نام فردوسی که می آید من به نام خودم فکر میکنم. به واژه هایم ، به آواهایم، به لالایی هایی که به گوش من و نسل در نسل پیش از من آشناست.

نام فردوسی که می آید، من به ما بودنمان فکر می کنم، به اروند رود، به خیج فارس ، به ابوموسی. نام فردوسی که میاید به یاد زیرکی میافتم و نام آوری و سترگی و ایستادگی.

با شنیدن نام او پر از فروتنی میشوم در پیشگاه مردی که واژه هایم را به او مدیونم؛ مگر جز واژه ها چیزی هست که من و تو را ” ما ” کند، که زبانها و دلهایمان را یکی کند و لالایی هایمان را جاودان سازد و شعر هایمان را با آن بسازیم و خاطره هایمان را با آن تکرار کنیم و هویتمان را ماندگار؟ چه چیزجز واژه هاهست که به خاطرش برای نام خلیج  فارس برمی آشوبیم و سرود ملی مان را با آن میسازیم و برای گفتن دوستت دارم به یاریمان می آید؟

برای یاد کردن از مردی که واژه هایمان را به او مدیونیم اما کدام واژه به کار می آید که اگر او نبود بی تردید ما امروز پارسی نمیدانستیم.

تنها کسی که در آن روزگار دور اما این راز را میدانست خودش بود، او میدانست که نمیمیرد و در تک تک واژه هایی که برای ما جاودان کرده، ماندگار میشود.

نظرات

6 responses to “فردوسی؛ مردی که می دانست نمی میرد”

  1. نیکی says:

    واقعا متن خیلی زیبایی بود، ما هر چی داریم از فردوسی و شاهکارش، شاهنامه داریم

  2. د.د says:

    به اروندرود… به خلیج فارس… به تو و قلمت!
    مبارکمان امروز

  3. فرناز says:

    دوستش دارم….

  4. sity says:

    متن عالی بود!ممنون

  5. ehsan says:

    اميدوارم راهي پيدا بشه كه جوون هاي ما به سمت شناخت اثار و شخصيتهاي تاريخ ساز ايران برن
    به اميد اون روز

  6. زهره says:

    عالی نوشتی محبوبه جان

لطفا نظر خود را در رابطه با اين موضوع با ما در ميان بگذاريد.

ایمیل شما توسط دیگران دیده نخواهد شد