تنها روی صندلی عقب تاکسی، کنار پنجره نشسته ام که یکهو با ترمز محکمی از جا می پرم. تا بیایم بفهمم چطور شده، در تاکسی باز می شود و مرد جوان چاقی می نشیند کنارم. صورت پهنی دارد و لبهایش خیس و تر و تازه است. انگار همین الان یک لیوان آب خورده و حسابی سیراب است . اطرافش را برانداز می کند و پای گنده اش را به سمتم می آورد و خودش را می چسباند به من.

آدامس می جود یا چیزی لای دندانش گیر کرده انگار . از آن بدتر بوی تند ادکلنش است که با بوی دهانش ، یا بوی چیزی که می جود مخلوط شده و هی مرا بیشتر به سمت در می کشاند. شیشه را کمی پایین می کشم. حالم گرفته است. معذبم. حواسم پرت شده؛ پرت دستهای قهوه ای پشمالویش که تا بازوها لختند. همان طور که به من فشار می آورد با موهای بلند مچ دستش بازی می کند.

راننده دوباره با ترمز وحشیانه دیگری مسافری را روی صندلی جلو سوار می کند. تو فکرم اگر بخواهد صندلی عقب را با یک مسافر دیگر پر کند چه باید بکنم ؟ تا رسیدن به مترو هنوز بیست دقیقه راه است. رانهای کلفتش حالا بیشتر از قبل به من فشار می آورد. چشم غره ای می روم. زیر لب طوری که بشنود می گویم بکش کنار. اما تنها واکنشش لبخند ابلهانه ای است که روی لبهاش سبز می شود. چقدر دلم می خواد بکوبم روی این لبها که وقیحانه جلو می آید و بوسه ای برایم می فرستد. بوسه اش را با لگد کردن پنجه پاش جواب می دهم. خم به ابرو نمی آورد. کفری شد ه ام. چطور می توانم آدمش کنم خرس گنده را؟ بزنم تو گوشش یا به راننده بگویم از تاکسی پرتش کند بیرون؟ تو عمرم تو گوش کسی نزدم. از من  برنمی آید. اهل تذکر دادن هم نیستم. می دانم چه جوابی می دهد:

" به خودت شک داری خانم ؟ "

حتا فکری را که ممکن است راننده و مسافر خواب آلود جلویی بکنند هم می دانم:
" کرم از خود درخته . "
هیچ راهی به نظرم نمی آید جز آن که از تاکسی پیاده شوم ولی نه، چرا من پیاده شم. خرس است که باید پیاده شود.

راننده باز پیش پای چند نفر که بر خیابان منتظر تاکسی هستند محکم ترمز می زند. کسی حاضر به سوار شدن نیست. با دیدن خرس روی صندلی عقب همه پا پس می کشند. خودم را هر چه بیشتر به درمی چسبانم. دستگیره ی در به دنده ام فشار می آورد. دستگیره را می چرخانم تا اهرمش کنار رود. یکدفعه همه ی تنم مورمور می شود.

از پهلو قلقلکم می دهد. رویم را به طرفش می گردانم . دست به سینه نشسته و با انگشتی که دیده نمی شود پهلویم را نوازش می کند. طاقت نمی آورم، با آرنجم به طبل شکمش می کوبم. لابد دردش گرفته و خیال می کنم الان  خودش را کنار می کشد و مثل آدم تا پایان راه آرام می نشیند. اما نه. خونسرد و بی تفاوت صورتش را به طرفم می چرخاند و چشمهای درشت و پر مژه اش را برایم خمار می کند و با لبهای غنچه کرده ، آهسته می گوید :" جوووون."

دیگر نمی توانم تحمل کنم. حالت تهوع دارم. دست تو کیفم می کنم. دنبال دستمال می گردم که عرق صورتم را خشک کنم. فشار بدنش بیشتر می شود. دارم خفه می شوم. حالا بازوهای داغش را به پهلوم چسبانده. چنان به دنده هام فشار می آورد که کم مانده نفسم بند آید. باز هم داخل کیفم را می گردم. بازی انگشتانش را زیر بغلم احساس می کنم . ناامیدم . گریه ام گرفته . لعنت به من که فراموش کرده ام دستمال کاغذی توی کیفم بگذارم .
حالا چرا عکس العملی نشان نمی دهم . چرا تو چانه اش نمی زنم و بهش نمی گم  پسری به سن او دارم یا شاید بزرگتر. فقط به روبه رو خیره می شوم. به پس کله ی پر موی راننده .

رادیوی تاکسی روشن است . بحث داغی است در مورد تابستان ، آبتنی و غرق شدگان دریا . راننده تخمه می شکند و از پشت عینک ذره بینیش ، زل زده به خیابان پر از دست انداز . یکهو گربه ای سر راه سبز می شود. مثل تیر از عرض خیابان می گذرد. نمی دانم چه اتفاقی میفتد . اتومبیل ترمز پرسروصدایی می کند و چرخهاش روی اسفالت داغ خیابان سر می خورد. به پشتی صندلی راننده کوبیده می شوم . گردنم تیر می کشد و هول برم می دارد . صدای بوق ماشینهای پشت سر را می شنوم . ولی نه آنقدر بلندتر از صدای فریاد خرس.

خرس هوار می کشد.

بالا و پایین می جهد . همه با تعجب نگاهش می کنند. در تاکسی را با لگد باز می کند و بیرون می پرد . دستش را به پهلوی چپش گرفته تو خیابان فریاد می زند: " زنیکه ...روانی ... "

عرق پیشانیم را با دست خشک می کنم. راننده با تعجب از تو آینه نگاهم می کند. ترمز دستی را بالا می کشد و می گوید:
" این دیوونه چش بود ؟ "

تکیه می دهم به پشتی. اهمیتی به سروصداهای بیرون نمی دهم. حالا جایم باز شده. دستهایم راحت حرکت می کنند،  نفس آسوده ای می کشم اما سنجاق قفلی را همچنان محکم توی مشتم نگه می دارم.


نفرت داستان کوتاه دیگری از همین نویسنده...