از دید آلن دباتن فیلسوف مورد علاقه ما، دلسوزی و ترحم به خود، یک دفاع غریزی است که همه ما به آن تکیه می کنیم. با این کار هم بدبختی های خودمان را بزرگ جلوه می دهیم و هم به گردن دیگران می اندازیم.

احساس بدبخت بودن را از کودکی می آموزیم چون نوعی دفاع در برابر ناملایمات هستند. جراحات ساده ناشی از افتادن های مکرر یا دعوت نشدن به تولد همکلاسی ها را از طریق دلسوزی و ترحم به خود، جبران کنیم.

همه ما فکر می کنیم که ناراحتی ما از هر فرد دیگری مهمتر است و به محض اینکه هیچکس غم و درد ما را درک نکند و به بدبختی های ما توجه نکند افسرده می شویم و برای خود دلسوزی می کنیم.

ما ولی به جای پرخاش به دیگران و  تحقیر خود، شاید بد نباشد درد و ملامت کوچک مان را با لحنی مثبت بپذیریم. در قدم بعدی بهتر است قبول کنیم که مثل همه، ما هم اشتباه می کنیم. به خودمان بگوییم یک ذره اشتباه، اشکال ندارد و اتفاق زیاد بد و بزرگی نیفتاده است.

در این مرحله ما دیگر احتیاج به ترحم دیگران نداریم. ما آدم های بازنده و بدبخت نیستیم. اگر هم مشکلی هست عمومی، طبیعی و ناگزیر است … خوشبختی و بدبختی یک تعریف وسیع بشری دارد و اینجاست که می توانیم نقش و اندازه مشکلات خودمان را واقعی تر حس کنیم.

با این شیوه می آموزیم که دیگران مدام نقشه نریخته اند که زندگی را بر ما تلخ سازند یا مشکلات ما را نادیده بگیرند. می آموزیم که درد و رنج ما به هر شکل و اندازه ای که هست مهم است ولی شبیه درد و رنج همهِ بشر است. از این طریق ما به یک درد مشترک چشم می دوزیم.

در نهایت، قرار نیست غم و ترحم در خلوت بدبختِ ما فقط ما وجود داشته باشد. درد بشری، عمومی و عیان است و همه جا با وقاحت تمام وجود دارد.  پس اگر ترحم و دلسوزی وجود دارد ترحم و تاسفی است همگانی… و چه بهتر که هر کدام به سهم کوچک مان قدمی برای رفع آن بر داریم یا حداقل به درد و غم همدیگر نیفزائیم.