اعظم، 45 ساله از کاشان، خانه دار
برای یک مادر هیچ اتفاقی سخت تر از بیماری فرزند نیست. پیمان ، تنها پسرم وقتی 5/7 داشت با علائم سرطان غدد لنفاوی من را با بزرگترین هراس زندگیم مواجه کرد. به جرات می توانم بگویم وقتی دکتر خبر قطعی بیماری پیمان را به من اطلاع داد از ته دل دعا می کردم خودم بمیرم ولی پسرم سالم بماند.از عذابی که در یکسال و نیم شیمی درمانی و رادیوتراپی بر من گذشت نمی گویم. ولی پزشکان به زودی اطلاع دادند که بیماری به ریه های پسر کوچولویم هم سرایت کرده.

بدلیل ادامه معالجات پیمان به تهران آمدیم و در هوای آلوده پاییز سال گذشته تهران  می دیدم چطور پسرم جلوی چشمم از دست می رود.  با تمام شدن دوره شیمی درمانی به کاشان برگشتیم. شبها خواب نداشتم و در طول روز از پسرم مراقبت می کردم و برایش کتاب می خواندم. تنها لحظات قابل تحمل روزم لحظات نادری بود که پیمان لبخند می زد.

هرگز فراموش نمی کنم روز 9 اردیبهشت 90 که 10 روز قبل از تولد پیمان بود، باید یک اسکن از غدد لنفاوی و ریه پیمان انجام می شد تا پیشروی یا درمان بیماری تخمین زده شود.

شب حتی یک لحظه هم نخوابیدم در بیمارستان خدا را به همه مقدسین قسم می دادم که سلامت طفلکم را برگرداند .

بهترین روز زندگی من، روز 12 اردیبهشت بود، روزی که پرفسور ع جواب  اسکن پیمان را به من داد و گفت: حتی یک سلول سرطانی در بدن پیمان باقی نمانده. اگر هزار سال هم عمر کنم هیچ لحظه ای برایم به بزرگی آن لحظه  نخواهد بود.


بهروز، 23 ساله از زنجان، فروشنده سوپر مارکت
وقتی من 10 سالم بود آقام فوت کرد. من همه تابستان ها کار می کردم یک سال مکانیکی کردم، یک سال شاگرد شوفر بودم، یک سال شاگرد آهنگری بودم. وقتی سوم راهنماییمو گرفتم دیگر دنبال درس را نگرفتم. درس به درد من نمی خورد، بایست پول درمی آوردم. یه حسن آقا تو محل داشتیم که یه بقالی بزرگ داشت. از 14-15 سالگی رفتم پیش حسن آقا . کم کم از آب جارو کردن دم مغازه و پشت دخل وایستادن کارم رسید به نگه داشتن حساب کتاب ها.

به اندازه خودم در می آوردم و تونسته بودم با کمک مادرم یکی از آبجی هامو بفرستم خونه بخت. چن سال قبل یه حساب قرض الحسنه توی بانک ... باز کرده بودم که  دیگه روحمم خبر نداشت وجود داره. یه روز صبح که رفتم دکون حسن آقا گفت از فلان بانک زنگ زدن کارت داشتن. گفتم من اصلا تو اون بانک حساب ندارم. خلاصه سر ظهر یه خانمی زنگ زد و پرس و جو کرد که شما فلانی هستی و اینا. مام گفتیم بله ولی مطمئنین حساب مال ماست؟ خانمه گفت آره حساب مال شماس شمام برنده  یک ماشین شدین تو قرعه کشی بانک ما.
واسه منی که از بچگی واسه هر لقمه نونی که خورده بودم زحمت کشیده بودم اون ماشین مثل یه خواب بود و کلی منو تو زندگی جلو انداخت. ماشینه رو فروختیم و یه ماشین سبک تر گرفتم. بقیه پولم زدم به کار.

بهترین روز زندگیم روزی بود که حواله ماشینو بهم دادن، هنوز به ولله از یاد قیافه مادرم گریه می گیره. پیره زن خیلی خوشحال شد. هر چی دارم از دعای اونه.


