افسانه ها به عنوان یك گونه مردمی كه به طور شفاهی میان مردم منتقل شده، همواره مورد توجه پژوهشگران بوده است. برخی، تاریخ افسانه ها رابه عصر نوسنگی می رسانند و برخی دیگر پیدایش نخستین آن را در سده های میانه می دانند. قرنهاست كه توده های مردم با افسانه ها زندگی كرده اند و هنوز هم با وجود پیشرفت فن و تكنیك از علاقه شان به شنیدن و یا خواندن افسانه ها كم نشده است.

در این جا یكی از این افسانه های زیبا آورده شده تا شما هم همچون من از آن لذت ببرید.

چهار مرد و یك معجزه

نقل می كنند كه زمانی چهار مرد با هم به سفر رفتند. یك نجار، یك خیاط، یك جواهر ساز و یك دانشمند. شب هنگام به بیشه زاری از درختان گز رسیدند و تصمیم گرفتند در همان جا اطراق كنند. اما آنان شنیده بودند كه شیری در آن حوالی زندگی می كند. لذا تصمیم گرفتند شب را به چهار پاس تقسیم كنند و هریك از آنان سه ساعت كشیك بدهد و دیگران بخوابند.

پاس اول به نام نجار افتاد. او برای گذران وقت، یك تكه چوب را به دست گرفت و آن را صاف كرد و تراشید. پس از گذشت پاس اول، نوبت به خیاط رسید. او مشاهده كرد كه نجار با چوب، تندیس یك دختر را درست كرده است. خیاط این كار نجار را ستود و با خود فكر كرد كه این دختر نیاز به لباس دارد. از این رو مقداری گل از زمین برداشت و به آن شكل داد و به تن دختر چوبی پوشاند. آنگاه نوبت جواهر ساز شد. او ناگاه متوجه شد كه این تندیس نیاز به زیورآلات دارد. لذا با سنگریزه هایی چند، برای آن، گوشواره و گردن بند ساخت.

سرانجام دانشمند برای آخرین كشیك، پیش از طلوع آفتاب از خواب برخاست. او به تندیس چوبی با لباس های گلین و زیورآلات سنگی نگاه كرد و با خود گفت: "من برخلاف همه ی دوستانم حرفه ای نمی دانم ." وقت نماز صبح فرا رسیده بود. دانشمند وضو گرفت، سجاده ی خود را پهن كرد و نماز گزارد. او پس از نماز، دعا كرد و گفت: " خدایا من نمی توانم نجاری كنم و نه می توانم خیاطی كنم و نه جواهرسازی. اما از تو می خواهم این مجسمه ی چوبی را به یك دختر واقعی تبدیل كنی ." تندیس، ناگهان از جا برخاست و به صحبت كردن پرداخت و به یك دختر زنده بدل گردید.

وقتی هوا روشن شد، ‌آن سه نفر از خواب بیدار شدند و دیدند كه تكه چوب خشك به دختری زنده تبدیل شده است. لباس گلی اش به جامه ای از مخمل سبز و سنگریزه های دور گردنش به گردن بند طلا تغییر یافته بود. آنها در مورد این دختر، با هم به نزاع پرداختند. و هر یك از آنان فریاد می زد كه دختر از آن اوست. كار آنها تقریبا به دعوا كشید اما در نهایت تصمیم گرفتند برای حل مساله خود نزد قاضی بروند. وقتی ماجرا را برای قاضی شرع تعریف كردند، رو به آنان كرد و گفت : " گرچه تو نجار، این دختر را از ساقه ای تراشیدی و تو خیاط لباس هایش را از گل ساختی و تو جواهر ساز به سنگریزه های بی مصرف جان دادی و زینت آلاتش را ساختی اما با این همه، اگر این دانشمند به درگاه آفریدگار خود دعا نمی كرد تا آن را زنده سازد، این دختر هیچ گاه زنده نمی شد. از این رو، دختر از آن دانشمند است و شما هیچ سهمی در آن ندارید."

بدین سان جست و جوگر یافت آن چه می خواست

و عاشق ازدواج كرد با آن كه منتظرش بود

و ان شاء الله هر كس كه اینجا نشسته

همه ی عمر شاد و خرم باشد

مرضیه محمدپور

برگرفته از كتاب افسانه های مردم خوزستان