همین که داخل حیاط شدم زنم را روی پشت بام دیدم. داشت رخت های شسته را پهن می کرد. فقط یک وجب با لب بام فاصله داشت و پشتش به من بود. بارها ازم خواسته بود که حفاظ لب بام را تعمیر کنم اما همیشه پشت گوش انداخته بودم. باسن گنده اش هر بار كه خم می شد تا از داخل تشت تكه رختی بردارد، پایین بالا می شد و مثل دم گوسفند تکان می خورد. گمانم صدای باز و بسته شدن در حیاط را نشنید. اصلا سر به هوا بود. گوشش به صدای بق بقوی کبوترهای ابولی خل و چل بود و نگاش به تشت رختها. موقعش بود که تصمیم بگیرم.

داد زدم:

- مواظب باش ز...هرا.

بدجور جا خورد . شاید هم ترسید . لحظه ای بی حركت ماند و بعد ناگهان لرزید. بی اختیار یک پایش را عقب كشید. تعادلش از دست رفت و دستهایش به پرواز در آمدند. سعی كرد بند رخت را بچسبد اما نتوانست. زیر پایش خالی شد و هیكلش تاب برداشت و با جیغی بلند از روی بام به پایین سقوط كرد. گمانم مخش داغون شد.

نفس راحتی کشیدم. همراهم را در آوردم اما قبل از آنکه به پلیس زنگ بزنم، لب حوض نشستم و سیگاری آتش زدم.


مرضیه محمد پور
فارغ التحصیل دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی در مقطع کارشناسی است.
داستانویسی را از گالری کسری و کارگاه داستان مرحوم گلشیری آغاز كرد . حاصل کار وی دو مجموعه داستان است : در ایستگاه بعدی که توسط نشر همراه در سال 78 به چاپ رسید و مجموعه داستانهای پوپک و پنجره که  توسط انتشارات علمی و فرهنگی در سال 88 منتشر شده است.