نسرین و رسول، 37 و 40 ساله از ساوه
15 سال هست که ازدواج کرده ایم، هر دو شاغلیم و2 پسر داریم. در این 15 سال  15 بار خانه عوض کرده ایم. زندگی مستاجری جایی برای پس انداز نگذاشته بود و شبی نبود که بتوانیم از نگرانی آینده راحت بخوابیم. توی چند سال گذشته پولمون فقط به محله هایی می رسید که همه جور خلافی توشون عادی بود. بچه ها از سن پایین بی خجالت سیگار می کشیدن و چاقو تو جیب می ذاشتن. تا اینکه به صرافت افتادیم همه چیزو پول کنیم و بریم دنبال وام تا بتونیم یه خونه دست و پاکنیم. همین کارم کردیم. چهار تا تیکه طلا و پیکان لکنته رو فروختیم و  درخواست وام دادیم. ولی می دیدیم با پولی که دستمونو می گیره یه اتاق 50 متری هم بهمون نمی دن. این بود که یه شب نشستیم و با پسرامون کلی حرف زدیم. بهشون رسوندیم که با وضعی که ما داریم تو تهرون موندن فقط روز به روز مارو عقب می کشونه. خلاصه راضی شون کردیم که بیاییم همین ساوه یی جایی دنبال خونه بگردیم. خلاصه بعد از یکی دوماه گشت و کذار این خونه رو پیدا کردیم.

قشنگترین روز زندگی ما روزی بود که با کلید خودمون در خونه خودمونو باز کردیم و برای اولین بار تو این همه سال کف خونه خودمونو سابیدیم. خدا قسمت همه بی خونه ها بکنه.


مریم، 33 ساله از تهران، کارمند آژانس مسافرتی
از دوران نامزدی من و شوهرم علی، هر بچه ای می دیدیم ضعف می کردیم. من عاشق داشتن پسری بودم که شبیه خودم باشه و علی دختر بچه ها رو می پرستید. بعد از 10 سال دیگه مطمئن شده بودیم که نمی تونیم با هم بچه دار بشیم. یه مشکل ژنتیک داشتیم که مانع از بچه دار شدنمون می شد. متاسفانه خانواده ها نه تنها کمکی نمی کردن بلکه به وضعیت مون بیشتر دامن می زدن. کار به جایی رسید که جسته گریخته به گوشم رسید که زمزمه می کنن از هم جدا بشیم و...

ازدواجی که با عشق و به سختی ساخته بودیم داشت به سادگی از دستمون می رفت. تا اینکه یکی از همکارانم من رو به خانم دکتری که تازه به ایران برگشته بود معرفی کرد. اون خانم دکتر چند جلسه با من و همسرم صحبت کرد و از شانس هایی که برای حاملگی خارج از رحم داشتم باهامون حرف زد. بالاخره بعد از 9 ماه استراحت مطلق برای زایمان به بیمارستان رفتم.

قشنگ ترین لحظه عمرم لحظه ای بود که پسر سرخ و سفیدم رو که همه صورتش شبیه خودم بود رو بغل کردم. خوشبختانه بعد از 6 سال هنوز شروین شبیه مامانش مونده.


کاوه 19 ساله از شیراز،  دانشجو
من از بچگی عاشق موسیقی بودم. وقتی گیتار دست کسی می دیدم نفسم بند می اومد. می دونستم قرار نیست جیمی هندریکس بشم ولی رویای داشتم یه گیتار خوشگل قرمزو همیشه با خودم داشتم. درس من همیشه خوب بود ولی هیچوقت بخاطر نمره و معدل خودمو به آب و آتیش نمی زدم. برعکس خودم که نمره برام مهم نبود مامان بابام دلشون می خواست من معدلای خوب و بالا داشته باشم. هیچ جور هم راضی نمی شدن که تا درسم تموم نشده برام گیتار بخرن.

خلاصه مدتها از من اصرار و از اونا انکار. تا اینکه مامانم سال پیش دانشگاهیم برام یه شرط گذاشت. قرار شد اگر تونستم تو سال پیش دانشگاهی معدل بالای 5/18 بیارم واسم همون گیتاری رو که دوست دارم بخرن. خلاصه منم بکوب  درس خووندم و معدل 64/18 آوردم. مامان و بابام با یک تاخیر 2، 3 ماهه گیتارو برام خریدن.

و بهترین لحظه زندگیم وقتی بود که آمپلی فایر و روشن کردم و با پیک کشیدم روی سیم ها.


شما هم بهترین روز زندگی تان را برای ما و دوستان تان در لادیز تعریف کنید.