در خصوص چرایی خشم نظریه ای است بنام  نظریه A,B,C. طبق این نظریه نیروهای برانگیزاننده خشم به شرح زیر هستند.

A – حادثه ای که اتفاق افتاده

B- نظام باور های ما

C- نتیجه

نقش B در نتیجه بیشتر از A هست

افکار ما سوخت رسان سطح برانگیختگی ما هستند . هر چه افکار منفی تر و نگران کننده تر باشند امکان بالا رفتن سطح برانگیختگی و بروز عصبانیت بیشتر می شود.

–  ارزیابی ، قضاوت و تصمیم گیری

این پرسش که آیا راه بهتری برای رسیدن به حل مشکل وجود دارد یا خیر آیا تنها از طریق ابراز خشم است که می توان به نتیجه مطلوب رسید .  اینکه از چه راههایی می توان به هدف خود برسیم . اینکه از چه توانایی هایی برخورداریم و چقدر باید هزینه کنیم.

بیاد داشته باشید که هدف از ابراز خشم ، کم کردن درد ناشی از آن است و اگر کاری بکنیم که این درد بیشتر شود به هدف خود نرسیده ایم.

–  چه باید می کردم و یا چه باید بکنم

بسیاری از ما در کودکی محبت و تایید از دیگران گرفته ایم  به موضوع و برشی که از مقطع تاریخ می زنیم مهم است پس در مرحله ششم مهم است که حادثه را از کجا شروع می کنیم و رابطه علت و معلولی را چگونه آغاز می کنیم.

آیا ما آمادگی آن داریم ، مکان برای ابراز آن مناسب است یا خیر  و وقت کافی در اختیار داریم یا نه.

– طرح درست مسئله و مشکل :

جمله را  با “من” شروع کنید نه با تو

– شنیدن حرفها :در هنگامی که فرد دیگر فرصت پیدا می کند از خود دفاع کند باید فقط بشنویم و به هیچ وجه صحبت او را قطع نکنیم.

اتفاقی که افتاده را بدین گونه ارزیابی کنیم

تکنیک پنچ ستون:

دقیقا چه اتفاقی افتاده

 

 

انچه را که به خود می گوییم

( منتقد درونی )

 

 

ارزیابی و قضاوت نظام باورهای ما

 

رفتار و گفتار درست کدام است

 

 

چه فوایدی برای ما و رابطه ما داشته

 

 

دقت کنید آیا واقعا رفتار فرد مقابل خشم بر انگیز بوده یا تفسیر و بر داشت شما باعث خشم شما شده است.

از خود بپرسید:

آیا خشم من به جاست ؟

آیا دلیل عصبانیت من واقعی است؟

آیا خشم من متناسب و به اندازه است ؟

آیا هر کس دیگری به جای من بود همین قدر عصبانی می شد ؟

آیا ممکن است برداشت من اشتباه بوده باشد؟

آیا دچار خطاهای شناختی نشده ام؟

با خشمگین شدنم چه بدست می آورم و چه از دست می دهم ؟

برای عشق ورزیدن باید از خشم خالی شده باشیم و زمانی از خشم خالی می شویم که به درستی خشم خود را ابراز یا اداره کرده باشیم ما بیشتر از اینکه از رفتار دیگران آسیب ببینیم از افکار و عقاید خودمان آسیب می بینیم.

فرد خشمگین در ذهن خود این چنین آبشاری استدلال می کند:

1-   من به آرزو و سهم و حق خودم نرسیدم.

2-   من باید می توانستم به اهداف خودم می رسیدم. ( دنیا را به سفارش ما نیافریدند )

3-   من به خاطر نرسیدن به اهدافم حال بدی دارم.

( حال ما ملاک اندازه گیری دنیا نیست و این که اگر من حال خوبی دارم دنیا خوب است و اگر حال بدی دارم دنیا بد است )

4-   دیگران بودند که حق و سهم مرا گرفتند و مرا به چنین روزی انداختند.

حد و مرز ما آنجایی نیست که ما می خواهیم ( تجاوز به حق و حقوق من ) تصور و تخیل ما از اینکه دیگران به حقوق ما تجاوز می کنند باید واقع بینانه شود.

5-   این شما هستید که مسئول تمام مشکلات من در حال و گذشته هستید.

نباید همه علل را فراموش کرد و فقط به علت آخر چسبید.

6-   شما نباید چنین می کردی.

7-   رفتار شما با اصول اخلاقی همخوانی ندارد.

8-   شما کار بد کردید.

9-   صرفا یک خطای کوچک انجام ندادید .( هر کس مانند من عمل نمی کند و مانند من نمی اندیشد بد است در حالی که ما در دنیای تفاوتها زندگی می کنیم )

10- شما انسان بدی هستید چون متجاوز و تبهکار هستید.

( رفتار شما هویت و شخصیت شماست )

11-  فرد گناهکار باید مجازات شود.

( محبت را با قدرت مساوی کردیم – قدرت را با عدالت برابر می دانیم . ما نباید فکر کنیم مشکلات را از طریق مجازات حل کنیم.)

12-  من حق دارم و وظیفه من است که تو را تنبیه کنم .

( احتیاج به هیچ نوع دفاع و دادگاهی نیست و من خود قادر هستم تنبیه را اعمال کنم )

13- پس تو را تنبیه می کنم.

( مسئله را شخصی می کند )

پس از مدتی این پروسه به صورت نا خود آگاه اجرا می شود.

انسان از چهار مرحله برای آموختن می گذرد:

مرحله اول نا آگاه و نا توان است

مرحله دوم آگاه است ولی نا توان است

مرحله سوم هم آگاه و هم تواناست

مرحله چهارم نا آگاه و تواناست .

مشکل خشم هم به این ترتیب است که می تواند به صورت نا آگاه و توانا تبدیل شود درست شبیه رانندگی.

چه باید کرد ؟

این تصور و توهم که واکنش تند و شدید نشانه قدرت وشجاعت وبرتری است به هیچ وجه مبنا و اساس درستی ندارد . بلکه فرد عصبانی موجودی ترسو است که از قدرتی که دارد سوء استفاده می کند . و بیشتر به صورت عادت در می آید.

در باره آنچه اتفاق می افتد هر چند در ظاهر می تواند بد باشد در بیشتر موارد خطر جدی وجود ندارد. در دنیای ذهنی ما تصوراتی است که معمولا اتفاق نمی افتد و مطالعات نشان می دهد از هزار فکر غلط که ما داریم حتی یکی هم اتفاق نمی افتد.

برفرض که ما آنچه که  نگران اتفاق افتادنش هستیم قادر به مقابله با آن هستیم و به یکباره از پا نخواهیم افتاد . اتفاق بد پایان زندگی نیست.

به فرض اینکه کاری هم نتوانیم انجام دهیم ما در دنیایی زندگی می کنیم که باید بسیاری از محدودیت ها را بپذیریم . ( زندگی مانند تخته نرد است )

بهتر است به سراغ خاطرات گذشته نرویم و موضوع امروز را به گذشته ربط ندهیم .

ما با کنترل ذهن خود باید از هجوم افکار به ذهن خودمان ممانعت کنیم و “نمایشنامه”نتظیم نکنیم.

منبع: انجمن حمایت از کودکان کار

نظرات

لطفا نظر خود را در رابطه با اين موضوع با ما در ميان بگذاريد.

ایمیل شما توسط دیگران دیده نخواهد شد