تحقیقات نشان می دهد که احساساتی بودن همیشه چیز بدی نیست. اکنون به شما نشان می دهیم که چگونه احساساتتان را به یک چیز با ارزش تبدیل کنید و چه زمانی بهتر است آنها را خاموش کنید.

تا به حال به شما گفته اند که "شما بسیار احساساتی و حساس هستید"؟

موجه یا نه، بیشتر مواقع این برچسب به خانمها زده می شود تا آقایان، شاید به خاطر اینکه خانمها تمایل بیشتری به گریه کردن دارند. ( معلوم شده که سطح بالای تستوسترون در آقایان جلوی تولید اشک را می گیرد.) اما احساسات فراتر از گریه کردن است و ریشه های اجتماعی و بیولوژیکی عمیقی دارد.

از پدر یا مادرتان بپرسید که چگونه کودکی بودید: خجالتی یا برونگرا، آرام یا گریان. پاسخ ممکن است دلیل اینکه شما به عنوان یک فرد بالغ  نمی توانید از شر احساسات شدید رهایی پیدا کنید یا برعکس توان اینکه با همه چیز به راحتی کنار بیایید را روشن کند.

هر شخصی با یک خلق و خو به دنیا می آید، که این خلق و خو بر اساس ژن های فرد شکل می گیرد و این این ژنها هستند که قویا احساسات افراد را تحت تاثیر قرار می دهند.

اما  ژنتیک و DNA تنها بخشی از داستان هستند. پرورش و محیط اطراف هم در شکل گیری احساسات شما سهیم اند. ترکیب ماهیت و تربیت در نهایت تعیین کننده احساسی بودن فرد اند. مثلا اگر شما با ژن مربوط به احساسات متولد شده باشید اما در خانه ای پر هرج و مرج بزرگ شده باشید که به ندرت شانس حل کردن احساساتتان را داشته اید، تبدیل به فردی خواهید شد که به طور ناخودآگاه ریشه های احساسی خود را سرکوب می کند.

بگذارید احساساتتان به جریان بیفتند

در گذشته مخصوصا در فرهنگهایی که ارزش زیادی برای افراد فعال، زرنگ و برونگرا قائل بودند اینچنین فکر می شد که بی اهمیت جلوه دادن احساسات با میزان موفقیت افراد رابطه مستقیم دارد. اما در طول زمان، تحقیقات نشان داده که احساساتی بودن همیشه لزوما یک نقطه ضعف محسوب نمی شود. حتی می تواند یک منجی برای زندگی افراد محسوب شود. در نظر آنت گیوک، پروفسور دانشگاه استنفورد "این ویژگی در گذر زمان باقی نمی ماند مگر اینکه منفعتی برای ما داشت. افراد احساساتی در مواجهه با خطر محتاطتر و هوشیارتر هستند."

همانطور که پروفسور دیوید کرسو اشاره می کند، "احساسات منبع خوبی از اطلاعات هستند، که بدان معنی است که حساسیت و احساساتی بودن باعث می شود که افراد بصیر و روشن فکر بار بیایند" و آنهایی که دارای ژن مربوط به احساسات هستند در تصمیم گیریهای پیچیده موفق تر هستند، مخصوصا تصمیماتی که میتوانند باعث موفقیت یا شکستهای بزرگی شوند. بنابراین اگر برای مثال به شما پیشنهاد شغلی جدیدی در شهر دیگری می شود، فقط با مغزتان به آن فکر نکنید. با احساسات درونیتان هم آن را سبک و سنگین کنید. ممکن است عواطف شما بیشتر درگیر موضوع شوند اما در آخر به شما کمک می کنند که تصمیم درست را بگیرید.

مثلا وقتی که سخنرانی می کنید اگر فرد حساسی باشید می توانید برداشت درست تری از احساسات حضار  داشته باشید و بتوانید بهتر با آنها همدلی نمایید. تغییرات کوچک در body language (زبان بدن و حرکات) حضار به شما کمک می کند که بدانید چه زمانی سخنرانیتان را تمام کنید و یا کی سرعت حرف زدنتان را کم کنید. ( و برعکس هنگامی که شما در جای شنونده هستید، سعی نمایید که احساساتتان را هم درگیر شنیدنتان نمایید، زیرا افراد حساس اطلاعات را با دقت بیشتر پردازش می نمایند و ظرافتهایی را که دیگران متوجه نمی شوند را بهتر درک می کنند.)

چه زمانی احساساتمان را کنار بگذاریم

البته شما نمی توانید همیشه بر اساس احساساتتان عمل نمایید. برای مثال به هم ریختن و گریه کردن در  محل کار میتواند عوام فریبانه، نشانه ضعف و دراماتیک به نظر بیاید. اگر به نظر همکارانتان در مورد خودتان بسیار وابسته باشید می تواند روی کار شما تاثیر بگذارد. برخی افراد ممکن است بیش از حد نسب به نظر افراد درباره خودشان اغراق نمایند یا نگران نظر دیگران باشند و همیشه به دنبال تائید شدن توسط دیگران باشند. رابطه ای هم که مبتنی بر احساسات باشد ممکن است مشکل ساز شود. وقتی که افراد حساس با عدم پذیرش مواجه می شوند ممکن است بسیار دلواپس، عصبانی یا ناراحت شوند، تا جایی که آزاردهنده و غیر قابل تحمل شوندو اساسا این افراد بیشتر دچار فروپاشی روابط می شوند. اگر دوست پسر شما، بازی فوتبالش را به شما ترجیح داد، زیاد در موردش فکر نکنید و عکس عمل "او دیگر مرا دوست ندارد" را در مقابل اش نشان ندهید و لطفا خودتان در مورد سرزنش قرار ندهید یا عصبی نشوید. هدف این نیست که خودتان را کوچک فرض کنید بلکه با احساساتتان کنار بیاید و یاد بگیرید چگونه کنترلشان کنید.

ترجمه: آتماج