نمی دانم این روزها سقف آسمان زیادی پایین آمده یا قد من زیادی بلند شده که حس می کنم ستاره ها ته حلق ام هستند. خدا که جای خود دارد. انگار آمده پایین تا با من چایی بنوشد و آنقدر بهش خوش گذشته که یادش رفته دوباره برود سر جای خودش بنشیند.

انگار همه روزها یکشنبه اند

گاهی فکر می کنم اگر به همه عزیز تر از جان های اطرافیان ام بگویم خدای را در پستوی خانه ام پنهان کرده ام با من چه می کنند؟ می خواهم صبح که از خواب بیدار شدم یقه خدا را بگیرم و بپرسم چرا؟ بپرسم چرا آدمی را سر راه من گذاشتی که پاهایم با او روی زمین نبود و ابرها خانه ام بوده اند و در یک لحظه تصمیم گرفتی من را از ارتفاع ابرها با سرعت نور پرتاب کنی زمین؟ من آدم ام. دردم می آید. گریه ام می گیرد. زخم می شوم. حس بد تنهایی می خواهد خفه ام کند. گوشت و پوست و روح ام له شده است زیر بار این سقوط اما پشیمان می شوم چون فکر می کنم خدا تنهاست و از این تنهایی لذت می برد و گاهی فکر می کند که ما هم به قد خودش بزرگ ایم و می توانیم دوباره خودمان را بسازیم و نقطه سر خط.

این روزها این گونه ام. آدمی کج خلق و غرغرو که نمی دانم نازنین دوستانم چگونه مرا ساعت های طولانی تحمل می کنند؟ جانانی که اگر نبودند حتمن زندگانی چیزی کم داشت دوستانی که از نان شب واجب ترند. دل تنگ نازنین آدمی هستم که وقتی بود دنیا بهشت بود و حالا که نیست یعنی خودش خواسته که دیگر نباشد زندگی چیز آزار دهنده ای به نظرم می رسد. روال زندگی ام از دست ام خارج شده. یادم رفته که قبل از او چگونه روزگار می کذراندم. بیست و چهار ساعت برایم شده هشتاد و چهار هزار ساعت. این یکشنبه های لعنتی تمام نمی شوند. انگار همه روزها یک شنبه اند. انگار زمان متوقف شده. هیجان مرده و هیچ چیزی دیگر خوشحال ام نمی کند. خندیدن دارد فراموش ام می شود. موبایل ام شده آیینه دق. از بس نگاه اش می کنم به امید دیدن پیغامی و تلفنی از او. هیچ خبری نیست انگار هیچ وقت نبوده. گاهی فکر می کنم شاید تصوری بیش نبوده و هیچ وقت وجود خارجی نداشته اما بلافاصله صدای خنده هایش می پیچد در فضای این خانه لعنتی و بوی دست هایش می آید که خسته بود اما نوازش گر. حرف هایش بوی جان می داد کلمات اش روی دو نیم کره مغزم قل می خورد. عجیب حال ام را می فهمید انگار آفریده شده بود برای نوازش روح و جسم من. حالا که رفته کمبود اکسیژن دارم انگار. هوا کم آورده ام. دوزیست شده ام انگار.دل ام هوای عاشقی می خواهد. هوای سر خوردن. هوای بی خیالی. هوای پشت گوش انداختن. هوای کادوهای اعجاب انگیز. هوای جملاتی که فقط برای تو نوشته می شوند و یواشکی در جمع دوستان و آدم ها برای خودت می خوانی و دل ات غنج می رود.

فردا صبح که خدا از خواب بیدار شد از او خواهم پرسید که چرا وقتی می تواند آدم های اینقدر عاشق درست کند، آدم هایی می آفریند که حتی نمی توانند عشق را روی کاغذ بیاورند چه رسد به دل آدم ها. خدا الان قرص هایش را خورده و خوابیده از بس خسته بود اما صبح بیدار می شود. حتمن صبح یقه اش را می گیرم و سوال پیچ اش می کنم.

چاره ای ندارم. باید سر پا شوم. خوش ایامی بود که به هر دلیلی تمام شد. می توانم با مزمزه لحظات شیرین اش سال ها خوش باشم. دوست داشتم دائمی باشد که نبود. شاید روزی هم نوبت من شود که عروس این شهر باشم و از ته دل دوباره بخندم که سی و دو تا دندان سفیدم را همه ببینند. آرزویش این بود که همیشه بخندم. اصلن دل ام گرو همین جمله اش ماند و رابطه افلاطونی مان آغاز شد. گفت "همیشه بخند. شاید یه روزی توی خیابون از کنارت رد شدم و از روی خنده ات شناختمت." آرزوی جالبی بود از طرف آدمی که نمی شناختم . اصلن همان لحظه بود که دل ام هری ریخت پایین و خیلی از واقعیت های تلخ را بلعید که مثلا یکی زودتر از من او را دزدیده. می توانم بگویم خودم کردم که لعنت بر خودم باد اما مگر چند نفر در این دنیا بخت چنین تجربیاتی را دارند؟ شیرین لحظاتی بود که کاش ادامه پیدا می کرد.

این روزها دل تنگ ام. فقط همین. دل ام برایش مثل سگ تنگ شده. کاش برگردد و بماند. نمی دانم او این روزها چگونه است اما امیدوارم خوب باشد چون اعتراف می کنم که دوست اش داشتم. اعتراف تکان دهنده ای است. نمی دانم این را به خودش گفته ام یا نه.

رفته است و سایه اش دلبری می کند هنوز....