مدتها بود كه فكر می كردم آنقدر بزرگ شده ام كه دیگر با كسی قهر نكنم و یا اینكه آنقدر عاقل شده ام كه اگر از كسی دلگیر شدم با گفت و گو حل اش كنم. این حرف همیشه من است كه ما آدمهای متمدنی هستیم.

اما حالا فهمیده ام اول آن كه دلگیری گاهی تمدن نمی شناسد و دوم این كه شاید طرف مقابل تو آنطور كه تو ماجرا را می بینی نمی بیند و راه را بر گفت و گو می بندد. آن وقت تو می مانی و یك عالم حرف كه نمی توانی بزنی و یك دنیا دلگیری. آن وقت باید چه كرد؟

چند وقتی است من دچار این مساله شده ام. از دوستی دلگیرم. حق را به خود می دهم و بالطبع او هم. گفت و گویمان به نتیجه ای نرسید. از كیفیت گفت و گو نمی گویم كه گاهی حرف زدن بار را افزایش می دهد نه اینكه بردارد. البته شاید ما نحوه درست گفت و گو كردن را نمی دانیم. اما هر چه بود حرف زدن نه تنها مساله را حل نكرد بلكه مشكل قبلی را برای من سنگین تر هم كرد.

ناگهان خود را مانند شهر رم در آن فیلم كلاسیك بی دفاع دیدم. بارها ماجرا را بررسی كردم خود را جای رفیق گذاشتم و ماجرا را دیدم. جای خود گذاشتم و مرور كردم. دلگیری سنگین تر می شد. حالا چیزهای دیگری هم اضافه شده بود.

دیدم اگر همین طور ادامه دهم چیزی از خودم و رفاقتم نمی ماند. ماجرا را گذاشتم در آخرین قفسه ذهنم. از همه دوستانم فاصله گرفتم. لاك تنهایی خوب چیزی است در این مواقع. دست از سر خودم برداشتم. مرور كافی بود.

گاهی ما پدر خودمان را در می آوریم از بس كه خود را زیر ذره بین می گذاریم؛ بس است دیگر.

تنهایی به این معنا نبود كه درهای جهان را به روی خودم ببندم، نه . معاشرت می كردم اما نه با آن دسته از دوستانم كه آن رفیق در آن دسته بود.

گاهی آدم لازم دارد كه از دایره پیرامون خود پا را فراتر بگذارد. نه با خودم قهر كردم و نه با آن رفیق و كسان دیگر، فقط اندكی به خود فرصت دادم. حالم بهتر شد.

حالا می فهمم همیشه هم گفت و گو خوب نیست. گاهی لب فرو بستن و نگاه كردن حال بهتری می دهد تا فكر كنی و به نتیجه برسی.

حالم را مدیریت می كردم و این تجربه جدیدی بود. گاهی ما وقتی اتفاقی برای مان می افتد ناگهان سررشته امور را از دست می دهیم .

مدیریت احوال اینكه تریپ افسردگی برندارم و اینكه همچنان به ماجرا فكر كنم جالب بود.

مساله ناگهان رنگ باخت. مساله هر چه بود دیگر اهمیت نداشت. من در آن لحظه كه مورد بحث خودم و رفیقم بود فكر كرده بودم انجام فلان كار بهتر است و انجامش داده بودم.

حالا معتقدم اگر رفیقم، رفاقت واقعی داشته باشد باید به انتخاب آن لحظه من احترام بگذارد. چون حتی الان هم اگر دوباره همان موقعیت برایم پیش بیاید همان كار را خواهم كرد.

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم كه مواظب باشیم سررشته امور از دستمان در نرود كه اگر رفت نمی دانیم به كجا می رسیم.

حالا معنای متمدن بودن برایم كمی تغییر كرده است. به نظرم آدمهای متمدن كسانی هستند كه در شرایط مختلف با تكیه بر عقل و نه فقط احساس بهترین تصمیم را می گیرند و احوال خود را مدیریت می كنند.

دوباره معاشرتم را با رفقای قبلی از سر گرفته ام و از مصاحبت با آنان لذت می برم. رفاقت را برای خودم دوباره معنی كردم. رفاقت یعنی باری را از دوش دیگری برداریم و باری نباشیم بر گردن دیگری.