز شده است.

لحظه های زندگی ما پر است از همین موقعیت ها كه آدم پایان را به چشم می بیند.اما ما همچنان زنده ایم و زندگی می كنیم. این خاصیت زندگی است.

دو سال پیش در سفری به یكی از كشورهای آسیای جنوبی شرقی، برنامه ناگهانی پیش آمد برای دیداراز یك غار باستانی. همه مشتاق بودیم. برای رفتن به این غار سوالات پزشكی از ما پرسیده شد، چرا كه ورود برای كسانی كه بیماری قلبی یا فشار خون یا برخی بیماری های روانی داشتند ممنوع بود.

سفر آغاز شد. وارد غاری شدیم كه اولین استقبال كننده ما تاریكی بود.ما پیش می رفتیم و تاریكی لحظه به لحظه بیشتر ما را در خود فرو می برد.اول همه صحبت می كردند ولی هرچه پیشتر رفتیم سكوت هم به جمع ما اضافه شد.هنوز ساعتی پیش نرفته بودیم كه ترس هم آمد.

به نظر می رسید ترس دارد بیشتر از همه خودنمایی می كند. فقط در پایان بود كه همه اعتراف كردند ترسیده بودند و یك فكر به ذهن همه رسیده بود و آن اینكه اشتباه كرده ایم اما پشیمانی سودی نداشت . غرور باعث شده بود هیچ كس دم نزند و همه ادامه دهیم.
پیش خود فكر می كردم : "این چه كاری است كه كردم؟ اگر اتفاقی برای مان بیفتد كسی نیست به داد ما برسد.اگر آْنجا افتادیم و پایمان شكست باید چه كنیم،ما كه تجهیزاتی نداریم."

هر چه می گذشت فكرها و اگرها بیشتر می شد و ترس و توهم سنگین تر و بزرگتر. قلبم تند می زد و احساس می كردم نمی توانم نفس بكشم.تا جایی كه دیگر نمی توانستم جزو نفرات آخر گروه باشم و مدام طوری موقعیتم را جور می كردم تا سر گروه قرار گیرم.

اما وقتی به ترس اجازه رشد دهی دیگر از كنترل تو خارج می شود و راهی را كه خود بخواهد می رود. تا اینكه لحظه ای به خود آمدم. دیدم نمی توانم ادامه دهم. ایستادم. چشم هایم را بستم و گفتم اینجا آخر دنیاست. به پایان رسیده ای. پیش خود گفتم :"فكر كن نهایتا همین جا می میری. پا شكستن و نفس تنگی چیست؟فكر كن می میری.نهایتش مرگ است....."

من از گروه عقب مانده بودم. دیگر آخرین نفر را هم نمی دیدم. لحظه ای به همان حال ماندم. توی سرم فریاد می زدم می میری. تا اینكه دیگر مرگ مفهوم خود را از دست داد.آرام شدم. چشمهایم را باز كردم.هنوز تاریكی همه جا را پر كرده بود اما انگار من دیگر راه را می دانستم. باور كنید انگار نسیمی هم وزید- وزیدن نسیم در غار تقریبا غیر ممكن است- اما من دیگر نفسم بالا آمده بود. خود را به گروه رساندم. حالا دیگر من بر تاریكی و ترس سوار بودم.

دو سال از آن تجربه می گذرد.بارها در موقعیت های سخت قرار گرفته ام و هر بار ماجرای غار را برای خود یادآوری كردم و نهایت مشكل را در نظر گرفته ام و همان لحظه بوده كه از ابهت مساله كاسته شده و دیگر من بودم كه بر مساله سوار بودم و كنترلش كرده ام.

امتحان كنید.تجربه غریبی است اما جواب می دهد.و یك چیز را فراموش نكنید فقط مرگ است كه چاره ندارد. پس برای هر مساله یا مشكل راهی هست فقط باید كمی چشمهایمان را ببندیم. فكرمان را خالی كنیم. با آن مواجه شویم. مشكل رنگ می بازد وقتی ترس ما كنار می رود.

آنوقت است كه می بینیم آخر دنیا هم جای قشنگی است.