1 1 1 1 1 1 1 1 1 1

این بار موسسه فرهنگی اکو، پذیرای  علاقمندان هنراست تا در مراسم گشایش نمایشگاه هنرمندان معاصر پاکستان، ( نقاشی و مینیاتور) که در روز جمعه 14 بهمن ماه راس ساعت 16 برگزار می شود، حضور بهم رسانند.

 

دوستان و هنرمندان گرامی که تمایل دارند به صورت رسمی برای گشایش نمایشگاه هنرمندان معاصر پاکستان دعوت شوند، لطفا آدرس کامل پستی و شماره همراه خود را برای صفحه موسسه فرهنگی اکو به آدرس زیر، مسیج فرمایند تا کارت دعوت و پیامک نمایشگاه بر ایشان ارسال شود . ضمنا با توجه به حضور سفرا و نمایندگان کشورهای عضو اکو و پذیرایی مطلوب خواهشمند است تعداد نفرات همراه خود را نیز مسیج فرمایید.

http://www.facebook.com/profile.php?id=100002910896200

آدرس : موسسه فرهنگي اكو, تهران - اقدسيه (موحد دانش) - كوچه ناز - شماره 10

دیدگاه‌ها  

+1 # شبنم رستمی 1390-11-01 13:31
ممنوا از اطلاع رسانی شما. حتما در صورتی که تهران باشم میرم.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # sina 1390-11-01 13:33
khosham miad shomaha az in khabara mizarid. kareton doroste
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # simorghe hedayat 1390-11-01 13:37
besyar mamnun az poosheshe in khabar.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # مغرب زمین 1390-11-01 13:41
اینگونه نمایشگاه ها مایه افتخار کشور من است. ایرانی ها بسیار موفقند در عرصه هنر.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # dina 1390-11-01 13:43
miniyator yani farhange irani. khayli doost daramesh. mano be fekr forou mibare.
ama in namayeshgah ham bayad didani bashe.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # نوشین 1390-11-01 13:44
من چیزی از نقاشی و شعر نمی فهمم.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # ایمان 1390-11-01 13:47
چه کاریه خب ادم میشینه باهم حرف می زنه . چرا شعر و اینا باشه خب که بشینیم فکر کنیم.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+1 # ... 1390-11-01 13:49
ذوق و قریحتون تعطیله ها ..
مرسی لادیز از این خبر های خوب. هنر نزد ایرانیان است و بس. حالا حتی اگه این خبر در مورد نقاشی های ایرانی نباشه اما ایران که این واقعه داره صورت می گیره..
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
+2 # علی ایمانی 1390-11-01 20:16
با تشکر از اطلاع رسانی دقیق و شفاف شما . بنده چندین بار به این موسسه رفته ام و به دیگر دوستان و علاقه مندان هنر هم پیشنهاد می کنم زمان افتتاح بیان . مراسم باشکوه و جالبی دارن . آشنایی با فرهنگ کشورهای همسایه . نوع پوشش و پذیرایی جالب و سنتی همان کشور . من حتما میرم . شما ها هم بیاین
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی جدید تصویر امنیتی

  • نسوز و بساز، عکس بذار و ببر!
    نسوز و بساز، عکس بذار و ببر! اتو یکی از آن دست وسایلی است که تقریبا همه ما با آن همیشه سر و کار داشته‌ایم. ممکن است در این میان خاطرات تلخی را هم با سوزاندن لباس محبوب‌مان در زیر این دستگاه‌های داغ تجربه کرده باشیم، تجربه‌ای که این روزها و به واسطه فناوری‌هایی چون OptimalTemp کمپانی فیلیپس، به دست فراموشی سپرده شده است. حال به همین خاطر قصد داریم تا یک مسابقه جذاب که با همکاری فیلیپس و شکوفا الکتریک، نماینده رسمی این شرکت در ایران برگزار می‌شود را در اینجا برای شما شرح دهیم تا شاید یکی از برندگان خوش شانس این رقابت جالب شوید.
    ادامه مطلب...

