دربارۀ خودم و دخترم می نویسم یا شاید بهتر است بگویم برای خودم و دخترم می نویسم تا در آینده ای نه چندان دور که به یادش آوردم و شاید دچار نسیان زودرس بودم، از این تاریکی ذهن رنجیده خاطر نشوم.

دخترم، امروز تمام زندگی من است؛ نه به آن معنا که من هیچ دگر ندارم تا با آن روزگار گذرانم یا سرگرم باشم یا از تحول و تجدد دور، بلکه او برای من اکنون انگیزه ای است برای همه چیز: بهتر بودن، بهتر زیستن و امید به آینده. تولد دخترم، همان تولد دوبارۀ من است، برای تجربه ای منحصر به فرد؛ مانند پروانه، آن گونه که از پیله به درمی آید. به سختی پرده ها را می درد و به آرامی پر می گشاید.

 

در روزگارانی که دختربچه ای بیش نبودم کودک ترها، برایم تنها موجوداتی فانتزی بودند که با لباس های زیبا و صورت های گلکرده از شرم و شیطنت. وقتی بزرگ تر شدم فکر می-کردم کودکان محصول پیوند تاریخی زن و مرد هستند، برای پایداری و جاودانی.

اما اتفاق واقعی و باورکردنی آن هنگام رخ داد که خودم مادر شدم. ابتدا فکر می کردم که هیچ چیز نیست. هویتی ندارد و از داشتنش نه خوشحال بودم و نه غمگین. مثل قصۀ معروف «حسن و لوبیا سحرآمیز»، من هم دانه¬ای خورده بودم که به سرعت در درونم رشد می کرد و قد می کشید...

چند ماهی که از بارداریم گذشت و ظاهرم آنچنان تغییر یافت که بیشتر از همه برای خودم عجیب بودم. از این همه تغییر خجالت می کشیدم. تلاش می¬کردم تا به نوعی پنهانش کنم یا بهتر بگویم به گونه ای رفتار می کردم که گویی اصلاً وجود نداشت، اما هرچه سعی می کردم کمتر موفق می شدم؛ زیرا با هر تکانش که شبیه به ترکیدن حباب های روی آب بود هستی خود را بیشتر به نمایش میگذاشت. کم کم مانند ماهی در درونم می جنبید و من فکر می کردم تنگی بزرگ هستم که ماهی نه، بلکه اژدهایی را در خود جای داده ام.

او، از من و در من بزرگ می شد و هر روز مرا در احساسی گنگ و ناآشنا از ویرانی و پریشانی فرو می برد. احساسی که من به تنهایی آن را می چشیدم و نه هیچ کس دیگر و هرگز نمی توانستم آن را با دیگری تقسیم کنم.

اژدهای کوچک من بزرگ می شد و من سخت تر می کوشیدم تا او را باور نکنم، اما او بود و روزی به دنیا آمد. در یکی از روزهای زمستان درحالی که منتظر فرزند پسری بودم، دخترم به دنیا آمد.

این اولین غافلگیری اش بود و من، زنی که مادرش بودم تا آن روز نفهمیده بودم که مهمان رحمم دختر است نه پسر! و بعدتر فقط بعد از اینکه چند ساعتی از دیدنش گذشت من بودم و حجم عظیم و وسیعی از محبتش که در درون من جای گرفته بود. نمی دانستم چه چیزی است مثل حل شدن شکر در چای و لذت شیرین نوشیدن چای شیرین بعد از روزه ای سخت.

دخترم در روزهای آخر زمستان به دنیا آمد و به همراه او بهار. کودک من «بهار» نامیده شد.