امروز صبح وقتی که کیسه زباله را به داخل  شوتیگ هول می دادم  کنار دریچه،  گلدانی گذاشته بودند که هنوز حیات در آن جاری بود. چند  ساقه سبز و باریک که در انتهای هر کدام از آنها چند برگ رنگ پریده زندگی می‌کردند.

گلدان گل و برگ‌های رنجور آن،  تا ساعت‌ها ذهنم را مشغول کرده بود. حتما روزگاری نه چندان دور بسیار زیبا بود و پرگل. شاید هم هدیه‌ای بود از سوی یک دوست. اما اکنون چیزی به جز چند ساقه بی رنگ از آن باقی نمانده بود. گلدان گل بیچار منتظر بود تا مسئول نظافت مجتمع برایش تصمیم گیری کند.

گلدان داستان ما یک بهانه است برای پرداختن به آنچه که این روزها به فراوانی در اطراف مان مشاهده می‌کنیم.

ما به سادگی می بازیم بدون این که مبارزه کنیم و بجنگیم. به سادگی در مواجه با ریختن برگ های  گلدان گل زندگی امان، بدون ذره‌ای تلاش،  آن را روانه سطل زباله می کنیم، همانگونه که  با دیگر بخش های زندگی امان همین رفتار را داریم. ما ساده ترین راه را برای فرار و فراموشی انتخاب می کنیم.

اما آیا همیشه می توان به همین سادگی چشم فرو بست و بخش‌هایی از زندگی امان را که روزگاری بسیار با آن خوش بودیم به داخل شوتینگ زباله هول دهیم؟

غروب هنگام بازگشت از محل کار دوباره سراغ اتاقک شوتینگ رفتم. هنوز سرجایش بود. برداشتمش. تصمیم گرفتیم با یکدیگر مبارزه کردن برای زندگی و زیستن را تجربه کنیم. حتی اگر پایان کار مرگ باشد.