سینما

«قول»؛ شهره آغداشلو و «نسل‌کشی» ارامنه

صد سالگی کشتار ارامنه در امپراتوری عثمانی که به گفته بسیاری از مورخین حدود یک و نیم میلیون نفر ارمنی قربانی آن شدند، بحث و کنکاش‌های تازه‌ای را در این زمینه مطرح کرد که طبیعتاً پایش به سینما هم کشیده شد و حالا در صد و دو سالگی این واقعه با اکران فیلمی در این باره روبرو هستیم: «قول» فیلم تازه‌ای است ساخته تری جرج با بودجه‌ای صد میلیون دلاری که سعی دارد داستان این«نسل‌کشی» ارامنه در دل یک داستان عاشقانه نسبتاً جذاب روایت کند. به نظر می رسد خالقان فیلم- چه در زمینه فیلمنامه و روایت و چه کارگردانی- قصد هیچ نوع نوآوری و تلاش برای تجربه‌ای تازه ندارند و تنها می خواهند داستان گویی به شیوه هالیوودی را به تمامی در پروداکشنی نسبتاً عظیم و داستانی عشقی- که البته می توانست در هر زمان دیگری اتفاق بیفتد- مو به مو پیاده کنند و تماشاگر را در بستری تاریخی - درباره واقعه‌ای کمتر اشاره شده- درگیر یک رابطه عاشقانه غیرممکن کنند که به تبع وقایع تلخ جاری در آن، نمی تواند پایان خوشی داشته باشد. بازی برخی از بازیگران فیلم در برخی صحنه ها- به ویژه صحنه‌های شلوغ- به فیلم لطمه می زند، در حالی که تمام بازیگران اصلی هم به طرز قابل حسی اغراق آمیز ظاهر شده اند، گویی بر صحنه تئاتر حاضرند؛ مشکلی که بسیاری از فیلم‌های تاریخی/ حماسی هالیوودی با خود دارند به این گمان که فیلم‌های جدی در بستر تاریخی لزوماً به بازی هایی اغراق آمیز و تئاتری نیاز دارند. این میان شهره آغداشلو در این تازه‌ترین حضورش، نقش مادر شخصیت اصلی را برعهده دارد؛ مادری که سختی‌های دوران را در درونش پنهان می کند و سعی دارد با چشم‌هایش روایتگر تلخی وقایع اطرافش باشد. در نیمه اول فیلم حضور او به مانند هر مادر دلواپسی است که نگران فرزندش است و در نیمه دوم (پس از زنده ماندن در قتل عام) با مادری ساکت تر و درونگراتر روبرو هستیم که به ناظری تلخ بدل می شود و پس از اعترافش نزد دختر مورد علاقه پسرش، حالا دیگر بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده و می تواند در آرامش بمیرد. پیش از آن که فیلم ارزشی در روایت تاریخی‌اش داشته باشد، سعی دارد نقطه قوتش را در بنای یک رابطه پیچیده عاشقانه بیابد که در آن چهار نفر به شکل‌های مختلف سهیم اند. تماشاگر از ابتدا با میکائیل (ارمنی‌ای که روستایش را برای تحصیل پزشکی ترک می کند در حالی که قول ازدواج به دختری به نام مارال داده، اما در شهر عاشق دختر دیگری به نام آنا می شود در حالی که آنا با یک خبرنگار آمریکایی به نام کریس زندگی می کند) تا حدی همراه می شود و می تواند احساسات او را درک کند، همین نقطه‌ای است که می تواند تماشاگر را درگیر وقایع عاشقانه بعدی کند، هرچند سبک و سیاق فیلم به شدت بر تکیه بر احساسات تماشاگر و تر کردن گوشه چشم او استوار است. اما به مانند غالب فیلم‌های دیگری از این دست، چند صحنه زیبا در فیلم می توان سراغ گرفت که فارغ از بستر تاریخی/ عاشقانه فیلم، صحنه‌های جذابی هستند؛ از جمله جایی که کریس و میکائیل- رقبای عشقی- دست در دست هم به دیگران کمک می کنند( نوعی غلبه جبر شرایط بر مسائل شخصی) و بعدتر بر روی قایق مجبورند غم مشترکی را با هم قسمت کنند که درمانی برای آن سراغ ندارند. در واقع فیلم از تم عشق به تم دوستی شخصیت‌هایش می رسد؛ دوستی‌ای که یک شب در یک جمع چهارنفره در حال میخواری شکل می گیرد و نفر چهارم این جمع- دوست ترک میکائیل- بعدتر در دو مرحله قربانی این دوستی - و آن شب چهار نفره- می شود: یک بار زمانی که سعی دارد عموی ارمنی میکائیل را نجات دهد و پدرش در پاسخ به این گستاخی او را به خدمت نظام می فرستد، و بار دوم وقتی است که با تلفن به سفارت آمریکا، کریس را از زندان نجات می دهد اما با لو رفتن موضوع خودش اعدام می شود. اما رقبای عشقی، میکائیل و کریس، پیوند دوستی‌ای می یابند که ظاهراً تا انتهای عمر همراهشان می ماند: کریس به میکائیل کمک می کند که به آمریکا برود. فیلم در واقع در این زمینه هم پیروی کاملی از فرمول هالیوود در روایت یک پیام اخلاقی دارد؛ جایی که در انتها به کلیشه ای‌ترین شکل ممکن راوی- که خوشبختانه حضور فراموش شده‌ای در طول داستان داشت- دوباره بازمی گردد، به جنگ دوم جهانی می رسیم و میکائیل در عروسی برادرزاده‌اش حرف هایی شعاری بر زبان می آورد.  

