شب های یلدا برای من بوی مادر بزرگم را می دهد.سال های سال برنامه خانواده ما در شب های یلدا این بود كه همه خانه مادر بزرگ جمع شویم.سفره بیاندازیم از این سر اتاق تا آن سر.منو غذا ثابت بود. وارد خانه كه می شدی بوی “دمپختك” فضای خانه را پر كرده بود.

شب های یلدا برای من بوی مادر بزرگم را می دهد.سال های سال برنامه خانواده ما در شب های یلدا این بود كه همه خانه مادر بزرگ جمع شویم.سفره بیاندازیم از این سر اتاق تا آن سر.منو غذا ثابت بود. وارد خانه كه می شدی بوی “دمپختك” فضای خانه را پر كرده بود.

هر چند دقیقه یك بار صدای زنگ در بلند می شد و یكی از دایی ها یا خاله با خانواده اش وارد می شد. صدای خنده و شوخی و حرف زدن از چند خانه آن طرف تر شنیده می شد. البته آن موقع ها صدای خنده از خیلی خانه ها شنیده می شد كه حالا سالهاست در خاموشی فرو رفته اند.

مادر بزرگم زن سالاری بود.آن سالها كه رو پا بود و هنوز بیماری اش از دست و پا نینداخته بودش یك تنه پذیرایی می كرد و به همه می رسید. دمپختك با ترشی لیته شام یلدای ما بود و بعدش هندوانه و كاسه مرغی بزرگ آبی رنگ كه پر بود از دانه های قرمز انار.

خنده بود و گپ. آجیل بود و باسلق.

آن وقت ها اعتراف می كنم فكر می كردم این كه می گویند شب یلدا بلندترین شب سال است حداقل دو سه ساعتی از بقیه شب ها طولانی تر است. بعدها كه فهمیدم فقط یك دقیقه با شب قبل فرق دارد كلی دچار افسردگی شدم. اما باور كنید انگارشب های یلدای آن سال ها بلند تراز این زمان بود. انگار خوشی هامان طولانی تر بود. با زمان كش می آمد و همراه ما بود برای مدتی.

سال هاست شب های یلدایم كوتاه شده است. سال هاست كه دیگر این طولانی ترین شب سال را دوست ندارم. سال های سال است كه مادر بزرگم پیش ما نیست. دیگر ما مثل سابق دور هم جمع نمی شویم.سال هاست كه اگر جمع شویم چیزی كم داریم.گم شده ای داریم.

تعداد آدم های دور آن سفره سرتاسری مدتی است كه كم شده است.می شمارم آدم هایی كه روزی شب یلداهای مان با آنان رنگ می گرفت و حالا كنارمان نیستند.پدرم ، مامانی، بابا علی و این آخری زن دایی آزیتا.

انگار با رفتن شان خیر و بركت هم رفته است. دیگر كسی مانند سالهای بچگی در گیر و بند شب یلدا نیست.

حالا گرفتار از آنی هستیم كه وسط هفته برنامه ویژه داشته باشیم.

همه این ها را گفتم اما اعتراف می كنم شب های یلدا فقط بوی مادر بزرگم را می دهد. هنوز چهره مهربان اش مقابل چشمانم است و صدای خنده هایش توی گوشم می پیچد اما جایی در قلبم انگار حفره ای هست كه تا ابد خالی می ماند.

نظرات

6 responses to “بوی عیدی ،بوی توپ، بوی كاغذ رنگی…..”

  1. .... says:

    vouuuy anar .. bah bah

  2. mehraveh says:

    خیلی متن شیوایی داشت، حس خیلی خوبی به من داد

  3. مینو says:

    چقدر قشنگ حس کردم چی میگی .. وضعیت ما و نسل ما همینه .. این گم شده حس زیبای بچگیمونه که دیگه باهامون نیست … چون عزیزامون دیگه نیستن کنارمون

  4. صنم says:

    قلم خیلی خوبی داری خانم جاوید. درد مشترک خیلی ها رو گفتید

  5. ستاره says:

    امسال تنها سالی بود که تنهای تنها یلدا گرفتم ….

  6. afsaneh says:

    daghighan hamintore,chon khonevade ma ham ba foot bozorgaye famil az ham door shodan va be jed mitoonam begam sali 1 bar ham hamo nemibinim,hata tooye khoneye khodemonam hich marasemi nemigirim,vali emsal ye fekri zad b saram k to daneshgah maraseme shabe yalda begirim,vase hamin b hame goftam k ye chizi biyaran,pesara k hendoone gereftan,khodamam ajilo pap korn,baghiye ham harchi toneste budan avordan,khodayish hame chiz bood,khodamam hafez khondam.khodayish kheyli khosh gozasht to daneshga maroof shodim!!

لطفا نظر خود را در رابطه با اين موضوع با ما در ميان بگذاريد.

ایمیل شما توسط دیگران دیده نخواهد شد