مغازه دار پیر، روی چارپایه ی چوبی اش نشسته بود ومثل هر روز داشت صفحه ی حوادث روزنامه را می خواند . همان موقع ، زن جوان ویلون به دستی وارد مغازه شد و پرسید :

– سلام آقا ، نفت می خواهم . شما دارید؟

مغازه دار پیر، روی چارپایه ی چوبی اش نشسته بود ومثل هر روز داشت صفحه ی حوادث روزنامه را می خواند . همان موقع ، زن جوان ویلون به دستی وارد مغازه شد و پرسید :

– سلام آقا ، نفت می خواهم . شما دارید؟

پیرمرد سر بلند كرد و به زن نگاه كرد . چهل و پنج سالی می شد كه مغازه ی خواربار فروشی اش را می گرداند و كسی از او نفت نخواسته بود . با تعجب گفت :

– نفت !

مشتری ، قدمی به سوی پیشخوان برداشت و گفت :

– بله نفت . یه ظرف كوچك كافیه . دارید ؟

چهره و وجناتش به دیوانگان نمی خورد . زنی بود بسیار جوان ، با قامت متوسط . شبیه زنان ودختران جوانی كه هر روز برای خرید به مغازه ی او می آمدند و یا ازجلوی آن رد می شدند . همان صورت لاغر و پریده رنگ معمولی با ته رنگی از آرایشی خفیف . سرش را با شال عنابی رنگ بلندی پوشانده بود اما انبوهی موهای پرپشت تیره اش از اطراف صورت پیدا بود . پالتوی رنگ و رو رفته اما خوش برش مشكی به تن كرده بود و بند كیف ظریف زنانه اش را به گردن انداخته بود . دسته ی جعبه ی ویلونش را محكم در دست داشت . پیرمرد لبخند زد :

– این روزها تو خانه ها هم نفت پیدا نمی شه ، چه برسه به مغازه ی خواربار فروشی.

زن مثل اینكه انتظار شنیدن این جمله را داشت . گفت :

– معذرت می خوام . فكر كردم شاید تو مغازه تان كمی پیدا شود .

و روی پاشنه پا چرخید و با شتاب چند قدم به سوی در مغازه برداشت . پیرمرد كه در عمرش هیچ مشتری را دست خالی به خانه برنگردانده بود ، گفت :

– صبر كن دخترم .

زن ناگهان ایستاد . قلبش به تپش افتاد . این چهارمین مغازه ای بود كه آن روز سر زده بود .

– برای چه كار می خواهی ؟ خیلی ضروریه ؟

زن جوان بی حركت ایستاد . به فكر فرو رفت . انگار دلش می خواست پیرمرد او را مثل مغازه دارهای قبلی از سر باز كند . پس از لحظه ای سكوت پاسخ داد :

– بله ضروریه . لازم دارم . برای آتش زدن خاطرات كهنه !

پیرمرد فكر كرد اشتباه شنیده است . آتش زدن خاطرات كهنه ؟ از بالای قاب عینکش زن را سر تا پا برانداز كرد . زن جوانی مقابلش ایستاده بود که به جای ماكارونی و لیموعمانی ، از او نفت می خواست . نفت ! فکر کرد اگر دیوانه نباشد ممكن است پای ماجرای عشقی هولناکی در میان باشد؟ در جایی خوانده بود كه در دنیا چیزی غم انگیزتر از عشق جوانی نیست .

اما همان موقع لبخند زیبایی چهره ی زن را پوشاند . مگر ممكن بود زنی چنین جوان و معقول ، برخلاف راه معمول زندگی حركت كند ؟

زن جوان قدمی به جلو برداشت و گفت :

– منظورم آتش زدن لباس های مرده است . شما این رسم را به جا نمی آورید ؟

پیرمرد آهی كشید و به یاد ایام قدیم افتاد . آتش زدن لباس مردگان كاری بود كه در گذشته بعضی از مردم انجام می دادند . مثل مادرش كه لباسهای برادر كوچكش را یكساعت بعد از مرگش در تنور آتش زده بود . گفت :

– رسم كه نیست … اما این روزها مردم لباسهای قابل استفاده را به خیریه می بخشند . افراد نیازمند همیشه وجود دارند . این بهتر از آتش زدن است .

زن جوان در تایید با اندوه سر تكان داد و گفت :

– درسته اما فقط آتش می تواند خاطرات كهنه را بسوزاند .

پیرمرد تحت تاثیر حالت اندوهناك زن پرسید :

– خدا رحمتش كند . با او نسبتی داشتی ؟

زن نفس عمیق بی صدایی كشید .

– بله .

