حال وهوای صفحه ی بارون تهران آدمو می بره به کوچه باغهایی که دو طرفش دیوارهای کاه گلی کوتاهه وشاخه های سبز درختا ن از بالای دیوار به کوچه سرک میکشن... داری آروم قدم میزنی و ریه هاتو از عطر خوش سادگی پر و خالی میکنی که یدفه  یه قطره ی بلوری ناز و کوچولو صورتتو قلقلک میده و سررر میخوره  و می افته تو اغوش گرم خاک.

خاک کم کم با پولک های بارون تزئین میشه و به رنگ قهوه ای تیره در میاد و جای قدم هات رو قلب گلی زمین نقش می بنده، انگشتای ظریف و سیال بارون را تو جای جای بدنت حس می کنی و یه احساسی زیر پوست صورتت دیگه جای موندن، می خواد تو خیسی هوا غوطه ور بشه.

انگار ابرا حوصلشون سر رفته واومدن با زمین  وآدماش بازی کنن. برگ درختا با ضرب آهنگ شرشر بارون به رقص اومدن  و ناودون همسایه تلق تولوق کنان سروصدا راه انداخته. جوی آبی که وسط کوچه زیر اسمون خاکستری  دراز کشیده  پر شده از دلتنگیهای ابر.

و روح من با نزول هر قطره به اوج میره ودر نامتناهی بی رنگ عشق با خدا قایم باشک بازی میکنه

.

.

.

به آن کوچه می رسم، در چوبی خونه را باز میکنم و پا توی حیاط  خیس میذارم، یه نگاهی به یاسهای بارون زده ی کنار باغچه میندازم؛ بوی معصومیت شون با عطر خنک بارون تو هوا شناوره

درو میبندم ... اما دلمو تو هیاهوی عاشقانه ی بارون خدا جا میذارم