مروری بر هنر در هفته سوم دی ماه

در سومین هفته دی ماه به روال هر هفته مروری داریم بر هنر در هفته ای که گذشت. در این هفته با ما همراه باشید تا با جدیدترین اخبار سینما و موسیقی ایران و جهان آشنا شوید. این هفته خبرهایی از انحلال خانه سینما، درخشش دیگرباره جدایی نادر از سیمین در یک جشنواره بین المللی، اخباری از پروانه نمایش نارنجی پوش مهرجویی و ..... خواهید خواند.
حقایقی درباره فیلم تایتانیک مصاحبه با فریبا جدیکار به بهانه حضورش در فیلم شبانه روز مروری بر هنر در هفته سوم آذر «تلفن همراه رییس جمهور» اکران نشده، جنجالی شد توقیف یا غیر توقیف؟ 50 سالگی مونیکا بلوچی

انتخاب سردبیر

تئاتر

تماشای تئاتر در خانه

شنبه، سی ام اردیبهشت، در سالن اصلی تئاتر شهر، شبکه  تئاتر در خانه رونمایی شد. داوود رشیدی، تنها هنرمندی که در این مراسم سخنرانی کرد هم همانقدر از این پدیده شگفت زده بود که شما از خواندنش متعجب شدید. او گفت: "تئاتر در خانه؟! دفعه اول است که این اسم را میشنوم! یعنی توی مغازه می رویم و یک cd ضبط شده تئاتر میخریم؟ آیا با این کار به زنده ماندن و رونق تئاتر کمک میکنیم؟ آیا سالن ها خالی نمیشوند؟" تئاتر در خانه آنقدر چیز پیچیده ایست که حتی داوود رشیدی هم نمیداند چیز خوبیست یا نه؟! او در مراسم رونمایی از شبکه تئاتر در خانه از مسئولین و معاونت هنری ارشاد خواست تا اجرای این طرح را در ابتدا به آزمایش بگذارند. به هر حال تئاتر به خانه ها می آید. نه دقیقا تئاتر، بلکه اجراهای ضبط شده آن. به گفته مدیر این پروژه تا کنون 31 اجرا را برای "تئاتر در خانه" انتخاب کرده اند؛ یازده تا برای بچه ها و بیست و یکی برای بزرگترها. اولین این اجرا هم به نام آشپزها که یک نمایش موزیکال شاد است برای مخاطب کودک و نوجوان توزیع شد. شما هم امتحانش کنید.

چه نمایش‌هایی در ایرانشهر به صحنه می‌روند؟

شورای سیاست‌گذاری تماشاخانه "ایرانشهر" فهرست اجراهای نیم‌سال اول سال 95 را اعلام کرد.   به گزارش ایسنا، روابط عمومی تماشاخانه ایرانشهر، شورای سیاست‌گذاری تماشاخانه ایرانشهر متشکل از بهروز غریب‌پور، آتیلا پسیانی، حسین مسافرآستانه، حسین پارسایی و مجید رجبی معمار فهرست اجراهای نیم‌سال اول سال 95 را اعلا
"پایکوبی اسب ها پشت پنجره 2 " در برج آزادی " بادها به نفع کودکان می وزند " برای نخستین بار یک زن رئيس تئاتر شهر تهران شد در تالار قشقایی ببینیم بادها برای ما می وزند

مطالب تصادفی

موسیقی

ویتنی هیوستون در گذشت

ویتنی هیوستون، خواننده محبوب رنگین پوست  شب گذشته، در هتل هیلتون بورلی هیلز، در سن 48 سالگی، درگذشت. پلیس هنوز علت مرگ او اعلام نکرده است. اما با اطمینان کامل ذکر کرده که نشانی از قتل پیدا نشده است.

شهرداد روحانی و اركستر سمفونيك تهران

شهرداد روحانی رهبری مهمان ارکستر سمفونیک تهران را برای اجرای کنسرت در تیرماه سال جاری بر عهده می‌گیرد.
تیلر سویفت کمپانی اپل را مجبور به تغییر رویه نمود «سال تا سال» گروه پالت، با سال نو حال صورت این‌چنین و حال معنی خود بپرس! گزارشی از کنسرت گروه شمس چکناواریان در تالار وحدت جرج مایکل درگذشت

پر بازدیدترین ها

هنرهای تجسمی

ضرب المثل های آب دار در گالری سین

نمایشگاه آثار پندار نبی پور با عنوان " ضرب المثل های آب دار" ، از جمعه 6 آبان در گالری سین به نمایش در خواهد آمد.

