یادتان می آید چطور گواهینامه گرفتید؟ یک مربی خانم یا آقا در زمانیکه هیچ اطلاعی از ترمز و گاز و کلاچ نداشتید د ر حداقل 10 جلسه به شما پارک دوبل، دور دو فرمان و سنگ چین را یاد داد.

یکی از آن مربیان خانم بهرامی است، که نزدیک به 18 سال است مربی طرح های آموزش و آزمایش است. با گفتگویی که سارا تهرانی با ایشان انجام داده است، همراه شوید.

خانم بهرامی، چطور شد که این شغل را انتخاب کردید؟

من 16 ساله بودم که ازدواج کردم و در 22 سالگی مادر 3 پسر بودم. همسر من در همان سال ها به قصد مهاجرت بارها کشور را ترک کرد و هربار با هزینه های بیشتری که کرده بود و جیب خالی تر بازگشت. یکی از این دفعات هم با اخذ پناهندگی اجتماعی برای همیشه کشور را ترک کرد. در این زمان من مادر جوانی بودم با سه پسر کوچک که بدون همسر و تخصص تنها مانده بود.

نظر خانواده شما در مورد این اتفاق چه بود؟

ابتدا همه امیدوار بوند هسرم برای من و فرزندانش هم به فکر بیفتد اما بعد از مدتی متوجه شدیم شرایط زندگی در سوئد به گونه ای نیست که ما بتوانیم به این زودی ها در کنار هم جمع شویم.

یا از طرف خانواده خود یا همسرتان حمایت می شدید؟

روزگار برای همه دشوار است. آن زمان همه اطرافیان من شرایطی کملبیش یکسان با خودم داشتند. همه بچه دار بودند و خرج و مخارج داشتند. خاطرم هست چند ماهی در منزل عمه بزرگم زندگی می کردم و برادرم ماهیانه کمکی جزیی به من می کرد. تا اینکه یک روز در یک مهمانی این را شنیدم که دیگران می گفتند برادرم دوران سختی دارد که باید در این دوره و زمانه خرج دو خنواده را بدهد. شنیدن همین جمله حال من را دگرگون کرد. تصمیم گرفتم هرطور شده سراغ کاری بروم.

چه کارهایی را تجربه کردید؟

حقیقت این است که ازدواج من در سن پایین و مادر شدنم به من فرصت آموختن هیچ حرفه ای نداده بود. من حتی دیپلمم را پس از مادر شدن گرفتم. بطور کلی 3 پسر بچه چنان زمانی از من می گرفتند که در خودم توان یادگیری یک کار جدید نمی دیدم. بعد از اتفاقاتی که تعریف کردم یک دوره تابلو کوپلن می بافتم اما هیچ کمکی به من نکرد.

فکر آموزش رانندگی از کجا به ذهن تان رسید؟

زمانی که ما جوان بودیم آموزش اجباری نبود و ما در شهرک آزمایش امتحان می دادیم. بنابراین از وجود چنین مهارت و شغلی بی اطلاع بودم. تنها کار مثبت من در آن روزها این بودکه پسر بزرگم را به مدرسه می رساندم و بر می گرداندم. یک روز مادر یکی از بچه ها به من گفت خیلی خوب است که شما رانندگی بلد هستی و میتوانید به دیگران وابسته نباشید و کارهارا خودتان انجام دهید.

بعد این خانم گفت من هم دوست دارم رانندگی یاد بگیرم "اما آقامون راضی نمی شود بروم پیش مرد غریبه" این عین جمله ای بود که آن خانم به من گفت.

اینطور شد که من فکر کردم این کاری است که می توانم انجام دهم.

آیا از کارتان راضی هستید؟

ببینید در ابتدا این کار برای من شغل نبود، تمام چیزی بود که به من معنی چشیدن مجدد طعم استفلال را می داد. دستمزد من کم اما همان بود که من را دوباره روی پاهیام قرار داد. من هر بار که کنار یک هنر جو می نشستم هملان قدر مغرور بودم که یک جراح مغز می توانست به خودش ببالد.

الان چه احساسی دارید؟

احساس سپاس نسبت به این کار و همه هنرجویانی که در تمام این سالها داشتم. من توانستم با این کار هر سه پسرم را به دانشگاه بفرستم و امروز آنها افراد موفقی هتند. امروز در خانواده من کسی هستم که موقع بحران های مالی به کمک دیگران می رسد. من که در یک دوره حتی نم ی توانستم برای فرزندانم تغذیخ مدرسه تهیه کنم، این برای من خیلی مهم و ارزشمند است.

خاطره ای از کارتان دارید؟

هر هنرجو یک داستان دارد. آنها معمولا برای اولین بار با من پشت فرمان می نشینند و عمدتا خیلی هیجان دارند. یکی از هنرجویان من بود که کوچک ترین علاقه ای به رانندگی نداشت و در آن زمان اینطور احساس می کردم که خیلی هم راننده خوبی نمی شود بطوریکه بیش از 8 بار امتحان داد. چند وقت پیش وقتی هنرجو داشتم دیدم همکاری از آموشگاهی دیگر برای مان چراغ می زند. وقتی کنار هم قرار گرفتیم همدیگر را شناختیم. هرگز متوجه نشدم چطور بی استعداد ترین هنرجوی من مربی آموزش رانندگی شده بود.

خانم بهرامی از وقتی که در اختیار ما قرار دادید متشکرم و اگر صحبتی دارید بفرمایید.

من هم از شما ممنونم. من یک صحبتی با خانم ها دارم. شرایط زندگی و شغلی برای اکثر ما خانم ها دشوارتر از آقایان است. اما به این معنی نیست که باید زود تسلیم شویم. خود من به خاطر اجبار و عزت نفسم کار کردم اما امروز فعالیت اجتماعی برای یک زن واجب است و موفقیت او را نشان می دهد. من هنوز هم هنرجویانی دارم که با بچه های بزرگ برای آموزش مراجعه می کنند. هر چند دیر ولی بالاخره خانم ها متوجه اهمیت استقلال خود می شوند.

با امید موفقیت برای شما.

ممنون.

 

عکس ها تزئینی هستند.