" از فردا، از فردا روز دیگری دارم "، هر شب وقت خواب این كلمات را مثل دعایی بر زبان می آورد و به رختخواب گرم و نرمش می خزید و به رویاهایش سفر می كرد .

از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه می روم. كمی فلسفه می خوانم، كمی تاریخ، كمی هم نقد. بعد می نویسم؛ آرام، بی صدا. آنقدر كه باریك شوم، به نازكی خط آبی روان نویسم. اصلا كتابخانه مرا به شوق می آورد اما اول باید تكلیفم را با این رییس یكدنده روشن كنم ..."

از آخرین باری كه قلم به دست گرفت چهار سالی می گذشت. آخرین داستان كوتاهش كه به تازگی در ماهنامه یی چاپ شد ، فقط ناامیدترش می كرد .

چهار سال هر چه بود میز اداره بود ، عصرهای پر خمیازه ، غرولند اطرافیان و خواستگاران سمج و بدخلقی های او .

غروب ها اما اغلب در خانه می ماند. در اتاق كوچكش روی زمین زانو به بغل می نشست. بی توجه به كتابهای دور و برش به سقف خیره می ماند تا شب از پنجره به اتاق بریزد و او آنقدر در تاریكی بماند كه خواب چشمانش را پر كند و باز به رختخواب برود. و گاهی از رختخواب بیرون بیاید. چند خطی بنویسد اما خیلی زود چشمانش خسته شوند و دوباره دراز بكشد و پلك بر هم بگذارد و به رویا برود؛ برود تا به پیری برسد و به مرگ.

عصرهای تابستان، بام ها و بالكن های سفید، سایه ی وهمناك درختان را به خود می گرفتند و خیابان كم عرض پشت اداره مثل همیشه تمیز و خلوت بود. حجله ی یكی از بچه های محل با همه ی چراغهای پلاستیكی و گلهای شمعدانی ، هیچ زائری نداشت.

با ناامیدی پشت میز كارش می نشست تا مثل خیلی وقتها سفیدی ها را بخواند اما صدای دكتر ترقی كه از ته راهرو می آمد، فرصت نمی داد :

در اعلامیه ی شماره ی ده این مطلب را تذكر داده ام. هیئت دولت سابق هم مستحضر است. از بی بی سی هم خوانده شد، بدون جا افتادن حتا یك واو. آدم به عشق همین چیزهاست كه...

اتومبیل دو در دكتر جای سالمی نداشت و هر صبح توی همین خیابان، پشت به شمعدانیها و چراغهای پلاستیكی ، پایین پنجره ی اتاق كارش پارك می شد. هر وقت نگاهش به چشمهای تنگ و دهان گشاد دكتر می افتاد كه در حین گرم كردن نان، آشپزخانه را پر از شعار می كرد، دچار رعشه می شد و ناچار به اتاقش پناه می برد. و آنقدر پشت پنجره می ایستاد و به آسمانی كه دم دستش بود خیره می ماند تا باز طرحهای نیمه تمامی را كه ماهها در كشوی میزش مانده اند بیرون بیاورد و نگاه كند و با خودش بگوید:
" از فردا ... "و بعد نوشته ها را در كشوی میز بیندازد. پرونده یی را باز كند و مشغول ترجمه شود: پشت به ابرهایی كه قاب پنجره را پُر و خالی می كنند ؛ تا غروب.

شب تن خسته اش را به خانه ببرد. مانتو و مقنعه اش را به چوب رختی همیشگی بیاویزد ، جلوی آینه كمدش بایستد . موهای خوابیده و كم پشتش را شانه بزند و خودش را برانداز كند : " هنوز جوانم."

بعد هم ضبط را روشن كند و برقصد و برقصد تا سرحال شود و به آشپزخانه برود. شام سرپاییش را بخورد و رختخوابش را آماده كند. كتابهای روی میزش را یكی یكی بردارد. گردشان را با فوت بگیرد و باز سرجایشان بگذارد و به رختخواب گرم و نرمش بخزد و برود به رویا.

"از فردا ، از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه ، كمی فلسفه ، كمی تاریخ ، می نویسم ، باریك ، محو ، آبی ، آبی ، یكدنده ، یكدنده ... یكدنده"

از مجموعه داستانهای درایستگاه بعدی مرضیه محمدپور