سهراب سپهری رکورد شکست

دومین حراج آثار هنری در سالن زرین هتل آزادی تهران برگزار شد که در جریان آن آثار هنری به مبلغ ۶ میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان به فروش رفتند. گزارش تصویری از این حراجی: رکورد فروش متعلق به کاری از سهراب سپهری بود که به مبلغ هفتصد میلیون تومان بفروش رسید وصل و هجران اثری از علی شیرازی نیایش یک قهرمان از بهروز دارش این یک گاو گریان است اثری از عباس کیا رستمی
"تجربه زیست شده" پگاه لاری کنسرت "پریشاد" ویژه بانوان در تالار وحدت باغ جادوی گیزلا و یاسمین سینایی هنر در عصر دیجیتال را کجا بیابیم؟ نمایشگاه لباس و زیورآلات

ادبیات

دست ها

پیرزن پرسید: - این دستها را می بینی پسر ؟ و دستهای لاغر و كشیده اش را كه از آستنیهای چروك خورده ی پیراهن گلدارش بیرون افتاده بود بلند كرد و مانند دو چوب خشك مقابل چشمانش گرفت . روی صندلی چرخدار درب و داغونی نشسته بود و شاخه های پر برگ درخت چنار چنان بر سرش سایه انداخته بود كه گویی در آغوشش گرفته است . مقابلش پسر كوچك رفتگر با سر و رویی ژولیده پای جدول پیاده رو ایستاده بود . پسرك دسته ی بلند جارویی را كه هم قد خودش بود در بغل نگه داشته ، چشم به دهان فرورفته ی پیرزن دوخته بود . پیرزن علی رغم كهولت سنش ، صدایی صاف و محكم داشت . در حالیكه كف دستان استخوانی اش را به هم می كوفت ادامه داد : - این دستها روزهایی اصلا دوست ندارند تكان بخورند . چیزی را از جایی بردارند یا سرجایش بگذارند . مجبور می شوم هی این دو تا چیز اضافه را با خودم این طرف و آن طرف بكشانم . پسرك زل زد به دستهای پیرزن . تا حالا دستهایی به آن فرسودگی  ندیده بود . دستهای مادرش تا وقتی كه زنده بود همیشه در آب بود. هنگام  شستشوی لباس ها یا ظرف و ظروف مجالس مهمانی و حتا قالیچه و قالی های سنگین مردم . دستهای مادرش خنك ترین و خسته ترین دستی بود كه می شناخت . پیرزن گفت: - می دانی چیز اضافه یعنی چی ؟ همان موقع گربه ای كه یك لنگ مرغ به دندان گرفته بود از كنارشان گذشت . پسرك توجهش به گربه جلب شد .دیوانه ی بازی با گربه ها بود اما از وقتی كه پدرش اسیر مواد مخدر شده بود دیگر وقتی برای بازی با گربه ها نداشت . لبخند زد . پیرزن گفت : - گوش ات با منه یا نه ؟ نكنه تو هم از شنیدن حرفهای من خسته می شی ؟ پسرك با نگاه،گربه را كه زیر اتومبیل پارك شده ای می خزید دنبال كرد. پیرزن گفت : - ببین دارم با كی حرف می زنم . گذشت آن زمانها كه مردم فرسنگ ها راه را پای پیاده طی می كردند تا به دیدن آدمی بروند كه بیشتر از صد سال عمر كرده بود . مدتهای زیادی بود كه پیرزن از دو پا فلج شده بود . ولی دستهایش هنوز نیم جانی برای به حركت درآوردن چرخهای فرسوده ی صندلیش داشت . مردمی كه در آن حوالی زندگی می كردند او را می دیدند كه هر صبح پای درخت چنار نشسته است و با دستهایش گفت و گو می كند . همه او را دیوانه می دانستند اما اگر كسی پیدا نمی شد كه به پسرك امر و نهی كند ، دوست داشت مقابل پیرزن بایستد و به حرفهایش گوش كند. پیرزن آب نبات زعفرانی كوچكی به دست پسرك داد . وقتی مطمئن شد كه حواس پسر به اوست ، گفت : - من عمرم از صد گذشته و این دستها خیلی كارها برایم انجام دادند . دلم می خواست اگر پسری مثل تو داشتم ، دستهایم را به او می بخشیدم تا بتواند با آنها برای خودش كف بزند . همان طور كه حالا من برای تو كف می زنم . پیرزن سعی كرد كف دستهای لرزانش را به هم بكوبد . پسرك هر چه منتظر