" زندگی در پیش رو " از آن کتاب هایی که دل ام نمی آید به کسی معرفی نکنم. با این که کتاب سال ها پیش چاپ شده اما هیچ وقت طراوت و تازگی اش را برای خواننده از دست نمی دهد.
قصه از زبان پسر بچه نه ساله ای به اسم محمد روایت می شود که مسلمان است و در پاریس زندگی می کند. او بچه ای ست که می بیند، خوب هم می بیند، تیز هم می بیند و همه را ضبط می کند. هم صحبت هایش یک پیرمرد مسلمان عاشق قرآن و ویکتور هوگو ست و یک پیرزن دردمند. هرچند با بچه ها حرف می زند و بازی می کند اما با آن ها یکی نمی شود. در کنار آن ها بچه نمی شود. او بچه ای ست ساخته ی ذهن نویسنده اما به شدت دوست داشتنی و قابل باور.

شک ندارم که اگر کتاب را بخوانید عاشق این کودک می شوید. این قدر زاویه نگاه کردن محمد که در قصه مومو صدایش می کنند بکر و خاص است که گاهی از خنده روده بر می شوید. در بیست صفحه اول کتاب مومو می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید پس درهم برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند پس از واژه های عجیب و غریب استفاده می کند. جمله بندی هایش گاه از نظر دستوری غلط است و گاه درک نشدنی به همین دلیل ذهن خواننده در آغاز کمی مغشوش می شود اما بعد به روش گفتار او عادت می کند. " لیلی گلستان " مترجم کتاب در مقدمه توضیح داده: " به هیچ وجه سعی نکردم نثر بچه را شسته و رفته تحویل خواننده فارسی زبان بدهم و سعی نکرده ام بچه را طبق معمول ادب کنم و حرف های به ظاهر رکیک را به ناسزاهای مودبانه مبدل سازم. امانت در ترجمه را بر عفت کلام ساختگی ترجیح دادم. از این کتاب بسیار می آموزیم و همین ما را بس ".

ترجمه کتاب بسیار روان است و به نظر تمام شوخی های نویسنده تمام و کمال از آب در آمده اند. یادم هست سال هشتاد و دو فیلم مستندی با کمال تبریزی تدوین می کردیم. رئیس ام مشغول کار بود و من کتاب می خواندم. هر چند دقیقه یک بار آن چنان با صدای بلند می خندیدم که کمال تبریزی کنجکاو شد و پرسید: " برای چی آنقدر می خندی "؟ گفتم "عاشق کارهای مومو شدم. شخصیت این کتاب ". گفت : " اگه خوبه بده منم بخونم" گفتم: " نمی تونم الان بدم بذارین تموم کنم چشم " و یک نفس کتاب را بلعیدم. فردا صبح آقای تبریزی آمدند دفتر و گله کردند که دیشب تا صبح نخوابیدند و کتاب را تمام کرده اند. " زندگی در پیش رو " را باید یک نفس خواند تا آخر و همیشه شیرینی اش را زیر زبان مزمزه کرد. شما هم امتحان کنید.

رمان " رومن گاری " را نشر بازتاب نگار سال 1381 اولین بار منتشر کرد اما چاپ اول کتاب سال 1359 است.