روزی كه آنقدر از رسیدن اش می ترسیدم بالاخره فرا رسید. دلم نمی خواست چشم هایم را باز كنم. فكر می كردم اگر این كاررا نكنم شروع روز به تعویق می افتد. چهار سال منتظر چنین روزی بودم و حالا كس دیگری در لباس عروسی بود. كجای زندگی اشتباه كرده بودم؟
دوباره شروع كردم به مرور كردن خودم. كاری كه در چند ماه اخیر بارها و بارها انجام داده بودم. روزهای بعد ازآن اتفاق چندین بار در طول شبانه روز خودم را محاكمه و بدون دفاع محكوم می كردم. تمام تقصیر ها را به گردن می گرفتم و فكر می كردم این اشتباه من بود اگر او گذاشت و رفت. شاید من چیزی كم گذاشته بودم. شاید من آنطور كه باید عاشقی نكرده بودم. خدایا روزی چند بار این حرفها را با خودم می زدم.

البته بعضی روزها هم كاملا بر عكس بود، من دادستان بودم و او متهم. در دادگاهم محكوم می شد و....

این حرف ها فایده ای نداشت. ماه ها بود كه او رفته بود. بعد از چهار سال دوستی ناگهان احساس كرده بود كه با من مشكل دارد و بدون هیچ توضیح اضافی رفته و من مغرور تر از آن بودم كه دنبالش بروم و توضیح بخواهم. پیش خود گفته بودم لیاقتم را ندارد.

اما به همین سادگی پیش نرفت. وقتی شنیدم با دوست خودم رفته است، شكستم.

غم لانه كرده بود در دل و روحم؛ از چشمهایم هم چیزی نمی گویم. حس پس زده شدن داشتم و این حس وحشتناكی بود.

دوستانم در سكوت نگاهم می كردند و هر كدام به فراخور حالم حرفی می زدند و او را نفرین كه چه بی لیاقت بود.این حرفا مسكن بود اما درمان نه.

روزی كه آنقدر از رسیدن اش می ترسیدم بالاخره فرا رسید. آن روز، روز عروسی آنها بود.

آن زمان كه من در رختخواب در گیر و دار این بودم كه چشمانم را باز كنم یا نه عروس در آرایشگاه بود.

چشمانم را باز كردم و روز آغاز شد.اولین روزهای پاییز دو سال پیش. ناگهان تصمیم گرفتم انتخاب بزرگ آن روزم را به سرانجام برسانم.

در آن روز دو راه پیش رویم بود. می توانستم روزم را با آه و ناله شروع كنم. تمام روز گریه كنم. تمام دوستانم آن روز پذیرای حال خرابم بودند. بهم حق هم می دادند كه زار بزنم.

حق هم داشتم چهار سال فكر می كردم عروس آن مجلس خواهم بود و ناگهان رفیق خودم از راه رسیده و بعد از دو سه ماه سر سفره عقد نشسته بود. پس حقم بود كه حداقل آن روز را عزاداری كنم.

راه دومی هم وجود داشت.من آن را انتخاب كردم. بلند شدم وبهترین روز آن چند ماه اخیر را آغاز كردم. چرخیدم و با خانواده و دوستان معاشرت كردم. شب را خانه یكی از نازنین دوستان گذراندم با چند نفر دیگر. كلی هم از عروسی گفتیم .

ساعتها می گذشتند و من زمانی به خودم آمدم دیدم ساعتی هست كه اصلا به ماجرای آن شب فكر نكرده ام.

ساعتهایی كه می توانست بدترین زمان زندگیم تا آن لحظه باشند به خوشی گذشته بود و خنده. شاید به من بیشتر از عروس و داماد آن شب كذایی خوش گذشت.

و این را مدیون تصمیم درستی می دانم كه صبح گرفتم. یك انتخاب غلط می توانست روز و شبم را به جهنم بدل كند اما صبح تصمیم گرفته بودم كه به خودم خوش بگذرانم. به خودم بها بدهم. اعتراف می كنم فقط كمی تلاش كردم؛ انگار كائنات دست به دست دادند تا آن روز خوب بگذرد.

همیشه مقابل ما بیشتر از یك انتخاب وجود دارد این ما هستیم كه تصمیم می گیریم كدام را انتخاب كنیم. بارها گزینه اشتباه را انتخاب كردیم اما همیشه گزینه مناسب و خیلی خوب هم وجود دارد فقط كافی است در لحظه تصمیم گیری اندكی تامل كنیم و نیم نگاهی به عواقب انتخاب های مان بیندازیم.

برای من همیشه اینطور بوده كه هر وقت فقط و فقط به خودم ، به شخص خودم احترام گذاشتم و مدنظر قرارش دادم انتخاب بهتری كردم.