شاید كسی باور نكند اما من با قرعه كشی دو هفته مانده به حج عازم سرزمین كعبه شدم. وقتی اسمم از لای قرآن در آمد انگار ناگهان دكمه صدای مرا زدند و من به سكوتی فرو رفتم كه بیش از 40 روز طول كشید. دلشوره تا قبل از این كه سوار هواپیما شوم امانم را بریده بود.

تحمل این همه ناگهان را نداشتم. اصلا آمادگی رفتن نداشتم. مرا چه به حج آن هم حج واجب.

تنها چیزی كه نمی توانستم منكر شوم این بود كه واقعا انگار خودش دعوت كرده بود و اصلا كاری به من نداشت كه می خواهم بروم یا نه. شاید باور نكنید اما من هنوز آرزوی رفتن حج را نداشتم و از طرفی فكر می كردم جوان تر از آن هستم كه بخواهم حاجی شوم.

تمام آن دو هفته قبل از سفر بین ترس و دلشوره در نوسان بودم. از طرفی حتا می ترسیدم كه به زبان بیاورم كه آمادگی چنین سفری را ندارم. مردم چه می گفتند؟ هر جا می رفتم همه می گفتند خوش به سعادتت اما من نمی دانستم این سعادت چیست. در دلم فریاد می زدم اما در ظاهر لب از لب باز نمی شد. سكوت بودم و سكوت.

زمان سفر رسید. فقط خدا می داند چه بر من گذشت تا رفتم و رفتم. رفتنی كه دیگر یك بخش از وجودم برنگشت. همان جا ماند. همان جا كنار آن خانه سیاه ماند برای همیشه.

سعادتی را كه می گفتند درك نمی كردم تا وقتی كه كعبه را دیدم. از لحظه دیدن هیچ نمی گویم كه لحظه ای شخصی تر از آن لحظه در زندگی سراغ ندارم.

دقایق می گذشت و من در آن بیكران رها شده بودم. هیچ صدایی نمی شنیدم. هیچ چیز دیگری جز آن مكعب سنگی نمی دیدم. حتا تا جایی پیش رفتم كه نمی دانستم كجا هستم.

اینها همه بعد از آن لحظه های اول است.

چهار سال از آن روزها گذشته است. چهار سال است كه دنبال تكه ای از وجودم هستم كه جایی كنار همان خانه گذاشتمش و آمدم.

من آرزوی مكه رفتم نداشتم این را اعتراف می كنم. هیچ گاه نفهمیدم میان آن همه همكار چرا نام من در آمد.همه اش فكر می كردم خدا بازی جدیدی را برای من آغاز كرده است و نمی خواستم در این زمین بازی كنم. هنوز هم نمی دانم چرا من؟

اما هر شب دعا می كنم فقط یك بار دیگر در حیاط مسجدالحرام بایستم و آن خانه را از نزدیك ببینم. فقط یك بار دیگر بوی آن پرده سیاه به مشامم برسد.

نمی دانم چه اتفاقی برای آدم می افتد در این سفر. باور كنید جو گیری نیست. باور كنید خیل عظیم جمعیت تو را تحت تاثیر قرار نمی دهد. باور كنید آن دریای آدم با رنگ ها و نژادهای مختلف تو را اسیر خود نمی كند. اتفاق دیگری می افتد كه جادوی آن خانه سیاه است.

این روزها اعمال حج شروع شده است. خودم را می بینم كه چنان گنگ و خواب آلوده آن روزها را گذراندم با یك عالمه سوال. وقتی آن روزها را مرور می كنم انگار همه چیز می رود روی دور تند.

از آن روزها فقط یك چیز مانده است. مستی. حس گنگی كه به هیچ روش تعریف نمی شود. سرمستی اش مانده است. باور كنید تا از این جام ننوشید درك نمی كنید چه می گویم. خدا قسمت تان كند. وقتی رفتید سلام مرا هم به  خودم برسانید. جایی میان همان حیاط سفید، كنار همان خانه سیاه مانده است.