دوستی داشتم نازنین كه دو سالی است از پیش من رفته، فوت كرده است. دوستی كه بخشی از زندگی ام بود. مسیحی بود و نام اش" بلا".

بلا به زبان ایتالیایی یعنی قشنگ . هنوزهم بعد از گذشت دو سال كه از مرگش می گذرد باورم نمی شود كه دیگر نیست. كسی كه درهفت سال اخیرتمام لحظه های زندگیم را با او تقسیم كرده بودم. هفت سال عمری است برای زندگی كردن. همیشه فكر می كردم اگر از همه جا رانده شوم كسی هست كه حرفهایم را بشنود و سنگ صبورم باشد و واقعا كه اینطور بود. خانه بلا خانه امیدم بود. هنوز باورم نمی شود كه دیگر در خانه اش برای همیشه بسته شده است. همه اش فكر می كنم این روزها می گذرد و همه چیز به حالت عادی باز می گردد.

مرگ را انگار آدم نمی خواهد باور كند. هنوز هم گاهی یكهو بلند می شوم تا زنگی بهش بزنم و یا دلم ویار دیدارش را می كند.

شب قبل از مرگش پیشش بودم و تنها چیزی كه باور نمی كردم این بود كه این آخرین دیدارم باشد. الان كه دو سال از آن زمان می گذرد من مدام به فرصت هایی فكر می كنم كه می توانستم كنارش باشم اما نبودم. حالا می گویم كاش قدر لحظه هایم را می دانستم.

دفتری دارم كه گاهی دل نوشته هایم را در آن می نویسم . این عادت چندین ساله من است. دیروز به این نوشته برخورد كردم و باز یاد نازنین دوستم افتادم.

"امروز بلا رفت ومن دلخسته و دلتنگ آرام اشك ریختم و وداع كردم.با كسی وداع كردم كه بخشی از مهمترین قسمت های زندگیم را با او گذراندم.آدم ها می میرند،مرگ طبیعی است اما مرگ آدم هایی كه دوستشان داریم برای ما عادی نمی شود. مرگ طبیعی است اما كسانی كه دوستشان داریم دفعه اولشان است كه می میرند و برای همین مرگ شان طبیعی نمی شود."

كاش الان هم بتوانم قدر ادم هایی كه دوست شان دارم را بدانم كه شاید فردا روزی یا من نباشم یا آنان كه در هر دو حال حسرت باقی می ماند.