نمی دانم شما هم همچین حسی داشتید یا نه. من همه عمرم منتظر یك اتفاق بزرگ بودم. همیشه فكر می كردم یك اتفاقی پیش می آید كه زندگی مرا از این رو به آن رو می كند. آن وقت همه پیشامد های زندگیم را با آن اتفاق بزرگی كه نمی دانستم چی هست می سنجیدم.

سالهای عمرم را برای رسیدن این رویداد مهم زندگیم منتظر ماندم. فقط این انتظار با بقیه انتظارها یك تفاوت مهم داشت و آن این كه این انتظار، تلخ نبود.

گاهی فكر می كردم این اتفاق رفتن به دانشگاه می تواند باشد و وقتی رفتم، دیدم نه این نیست. گاهی فكر كردم ازدواج شاید باشد، این یكی را نمی دانم.

اما می دانم یك جایی مسیر زندگی ناگهان تغییر می كند. سالها گذشته است. راستش را بگویم دیگر منتظر نیستم. انتظارم كمرنگ شده است، نه این كه دلم اتفاق نخواهد، می خواهد. اما دیگر انتظارش را نمی كشم. هر وقت آمد قدمش روی چشمم.

همه عمرم هر جا كه ایستاده بودم به آینده نگاه می كردم. حالا كاری ندارم آینده می آید یا نه. اتفاق همین روزهایی است كه دارم از دست می دهم.

هر چه پشت سرم را نگاه می كنم چیزهایی را می بینم كه از دست داده ام به خاطر آینده. آینده ای كه قرار است روی همین روزهای امروزم ساخته شود.

اما یك اعتراف كنم؟ با همه این حرفها و اینكه حواسم به این روزها هست اما باید بگویم هنوز هم ته دلم فكر می كنم یك روزی یك اتفاق بزرگ می افتد كه مسیر زندگی ام را تغییر می دهد.