پیرمرد با همدردی بسیار گفت :

– مرگ شتری است كه در خانه همه می خوابد . خدا بیامرزتش .

و بی اختیار برخاست . انگار نیرویی در وجودش بیدار شده بود كه او را وادار به برآورده كردن خواسته ی مشتریش می كرد . در انتهای راهروی باریكی كه به پستوی كوچكی ختم می شد ، همیشه مقداری بنزین در ظرف پلاستیكی نگه می داشت .

گفت : – نفت كه هیچ كجا پیدا نمی شود ، اما كمی بنزین برای كارهای دم دستی نگه داشته ام . نیاز دارید بدهم ؟

صدای زن انگار از چاه در آمد :

– بله … لطفا .

– یك لیتر كافی است ؟

– بله ممنون .

پیرمرد به پستو رفت . همانطور كه بنزین را در ظرف پلاستیكی دردار می ریخت ، بلند گفت :

– راستش دلم نمی خواهد روی مشتریهایم را زمین بگذارم . اما شما اولین مشتری هستید كه از من چنین چیزی خواسته اید .

نفس زنان به پشت پیشخوان برگشت . ظرف محتوی بنزین را روی پیشخوان گذاشت . به زن نگاه كرد و با دستمال اطراف ظرف را تمیز كرد .

– بفرمایید . این هم بنزین . موقع مصرف مراقب باشید روی لباستان نپاشد .

زن ناباورانه به ظرف خیره شد . در نگاهش نوری نبود . لحظه ای بی حركت ماند ودر حالی كه لب پایینش لرزش خفیفی داشت ، زیر لب گفت :

– بله ممنونم .

به بهانه ی دادن پول رویش را از مغازه دار گرداند و بغضش را محكم فرو داد . دست در جیب پالتویش كرد و اسكناس دو هزار تومانی را به طرف پیرمرد گرفت . پیرمرد پول را گرفت وهمین كه دست توی دخلش برد و خواست باقیمانده ی پول را برگرداند متوجه شد كه زن جوان مغازه را ترك كرده است .

به خودش گفت :- یادم باشه دفعه بعد كه دیدمش بقیه پولش را پس بدهم .

و دوباره نشست روی چارپایه و روزنامه اش را روی زانو پهن كرد .

چند روز بعد ، پیرمرد داشت صفحات روزنامه ی صبح را ورق می زد . ناگهان در صفحه ی حوادث نگاهش به عکس زن جوان و تیتر درشت خبر افتاد و جا خورد .

دو روز بعد از والنتاین ، زن جوانی كه در پی مسائل عاطفی خود را به آتش كشیده بود جان باخت .

باور نكرد . صفحه ی روزنامه را تا نزدیک چشمانش بالا برد و خواند :

فرزانه ، زن جوان بیست و چهارساله ، در حالی كه ظرفی پر از بنزین در دست داشت ، صبح روز والنتاین ، خودش را به مقابل محل کار مرد مورد علاقه اش رساند . او ویلون كهنه اش را كنار پیاده رو گذاشت و سرتاپایش را با بنزین خیس كرد و مقابل چشمان بهت زده ی رهگذران خود را آتش زد …

پیرمرد چهره درهم كشید و دست روی سینه اش گذاشت . فریادی بلند كشید و ناگهان از روی چارپایه كف زمین سقوط كرد .

نظرات

11 responses to “داستانک: عاشق”

  1. hale says:

    وووووووی
    موهای تنم سیخ شد

  2. mahsa says:

    be nazaram divane bude
    mage adam bara eshgh khodsoozi mikone?

  3. سما ایرانی says:

    واای خیلی تلخ بود ولی واقعا احمقانه اس اینکار.کسی که تورو نمی خواد لایق نیست که بخوای زندگیتو بخاطرش حروم کنی

  4. لطفی says:

    دیوانه
    من که مردم میگم دختره خل بوده
    خب میشسته حرف میزده
    الان مثلا چی شده؟ خودش مرد و پسره موند. این یعنی عشق؟

  5. nikit says:

    elahi bemiraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam

  6. aida says:

    ghamgin bood,kheyli:((
    vali motasefane inchiza too jaame has,vali hemaghate k khodeto vase kasi besoozooni k layeghe to nis,az khoda bayad bekhaiym b hamamoon aghl bd. k mortakebe hamchin fajayeiy nashim

  7. نوید says:

    عجب داستان غم انگیزی

  8. نام says:

    ashkam dar umad vaghean

  9. فرناز says:

    ای وای که ما زنا چقدر بدبختیم

  10. نوید says:

    بیچاره پیرمرد

لطفا نظر خود را در رابطه با اين موضوع با ما در ميان بگذاريد.

ایمیل شما توسط دیگران دیده نخواهد شد