شد تا صدای كف زدن دستها را بشنود ، نشنید . پیرزن گفت: - باید یاد بگیری وقتی كارهای درست و حسابی انجام می دهی برای خودت كف بزنی … این طور . باز هم صدایی از دستها به گوش نرسید . پسرك برای اولین بار به زبان آمد : - من خیلی كارها انجام می دهم . خیابانها را جارو می زنم . قوطی های خالی و پلاستیك جمع آوری می كنم . غذای خودم و پدرم را می پزم و لباسهایم را می شویم . گاهی هم گلها را هرس می كنم . اما نمی دانم كدامیك درست و حسابی است . چهره ی پیرزن خندان شد : - من بچه ای را می شناسم هم قد و هیكل خودت اما هنوز نمی تواند لقمه ی غذا را درست بگذارد دهانش … پسر گفت : - بعضی وقتها تكه ای نان خشك پیدا می كنم و می گذارم دهانم . گاهی روزها اصلا چیزی پیدا نمی كنم . پیرزن گفت : - گرسنه بودن خیلی مهم نیست . فقط یاد بگیر به دستانت احترام بگذاری . و دستهایش را بلند كرد تا دوباره برای پسرك كف بزند اما نتوانست . آب دهانش روی چانه ی باریكش جاری شد و سرش كج شد و ناگهان به سرفه افتاد . پسر كه همیشه از سرفه ی آدمهای پیر وحشت داشت ، چوب جارویش را رها كرد و به طرف ظرف آبی كه داشت دوید . كف دستانش را از آب پر كرد و مقابل دهان پیرزن گرفت . پیرزن فقط كف دستهای پسر را بویید . پسر با انگشتان خیسش شقیقه های كبود پیرزن را مرطوب كرد و پیشانی سردش را با محبت نوازش كرد . پیرزن آرام گرفت . خیره به چشمان پسرك لبخند زد اما همان وقت مردی با لباس سرهمی خاك آلود ظاهر شد و داد زد: - هی پسر ، دوست داری با پس گردنی بیایم سراغت . پس كی می خواهی دستهای مرده شوریت را به كار اندازی ؟ پیرزن ترسید . نگاهش مانند پرنده ی وحشت زده ای شد كه ناگهان گرفتار طوفان شده است . چشمان غمگینش را به ارابه ی پر از خرت و پرت پسرك دوخت و آهی كشید. پسر چوب جارویش را برداشت و شروع به جارو زدن كرد . غبار از میان ساق پاهایش به هوا بر می خاست و در چشم و دهانش می نشست . كارش را از صبح زود آغاز كرده بود و هنوز خیابانهای زیادی مانده بود كه تا قبل از ظهر باید جارو می كشید . مرد قبل از آنكه ناپدید شود گفت : - ببینم بیكار ایستادی با دستهام خفه ات می كنم . پسرك مدتی مشغول كارش بود كه به انتهای خیابان رسید. قبل از آن كه راهش را به سمت دیگر كج كند ،ایستاد و نگاهی به پیرزن انداخت . سایه درخت كنار رفته و آفتاب به شانه های پیرزن رسیده بود .آرامشش را به دست آورده بود و بی توجه به گرمای روز ، برای گربه ای كه مقابلش نشسته بود و پاره گوشتی به دندان داشت ، دست می زد. صدای رسای پیرزن دلنشین ترین صدایی بود كه گویی در عمرش شنیده بود : - باید یاد بگیری وقتی كارهای درست و حسابی انجام می دهی برای خودت كف بزنی ... با آنكه می دانست پیرزن او را نمی بیند برایش دستی تكان داد و فریاد شادمانه ای سر داد . باید به كارش ادامه می داد . باید دستهایش را به كار می انداخت و نانی به دست می آورد  كپه ی آشغال ها را به هر زحمتی بود با بیل دستی توی ارابه اش خالی كرد و ارابه را به سمت خیابان دیگری راند.

درگذشت شاعره لهستانی

ویسلاوا شیمبورسکا Wislawa Szymborska، شاعر لهستانی و برنده جایزه ادبیات نوبل در سن 88 سالگی در گذشت. عصر چهارشنبه گذشته، شیمبورسکا که به سرطان ریه مبتلا بود، در منزلش در شمال کیف بدرود حیات گفت.
یادداشتهای ژوزه خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی جلسات حافظ شناسی در فرهنگسرای ملل پوران فرخزاد درگذشت وصیت‌نامه‌ سیمین دانشور منتشر شد