من آدم حسودی نیستم. این را هم خودم می گویم هم همه اطرافیان ام اما معنی این جمله این نیست که من به هیچ چیز خوبی که دیگران دارند و من ندارم حسادت نمی کنم.

می خواهم درباره یکی از این حس های درونی ام اعتراف کنم. من به آدم هایی که بلدند تنهایی شان را بدون حضور آدم دیگری پر کنند حسودی می کنم. اگر یک روز از دوست جون های نازنین ام بی خبر باشم فکر می کنم دنیا به آخر رسیده و دیگر هیچ کس مرا دوست ندارد اما دیدم آدم هایی که می توانند بیست و چهار ساعت در یک اتاق ، تنها  بمانند و خودشان را سرگرم کنند . مثلا با معرفت دوستی دارم که از این دست آدم هاست. می تواند یک روز کامل خودش را به شدت سرگرم کند شاید حتی همیشه. کتاب می خواند. در اینترنت گشت می زند. مطلب می نویسد. موسیقی گوش می کند. می رود پارک قدم می زند. برای خودش آب میوه می خرد و کارهای شخصی اش را انجام می دهد و جالب است بگویم که از همه آن ها لذت می برد. من هم همه این کارها را می کنم اما بدون آدمیزاد انگار یک  پای زندگی ام بدجوری می لنگد. من از آن آدم هایی نیستم که بلد باشم خودم را بدون تلفن و چت و اس ام اس سرگرم کنم.

گاهی فکر می کنم چون خیلی به لحاظ عاطفی آدم وابسته ای هستم اینجوری ام اما بلافاصله یادم می افتد که همین دوست جون ها هم به قدر من به خانواده هایشان دست کم وابسته اند. همیشه با خودم فکر می کنم هرکسی می خواهد من را تا سر حد جنون شکنجه کند نیازی به ناخن کشیدن و داغ کردن بدن من ندارد کافی ست به من بگوید رابطه ات را با من قطع کن ، همین. از آن لحظه به بعد آن چنان در پیله تنهایی ام فرو می روم و آنقدر غصه می خورم که انگار دنیا به آخر رسیده . همیشه از تنهایی ترسیده ام برای همین گاهی عزیزانی بوده اند که به این دلیل که زیاد اصرار کرده ام به دیدن ام بیایند انگ خودخواهی بر من زدند. می خواهم خودم را اصلاح کنم. می خواهم یاد بگیرم از تنهایی نترسم و بیشتر از آن لذت ببرم.

می خواهم این را با خودم تمرین کنم که زندگی با بقیه آدم ها بسیار جذاب است اما نبودن دوستی نباید مانع خوشی من شود. می خواهم با صد سال تنهایی ام زندگی کنم چون روزهایی که با کسی معاشرت نمی کنم احساس می کنم بیست و چهار ساعت می شود هشتاد و شش هزار ساعت. می خواهم با عقربه های ساعت ام مهربان تر باشم وقتی که تنهای تنهایم. گاهی فکر می کنم نازنین دوست ام می خواست همین را به من یاد بدهد که خیلی وقت هایی که پیش ام نیامد ترافیک و خستگی را بهانه کرد. می خواست یادم دهد که در جزیره ام تنها باشم و از گل ام مراقبت کنم از خودم