شايد داستان اززماني شروع شدكه‌كنار پنچره مي ايستاديم وخودمان را ازنوك پنجه پا تا پوست گردن مي كشيديم ، مي خواستيم ببينيم  پشت پنجره چه خبراست

چون مثل خواهر و برادرمان آنقدر قد نكشيده بوديم كه بتوانيم انطرف پنجره را ببينيم . شايد هم از انجايي شروع شد كه هر كاري مي خواستيم بكنيم صداي پدر يا ما درمان بلند مي شد دختر اين چه كاريه مي كني تكون نخور تا من بيام ... شايد هم از توي مدرسه شروع شد .   انجا بود كه تصمصم گرفتيم  يك فكر هايي به حال خودمان بكنيم  درس بخوانيم دانشگاه برويم و كار كنيم و وقتي بزرگ و بزرگتر شديم اسمش را استقلال گذاشتيم .اما واقعيت چيز ديگري بود . به اين سادگي نبود.

من اين جمله را ازبسياري زنان در  اتوبوس ،تاكسي  يا مترو مي شنوم " اگر كار مي كردم و حقوق مي گرفتم مي توانستم براي خودم تصميم بگيرم و مي رفتم پي زندگيم "  و اين جمله كه بيشتر شنيده مي شود " كار هم مي كنم اما نمي توانم خودم براي خودم تصميم بگيرم "

دوست مادرم را به خاطر مي آورم ،سالها پيش وقتي دبستاني بودم .زني ‌ دوست داشتني  ،‌  مهربان  وتوانمند بود در ذهنش نمي گنجيد كه روزي برسد  بسياري از زنان هم  به اداره بروند ودستشان توي جيب خودشان باشد . ،‌هر گز مدرسه نرفته بود و  فقط دو شهر را ديده بود . كافي بود تصميم بگيرد كه چه كاري مي خواهد  انجام دهد همه دنيا توانش را در همكاري با او به كار مي بست .  "مي دانست چه مي خواهد . "

وقتي مادر خانواده باشي فقط تصميمات بزرگ نيست كه ممكن است ترديدها را پيش روي شما بگذارد   خريدن يك جفت كفش گران يا يك هديه هم براي دوستي اين تلنگر را به شما مي زند آيا  اجازه داريد اين كار را بكنيد ؟

اگر هنوز مستقل نباشيم و ندانيم چه قدر حق داريم دو راه در پيش رو داريم يا از خريدن صرف نظر مي كنيم و يا دل به دريا مي زنيم   ومي‌خريم و وقتي به خانه باز مي گرديم قيافه حق به جانب به خود گرفته كمي بحث و جدل و پر خاشگري مي كنيم ،كه ثابت كنيم حق داريم  .

اما واقعيت اين است كه  ببينيم براي گرفتن يك تصميم هر چند كوچك به چه چيز هايي فكر مي كنيم  ،‌آيا هر گز فكر مي كنيم  و يا فكر هايي از پيش تعيين شده مثل خانواده ، جامعه ،‌همكاران ،‌دوستان و... قبل از تصميم گيري ما ،خودشان را نشان مي دهند .گر چه ما دراين مجموعه ها رشد كرديم و پرورش يافتيم و دائما در حال تاثير گذاري و تاثير پذيري از همديگر هستيم اما گاهي درنگ كنيم ببينيم چه قدر هستيم ،مسئوليت خودمان را بپذيريم ،باور كنيد با پذيرش مسئوليت خودمان به رشد و استقلال يكديگر  هم كمك مي كنيم .

گرچه اشتغال  و كسب در امد ممكن است درمسيررشد بعضي ازماقرارگيرد .اما   الزما در انتهاي مسيري نيست كه ما را به استقلال مي رساند  استقلال مهارتي است كه بايد بياموزيم ودرمسيري قراردارد كه با ديگران بودن و مسئوليت پذيري را تجربه مي كنيم . در دنياي كه هر لحظه در حال تغييراست  ما بايد هميشه خودمان را اختراع كنيم.

اين كه داستانهاي ‌‌هركدام ازما ازكجا شروع شدند كم اهميت نيست  اما اين كه وقتي ديگر بزرگ شديم و مي توانيم  پشت پنجره را ببينيم بسيارمهم‌ است كه خودمان ازكجا وچگونه شروع كنيم .