این روزها از نازنین آدمی دلگیرم اما نمی دانم که واقعا حق دلگیری دارم یا نه. ماجرا از این قرار بود که این آدم بین من و خودش ، خودش را انتخاب کرد .

تا اینجای قصه اشکالی ندارد. ناراحتی من از جایی شروع شد که اولا هیچ توجهی به من نکرد، دوما این آدم از آن دست آدم هایی ست که هروقت تنهاست دل اش می خواهد تو کنارش باشی و اگر به هر دلیلی نباشی ، می رنجد.

مشاوره روان شناسم دارد مرا تربیت می کند که از خودم مراقبت کنم. من هم سعی می کنم حرف هایش را گوش کنم. نازنین دوست دیگری به من یادآوری کرد که معنی مراقبت از خود ، آزار دیگری نیست. یعنی وقتی من از دست آدمی عصبانی ام و در جواب اصرار او که می خواهد مرا ببیند می گویم نه چون دارم از خودم مراقبت می کنم و ممکن است دیدن او مرا آشفته کند ، حق ندارم آنقدر سرش داد بزنم و دعوایش کنم و تمام اشتباهات اش را به رویش بیاورم تا خودم آرام شوم. موقعی که دوست ام این نکته را گفت معنی اش را نفهمیدم اما وقتی برخورد آدمی که ازش دلگیرم را دیدم معنی مراقبت از خود در ذهن ام ته نشین شد.

با خودم فکر کردم من چقدر وقت ها به خیال اینکه از خودم مراقبت می کردم دل دیگران را شکسته ام و آن ها را ندیده ام ؟ چند بار مادرم تلفن کرده و از من خواسته سری به او بزنم چون حوصله اش سر رفته و من چون عزیزتر از جان ، مهمانی داشته ام ، خوشی آن دقایق را بر دیدن مادرم ترجیح داده ام ؟ چند بار دل مادرم را شکسته ام ؟ چقدر خوشی من در لحظه بر به دست آوردن دل دیگری می ارزد ؟ وقتی که من روی ابرها هستم از هر ده بار چند بار باید پایین بیایم و خواسته دوست دیگری را اجابت کنم که در این لحظه خاص به هر دلیلی می خواهد من کنارش باشم ؟ من هنوز جواب این سوال را پیدا نکرده ام اما شاید نازنین آدمی که بین من و خودش در چشم بر هم زدنی ، خودش را انتخاب کرد شک ندارد که درست ترین تصمیم را گرفته. برای همین هنوز نمی دانم حق دلگیری دارم یا باید به او احترام بگذارم که دارد از خودش و دلش مراقبت می کند ؟