ساده است و بی آلایش. این را نه تنها از شمردگی و سرراستی کلامش می توان دریافت که حتی از نوع لبخند زدن و نگاه کردنش نیز. پیرمردی است سالخورده که به قول خودش هرگز کاری ، حرفه ای نداشته. از جمله انسان هایی است که می توان ساعت ها با او به حرف نشست. گفت و گفت و گفت اما هیچ نشنید. حتی سکوتش هم درس زندگی است.

هیچ کس او را با پیشوند های “جناب” ,”آقا” یا حتی “حاج آقا ” خطاب نمی کند. او پدر است. پدر شاید چند صد فرزند؛ بی آنکه هرگز ازدواج کرده باشد. خود می گوید:” اینها لطف الهی است. پروردگار ودیعه ای در دستانم گذاشت تا من را و وجودم را محک بزند.”

“پدر” در خانواده ای ثروتمند چشم به جهان گشود؛ خانواده اش در ایمان و تقوا زبانزد خاص و عام بودند. آنقدر پیرامون زندگی شان روایت های شیرین و داستان های شنیدنی نقل می شود که خود هریک می تواند آغازی باشد بر کتاب زندگی مردمانی از جنس خلوص. آنطور که دیگران از او نقل می کنند جوانی اش در خفا گذشت. همیشه همینطور ساکت و آرام بوده است. روزها و روزها کتاب می خوانده و یادداشت می نوشته. در بیست و چند سالگی پدر و مادرش را از دست می دهد. او می ماند و ثروتی هنگفت. پدر جوان لحظه ای درنگ نمی کند. عزمش را برای ساخت خانه ای ولو کوچک برای کودکان بی سرپرست جزم می کند. پس از گذشت چند سال به کمک دیگر خیرین و مردم، پرورشگاه خود را افتتاح می کند. به قول خودش ابتدا یکی یکی و بعد دو تا و چهار تا کودک با هم راهی آن مامن می شدند.

پدر این روزها سالخورده است. هربار که به دیدارش بروی قرآنی کنار دستش است و دیوان سعدی و تسبیحی به رنگ خوب کهربا. گرچه این روزها نه دیگر گوشش رسا می شنود و نه ذهنش یارای به خاطر سپاری وقایع را دارد. اما جالب است بدانیم هرچه به خاطر می آورد از کمک های مردم است. از اینکه فلان بزرگمرد که از فرنگ آمده بود دارو ندار خودش را یکجا تقدیم دو دختری کرد که می خواستند ازدواج کنند. از این دست خاطرات که نه، گنج های بی پایان هستی فراوان دارد.

بعضی هایشان حتی به ردی از پول هم ارتباطی پیدا نمی کند مثل آن کودک یتیمی که کودکی را در آن مکان به بزرگی رسانید، و به زکات سال ها نفس کشیدن این پدر دوست داشتنی روزی سرزده وارد شد و همه ی دیوار ها، در ها و همه ی پنجره ها و تو بگو همه ی قلب ها را رنگ زد؛ نه، عشق پاشید. کدام معامله که انقدر پر سود؟ که انقدر بی زیان؟

پدر ، خود می گوید :” من هیچ هنری نداشتم.” خدا را چه هنری برتر از هنر درست زندگی کردن، زندگی را میسر کردن، مرهم دل زخم خورده دیگران شدن، سایه شدن تا خسته ای بیآرامد، تکیه گاه شدن تا مانده ای کمر راست کند، دستی شدن برای ستردن اشکی و ….

پدر- هنرمند در تمام لحظات عمر، شغلش معنی کردن درست زندگی بود.

نظرات

18 responses to “… یه مَرده، یه مرد”

  1. اکرم says:

    این داستانه؟ یا واقعیته؟

  2. asal says:

    واقعی یا غیر واقعی برای من فرق نداره. زیبااااااااااااااااااااااااااااااا نوشتین….زیبا…. دو بند آخر….. تو بگو همه ب قلب ها را رنگ زد….آخ خیلی زیباست…..
    به همه پیشنهاد می کنم این یادداشت رو بخونن! شاید که ما هم قلب کسی رو رنگ زدیم… وای زیبا

  3. حسین پور says:

    خدا را چه هنری برتر از هنر درست زندگی کردن
    …………..
    عالی.ممنونم.ممنونم

  4. borna says:

    احساساتی شدم….کار به این بزرگی می کنه و می گه کاری نمی کنه؟!! وای چقدر بعضی از آدم ها قلب بزرگی دارن
    عالییه عالیه عالی.

  5. baran says:

    asheghesh shodam. .. . . . .

  6. بی تا says:

    چه انسان با سعادتی

  7. سیمین says:

    این متن بسیار زیبا بود..شاید در اول فکر کنی یک داستان هست..ولی من که محبت و بزرگواری این مرد رو حس میکنم و تمام وجودم تحسینش میکنم..
    و هستند هنوز افرادی بدین گونه…

  8. sep.n says:

    فوق العاده تاثیر گذار… خیلی…
    ممنون

  9. armin says:

    fogholade bod,vaghean lezat mibaram az inke mibinam hamchin ensanhai vojod daran

  10. beh.d says:

    مردی یا به قول شما هنرمندی ستودنی

  11. asal says:

    این دومین باره میام زندگی این مرد رو می خونم! که یادم نره ما همه می تونیم آدم های بهتری باشیم

  12. ati says:

    من عاشق این مطلبم! این چندمین باریه که میام می خونمش !! لادیز خوش سلیقه

  13. مانی says:

    خوب میتونست ازدواج کنه!شایدم با شعور بوده فقط دوست دختر داشته!؟

  14. aram says:

    #aram

    چه هنری برتر از هنر درست زندگی کردن…
    عالی نوشید و با احساس خانم داودی

  15. مصطفی زاده says:

    missed him, so so so much….

  16. بهناز says:

    دوستش دارم دورادور

لطفا نظر خود را در رابطه با اين موضوع با ما در ميان بگذاريد.

ایمیل شما توسط دیگران دیده نخواهد شد